درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
مي گويند ...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/۳٠
مي گويم داستان زن را رها كنيد و انسان را بخوانيد
ميگويند زن فرمانروا شده، انسان فراموش گشته و عشق را به گور سپرده اند
ميگويم شايد، اما آيا هيچ اميدي نيست ؟
ميگويند كدام اميد! اميد را زير پاي آرزو ذبح كرده اند و آرزو را در پول زنده به گور ساخته اند
و تنها در بيشه زار خيال ؛ نهال وهم مي پروراننند
مي گويم تا كي بايد انتظار كشيد و درد
مي گويند چه بي خيالي
مي گويم انتها تاريك است مشعل بياوريد
مي گويند عصاي ما را نديده اي !
مي گويم دلم از خيلي هم گرفته تر است اما هنوز عاشقم
مي گويند عشق سيري چند !
مي گويم اين پرده سياه بدجوري دلم را شكسته
مي گويند غيرت نداري جربزه زندگي نداري
مي گويم بيمارم
مي گويند هيچگاه وقتي براي ما نداري
مي گويم خسته ام مي گويم بيجانم
مي گويند ديگر مثل گذشته ها نيمه شبها را نمي خواني
مي گويم زندگي تمام بي رحمي اش را برايم هديه فرستاده
مي گويند براي يك مسافرت آماده اي ؟
مي گويم راه نفسم تنگ است
مي گويند سرما خورده اي خوب مي شود
مي گويم مگر آخر دنيا نزديك است
مي گويند آخرش مرگ است ابتدايش گريه حال را درياب
مي گويم حالم خراب است
مي گويند سرت سلامت
مي گويم پس اشكهاي برجا مانده از اينهمه فشار خرد كننده ام چه مي شود ؟
مي گويند تو اصلا به فكر مانيستي
مي گويم ديگر چگونه !
مي گويند چگونه اش را خودت بايد بيابي

مي گويم مگر نه اين است كه به حكم عشق دل را به معشوق سپرده ام؛ مگر نه اين است كه اگر معشوق دل را بشكند باز هم ؛ دل شكسته ام را به او سپارم ؛ مگر نه اين است كه بايد خود را فنا كنم تا عشق را معنا بخشم پس ديگر چگونه ! چگونه بايد بيابم ؟


مي گويند وهم برت داشته است !

مي گويم من عمريست در روياهايم مانده ام؛ من عمريست كه در خيالم كسي را يافته ام و با او سخن مي گويم؛ حال كه در دنيا به او رسيده ... نرسيده ام؛ تنها يك حريم شب ارمغان حقيقت اين دنيا از سوي اوست؛ ميدانم زيباست...؛ اما من تاب ديدنش را ندارم؛ امروز ... نه ديروز رفته و شايد بزودي باز گردد؛ اي كاش چيزي سياهي را از او ميربود و بي آلايش باز ميگشت اي كاش ... اي كاش ...


اي كاش كه همه افسوس است و خيال و من باز هم بايد در افكارم زندگي كنم تا ابد .

اي كاشكي نمي گرفتي اين دل به يادگاري
كه جاش برام تو سينه يه دنيا غم بذاري

شايد . . .

يه آهنگ گوش كنيد! This is (Jon’s every day) translated in pedrums way



گرچه قلب من زلالي دارد
راز دللكم چه قصه هايي دارد
تابيده چو خورشيد زمان بر دل تو
اما به نهان نيمه پنهان دارد
لبخند لبانم به جز از درد نبود
خالي دستان من از شرم نبود

نماند از زندگي جز زندگي چيزي برايم
كانهم به قمار باختن دل دادم
از گواهان و شواهد چه بسا دارم سير
كه نيابي تو به حاشا در اين عمرم پير

خداحافظ جان من ای عمر من اي كمترين
براه خود فتادم تا رسم تا بهترين

گريه گر كم كرده ام خون جاي اشك
جاي آن رنج فراوان ديده ام تا حد مرگ
وه چه ميگويم!
يارم بشنود:
زندگي قصد من است
هر روز را؛ نوروز را؛ آن روز را
در زمين چيز قشنگي چه كنم يافت نشد
آسمان را لمس خواهم كرد
( آسمان مال من است)

وه چه احساس غريبي است تغيير
كه نيابي تو به يك جفت يكسان
زندگي سيب شگفتي است
كه در آن چرخش ايام همي ميگردد
و شگفتا به تو خواهد شد اين چرخش آن
بكني زندگي با زندگي ام
بزني زخمه بر اين تيرگي ام

همچو شيطان زدي آتش بر جان من
گردم و آتش كنان رقصم برايت هو كنان

ترسم اين زيبا رقص را نبيني تا انتها
سربهايش بي انتها
درياب در سينه ات
جاي سرب در سنگ است
رنگ سرب با سنگ است

روزهاي باراني بدرود
راه را گل نكيد
آتشي در راه است
آتش اين تن من
راه ديگر باز است
آنجا چيزي نيست
دل تو مال من است

خداحافظ عمر من اي كمترين
اين منم در راه خود تا بهترين

نظرات ()



توبه گرگ مرگه ! نه غلام ؟
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/٢٦

توبه كردم كه دگر يار نگيرم هرگز
تا به نيش ترسرنيزه شيطان نشوم
تا تحدب نشود بر خط لبهايم صاف
تا به جادو نشود تار همه ايامم


رفت ايام و فراموش نمودم توبه
به سر تير بلا باز گرفتار شدم
بگرفتند نشانش به دل تنهايم
بگرفتم به گلي راز كلام نازش


بزد آتش به دلم آن دل دنيا بينش
آتش خرمن افكارش ويرانش كرد
وه چه زيبا شده بود ويرانش كرد
مادر جهل و اقوام حسود آبادش


Have you ever been alone
No it’s better to say
Have you ever feeling lonely
Don’t let me go
Don’t cry that night
Just run & make nice memories of dreams
We two
Don’t let me go
Don’t cry that night
But I’ll cry babe … not for you not for me just know that I’ll cry.

نظرات ()



ای عشق تولدت مبارک گرچه ...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/٢٢

گرچه در خيالت يك ببر را بزانو در آوري
اما بدان يك ببر هميشه يك ببر است و غرور و ابهتش هميشه لرزه بر اندامت مي افكند
به غرورش احترام بگذار تا در محبتش غرق گردي
نظرات ()



حلقه طلايی
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/٢٢

حلقه اي از طلا بر انگشت دوم دست چپم ميدرخشد، حلقه اي از عشق بر بطن چپ قلبم مي آرامد، حلقه اي از خاطرات بر نيم كره چپ مغزم جريان دارد، حلقه اي از وفا بر سمت چپ سينه ام نشسته است، حلقه اي از غيرت و تعصب بر نيمه چپ روحم ميجوشد، حلقه اي از غرور تمام وجودم را فرا گرفته است، وجودي كه در حلقه اي از بي وفايي اسير است، در حلقه اي از جهالت، در حلقه اي از خودبيني، در حلقه اي از بي اعتمادي، در حلقه اي از اسارت دنيوي اين دنيا اسير است، اما ميدانم كه قلب هميشه قويتر از همه چيز پيش ميتازد و دوباره برق طلايي حلقه انگشت دوم دست چپم باعث افتخار و غرور من خواهد بود، حلقه اي را كه او در دستانم كرد، حلقه اي كه هرگز از انگشتم حتي براي يك لحظه جدا نشده، حلقه اي كه جز با مرگ ما از انگشتم جدا نخواهد شد، جز با خواست او، هماني كه مهربان بود و عاشق، ميدانم كه باز خواهد آمد و عاشقانه دوستم خواهد داشت، همانگونه كه بودم و هستم و ميداند كه خواهم بود.

نظرات ()



يا علی مددی کن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/۱٦

چگونه از آواز بگويم درحاليكه فرياد را در سينه ميشكنند چگونه از پرواز بگويم درحاليكه بالها را نگشوده ميشكنند چگونه از آغاز بگويم درحاليكه به پايان مي انديشند چگونه از راه بگويم درحاليكه در چشمانشان عكس قلمهاي خرد شده پاهايم را ميبينم چگونه از ساز بگويم درحاليكه ترانه را سر بريده اند چگونه از عشق بگويم درحاليكه آنرا بايد لابلاي بي وفايي و دروغ و طمع اين دنيا جستجو كنم عشقي از همين جنس و همين طرح !

ميخواهم فرياد بزنم تا شايد مولايم علي صدايم را بشنود گفت سه بار يا علي بگو گفتم و دستش را گرفتم تا با هم به آنسوي زندگي بال بگشاييم غافل از اينكه او روي تبري تيز و برنده يا علي را حكاكي ميكرد تا كمر عشق را بشكند



يا علي بفريادم رس اميدم تويي

يا هو يا علي مددي كن


چشم انتظارم
نظرات ()



Hey you
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/۱٤

Hey you! out there in the cold
هي تو كه اون بيرون در سرماي زندگي هستي
Getting lonely, getting old, can you feel me
احساس تنهايي و احساس كهولت ميكني ميتوني منو بفهمي
Hey you! standing in the aisles
هي تو كه اون بيرون زير يه سرپناهي
With itchy feet and fading smiles, can you feel me
با پاهاي خارش دار و لبخندهاي پژمرده ، ميتوني منو بفهمي
Hey you! don't help them to bury the light
هي تو! به اونها كمك نكن تا اين نور كم سو را نيز در سياهي دفن كنند
Don't give in without a fight
بدون جنگ تسليم نشو
Hey you! out there on your own
هي تو! كه اون بيرون تو حال خودتي
(Sitting naked by the phone) would you touch me
نشستي لخت و بي خيال كنار تلفن ميخواهي منو لمس كني
Hey you! with your ear against the wall
هي تو! كه گوشت رو به ديوار چسبوندي
Waiting for someone to call out would you touch me
منتظر يه نفر كه صدايي بكنه ميخواهي منو لمس كني
Hey you! would you help me to carry the stone
هي تو ! به اونها كمك نكن تا اين سنگ رو ببرن
Open your heart, I'm coming home
قلبت رو باز كن من دارم ميام به خانه
(But it was only fantasy)
اما اين تنها يه روياست
The wall was too high, as you can see
ديوار بلند تر از اوني هست كه تو حتي بتوني ببيني
No matter how he tried he could not break free
مهم نيست كه اون چقدر تلاش كرد ، اون نتونست به آزادي برسه
And the worms ate into his brain
و كرمها درون مغزش رسوخ كردند
Hey you! out there on the road
هي تو ! كه اون بيرون در راهي
Always doing what you're told, can you help me
هميشه همان ميكني كه گفتي، ميتوني كمكم كني
Hey you! out there beyond the wall
هي تو! كه اونور ديواري
Breaking bottles in the hall, can you help me
كلي براي خودت گرد و خاك راه انداختي
Hey you! don't tell me there's no hope at all
هي تو به من نگو كه هيچ اميدي نمونده
Together we stand, divided we fall
ما با هم استواريم بدون هم خواهيم شكست
بدون هم سقوط خواهيم كرد
جدايي مرگ ماست
مرگ من مرگ تو
مرگ ما


همين ترانه

نظرات ()



چرا اسمت رو بگم ؟
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱۱/٢
چرا اسمت رو بگم ؟
وقتي اسمت منو از زندگي سيرم مي كنه
چرا يادت بكنم ؟
وقتي يادت منو پابند و اسيرم مي كنه
وقتي قلبت واسه من سنگ صبور نيست چرا من
دردمو برات بگم؟
وقتي عشقت واسه من آروم جون نيست، چرا من شعرمو واست بگم؟
وقتي اينقدر دلامون از همديگه دور شده
چرا تركت نكنم ؟
وقتي له كردي دلم رو زير پات
چرا اخمت نكنم ؟
اگه قلبم رو مثه شيشه شكستي
چرا اسمت رو بگم ؟
اگه عهدي كه با من بستي شكستي
چرا يادت بكنم؟
اگه تركم كردي رفتي زبرم
اين سخن يادت نره
كه يكي بود كه يه روز
خونه داشتي تو چشاش
وقتي كه نگات مي كرد،
غم مي رقصيد تو نگاش
تو گرفتي دلشو ...
ولي افسوس كه ش - ك - س - ت - ي
دلشو ...


نظرات ()