ميگويند زن فرمانروا شده، انسان فراموش گشته و عشق را به گور سپرده اند
ميگويم شايد، اما آيا هيچ اميدي نيست ؟
ميگويند كدام اميد! اميد را زير پاي آرزو ذبح كرده اند و آرزو را در پول زنده به گور ساخته اند
و تنها در بيشه زار خيال ؛ نهال وهم مي پروراننند
مي گويم تا كي بايد انتظار كشيد و درد
مي گويند چه بي خيالي
مي گويم انتها تاريك است مشعل بياوريد
مي گويند عصاي ما را نديده اي !
مي گويم دلم از خيلي هم گرفته تر است اما هنوز عاشقم
مي گويند عشق سيري چند !
مي گويم اين پرده سياه بدجوري دلم را شكسته
مي گويند غيرت نداري جربزه زندگي نداري
مي گويم بيمارم
مي گويند هيچگاه وقتي براي ما نداري
مي گويم خسته ام مي گويم بيجانم
مي گويند ديگر مثل گذشته ها نيمه شبها را نمي خواني
مي گويم زندگي تمام بي رحمي اش را برايم هديه فرستاده
مي گويند براي يك مسافرت آماده اي ؟
مي گويم راه نفسم تنگ است
مي گويند سرما خورده اي خوب مي شود
مي گويم مگر آخر دنيا نزديك است
مي گويند آخرش مرگ است ابتدايش گريه حال را درياب
مي گويم حالم خراب است
مي گويند سرت سلامت
مي گويم پس اشكهاي برجا مانده از اينهمه فشار خرد كننده ام چه مي شود ؟
مي گويند تو اصلا به فكر مانيستي
مي گويم ديگر چگونه !
مي گويند چگونه اش را خودت بايد بيابي
مي گويم مگر نه اين است كه به حكم عشق دل را به معشوق سپرده ام؛ مگر نه اين است كه اگر معشوق دل را بشكند باز هم ؛ دل شكسته ام را به او سپارم ؛ مگر نه اين است كه بايد خود را فنا كنم تا عشق را معنا بخشم پس ديگر چگونه ! چگونه بايد بيابم ؟
مي گويند وهم برت داشته است !
مي گويم من عمريست در روياهايم مانده ام؛ من عمريست كه در خيالم كسي را يافته ام و با او سخن مي گويم؛ حال كه در دنيا به او رسيده ... نرسيده ام؛ تنها يك حريم شب ارمغان حقيقت اين دنيا از سوي اوست؛ ميدانم زيباست...؛ اما من تاب ديدنش را ندارم؛ امروز ... نه ديروز رفته و شايد بزودي باز گردد؛ اي كاش چيزي سياهي را از او ميربود و بي آلايش باز ميگشت اي كاش ... اي كاش ...
اي كاش كه همه افسوس است و خيال و من باز هم بايد در افكارم زندگي كنم تا ابد .
اي كاشكي نمي گرفتي اين دل به يادگاري
كه جاش برام تو سينه يه دنيا غم بذاري
شايد . . .
يه آهنگ گوش كنيد! This is (Jon’s every day) translated in pedrums way
گرچه قلب من زلالي دارد
راز دللكم چه قصه هايي دارد
تابيده چو خورشيد زمان بر دل تو
اما به نهان نيمه پنهان دارد
لبخند لبانم به جز از درد نبود
خالي دستان من از شرم نبود
نماند از زندگي جز زندگي چيزي برايم
كانهم به قمار باختن دل دادم
از گواهان و شواهد چه بسا دارم سير
كه نيابي تو به حاشا در اين عمرم پير
خداحافظ جان من ای عمر من اي كمترين
براه خود فتادم تا رسم تا بهترين
گريه گر كم كرده ام خون جاي اشك
جاي آن رنج فراوان ديده ام تا حد مرگ
وه چه ميگويم!
يارم بشنود:
زندگي قصد من است
هر روز را؛ نوروز را؛ آن روز را
در زمين چيز قشنگي چه كنم يافت نشد
آسمان را لمس خواهم كرد
( آسمان مال من است)
وه چه احساس غريبي است تغيير
كه نيابي تو به يك جفت يكسان
زندگي سيب شگفتي است
كه در آن چرخش ايام همي ميگردد
و شگفتا به تو خواهد شد اين چرخش آن
بكني زندگي با زندگي ام
بزني زخمه بر اين تيرگي ام
همچو شيطان زدي آتش بر جان من
گردم و آتش كنان رقصم برايت هو كنان
ترسم اين زيبا رقص را نبيني تا انتها
سربهايش بي انتها
درياب در سينه ات
جاي سرب در سنگ است
رنگ سرب با سنگ است
روزهاي باراني بدرود
راه را گل نكيد
آتشي در راه است
آتش اين تن من
راه ديگر باز است
آنجا چيزي نيست
دل تو مال من است
خداحافظ عمر من اي كمترين
اين منم در راه خود تا بهترين
