درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
حکمتانه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢٩

دردهاي بيهوده كشيدن سودش تنها در جيب كارخانه هاي داروسازي ميرود و بيهوده درد كشيدن ضررش تنها به جيب خودمان !

بي يار بودن دردي است و آرزوي داشتن  يار درد بي درمان .

عشق زمان را از ياد ميبرد و زمان عشق را !

سكوت مستانه حكمتي است و حكمت مستانه جز با سكوت تداعي نمي شود .

مستي چشمان يار تنها كاشانه دل است و انتظار زندگي در آوار !

بي عشق زيستن تباهي است و با خيال عشق زيستن تنهايي است .

دوستي مستانه اشتياق است و مستانه دوستي التهاب !

 

 

پ.ن: سامان گفت با اين قيافه شدي ملاي ديونه ها ! منم در اين فرصت حكمت المجانين را تحرير كردم!

پ.ن: دو شب پيش يكي زنگ زد گفت : منزل رازقي ؟ منم به شوخي گفتم گلدونه رو ميخواهي ؟ اونم گفت نه ننه جون با پونه كار دارم !

پ.ن: مستانه جون هنوز چشمهام داره ميسوزه ! رنگ چشمهات چند ؟

 

نظرات ()



اشکهاتو پاک کن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢٢

 

همه چيز تغيير خواهد  كرد، زندگي يعني تغيير و سرنوشت چيزي جز تغيير زندگي و روزگار نيست، تغييري كه خود ما بيش از همه در وجودش موثريم، و هيچ چيز واقعن اهميتي نداره، عشق، گذراست، دوست داشتن كمرنگ خواهد شد، ياد كهنه و فرسوده خواهد شد، خاطره برشي است كه جاي خود را به برش هاي ديگر زندگي ميدهد، گريه هاي نفس بر، بغضهاي آتشين، روزي خنده دار ترين دوران زندگي ات خواهد شد، اعتمادهاي نا به جا، دل دادگيها و سر سپردگيهايت مسخره و عجيب خواهد شد حتي براي خودت، نگاهت تغيير خواهد كرد، طعم غذاهايي كه دوست داشتي تغيير خواهد كرد، يادت مياد همين پنج سال پيش اوني كه خدا ميدونستي توي موسيقي، حالا ارزششو نداره يه بار داخل دستگاه پخشت بذاريش،  اوني كه فكر ميكردي واست ميميره، واست تب هم نكرد، اوني كه نميشناختيش حالا شده تموم زندگيت، اوني كه واست مثل همه دخترها يه دختر خيلي معمولي بود، حالا حتي يادش راه بغض نفستو  ميبنده، اوني كه هنوز حتي نگفته كه باهات مي مونه، چه جوري شبها خوابتو گرفته، تا مجبور بشي توي بيداري همش خوابشو ببيني ! ولي مگه اين امروز همون ديروز فردا نيست ؟ مگه دوباره تغيير جزء زندگي تو نيست ؟ مگه سلولهاي تو هر لحظه نميميرن، مگه مولكولهاي تازه اكسيژن جاي اون رونميگيرن، تو ميگي اين ديگه آخريشه، آخه پسر از كجا اينقدر مطمئني؟ اگه اينم دروغ بود چي ؟ اگه اينم فقط يه رويا بود چي ؟ اگه صداي بغض شبهاتو نشنيد و رفت چي ؟ اگه اونم به خاطر زندگي خودش رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ باز تو مي موني و يه ابر بغض بيقرار، بسه به خودت بيا ديگه بسه ، دل نبند، اينكه ديگه گذشته ، دل بكن ! اشكهاتو پاك كن، بازم كه مژه هات سنگين شدن، باز داري خواب ميبيني ؟ هنوز مست مستانه اي ؟ كي ميخواهي هوشيار بشي؟ شايد اينم يه بازيه، يه بازي قشنگ، شايد يه عده جمع شدن كه تو از ته دل بنويسي و اونها بهت بخندن، شايد مستانه دروغه ، شايد دروغ الان تورو قورتت داده ! شايد ! يعني دستهاشم دروغه ؟ اونها كه ديگه راست ميگفتن!

 

مستانه گويم يا علي !

 

پ.ن:ديگه فرقي نميكنه، من ديگه باختم، من بازم تو قمار عشق باختم، فعلن دلمو باختم ولي خدايا روزي رو نيار كه ببينم خودمم باختم !

پ.ن: من هنوز نفهميدم من دارم خواب ميبينم يا يكي داره منو خواب ميبينه !

پ.ن: منتظر ديدار همه دوستان در بزرگترين قرار ميليوني وبلاگي ترانه هاي دوستي هستيم جزئيات در وبلاگ ليدرهاي مكرمه و مكرم گروه ابرك دوتايي  و زرشك بزرگ بيست و ششم دي ماه جمعه ساعت 10 صبح پارك طالقاني كنار زمين بازي.

نظرات ()



دستم رو بگير
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢٠

روشنيِ ابر شدم

تيره و پر آب

چشم و دلم

سير نشد

از رويِ مهتاب

ماه كه بود

راه چه شد

تار چه بي خواب

خواب نبود

جامِ دل

و

سرخ مي ناب

هر چه كشيدم

تو شدي

حسرتِ اين خواب

خواب نبود

آه دل

و

مست ترين زلف

درين قاب

واي

تو بودي

تو نبودي

منم از

ياد تو

بيتاب

مست‎ِ تو

و

چشم تو بودن

به از اين خواب

جام مي

و

حسرتِ نوشيدن سرخاب

جام تو بودي

و

نبودي به كنارم

همه آتش

شده پرتاب

دل

دل تنگ است

و

كباب است

بيا

حوصله حالمو

درياب

حسرت يك لحظه

سخن گفتن با تو

شده اندازه مرداب

يار من از

حوصله پنجره ميگفت

در اين باب

عشق دگر بار

رهم

راه به سرداب

واي

ننوشيدم از آن

جام پر ازخون

خونِ مي

و

مستيِ من

فدايِ مستانه من باد

 

پ.ن: آنيتاي خوشگلم رنگ چشمات چند ؟

پ.ن: مهندس جون، با مرام، من مورچتم، تولدت اونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــقده مبارك.

پ.ن: مستانه گويم يا علي!

نظرات ()



مهره سوخته
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/۱٧

دلم ميخواست سرتا پايش را غرق بوسه كنم وقتي دستانش را با تمام وجودم گرم و گرمتر ميكردم، دستانش توي دستهاي من داشت قلبمو آتيش ميزد، دلم ميخواست يه جوري بهش بگم كه چقدر دوستش دارم، انگار كه دنيا دوباره بازيش گرفته، انگار ميخواهد وقتي به نهايت عشق رسيدم اونو ازم بگيره و به جنون كامل برسم، فرهاد كيه مجنون كيلو چنده، وقتي سر روي سرم گذاشت، ميتونستم مثل ببر نعره بكشم و تا اوج بالهاي يه شاهين، پرواز كنم، چشمهام اونقدر خسته گريه هاي شب گذشته بود كه انگار داشت خوابم ميرفت، اما اون دستهاش توي دستهام بود، دستهايي كه محبتشونو هيچوقت نداشتم، دستهايي كه تموم سرديشو مينوشم و از جام شراب جانم گرمشون ميكنم و بعد پر ناز مينوشم، دستهايي كه ... واي چقدر خوابم مياد، چرا نميتونم حتي صورتشو ببينم، اون كيه، مگه غير از مستانه من، مگه غير از مستي چشمهاي من كي ميتونه باشه، نه خيلي تاريكه، هنوز تاره، هنوز ديده نميشه، چشمهاي من خيسه ، مژه هاي بلندم سنگين شده، درست باز نميشه، شايد خوابم ... دي دي دي دي ... دي دي دي دي !

چه روياي زيبايي بود چقدر زود صبح شد اما من هنوز خوابم مياد!

 

يه مهره سوخته،  يه راز سر به مهر،  يه كتاب خالي،  برگهاي خيالي،  يه نگاه تكيده،  يه گاز سيب نديده،  يه آوار باطل،  صداي يه سكه،  يه بي بغض تنها،  نهايت،  نهايت،  يه بغض نخونده،  يه تكرار آواز،  درخت، آشيونه،  يه روزن،  يه منفذ،  يه رود پر از خاك،  يه پيچش قد تاك،  نگاهي به راهم،  يه محكم يه قلبم،  قوي مثل شيشه،  يه شانس و يه عشقي،  مثال يه تيشه،  نشسته به خاكم،  مثل آرزوهام،  يه اشكم،  چه غمناك،  همه همصدايي،  شدم بي اشاره،  همه پر ستاره،  يه بي ادعا و يه سروم،  چه خسته،  توي آسمون،  ابر،  همش ابر گريه،  يه دنياي لبخند،  بلبخنده تلخند،  از عاشق ترانه،  صدا،  سوز گيتار،  از عشق ستاره،  شبا هم كه بي يار،  به روزهاي رفته،  اسيرم به يك تار،  تنيده به تارم،  شب و روزمم،  تار،  نه روزن،  نه منفذ،  نه اميد دلدار،  همش خون،  همش درد،  اسيرم،  توي تار،  تو مستانه بودي،  تو ويرانه من،  تو پيدا نبودي،  نبودي،  نبودي،  نميخواهم،  كه باشي نباشي،  نبودي ؟

 

پ.ن: من بازم ميخواهم خواب ببينم !

پ.ن: آخر اين قصه من، يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود، يه نفر ديونه بود، اگه بود يا كه نبود، دل ديونه اون، عاشق مستانه بود، مست بود و ديونه بود، اگه مستانه نبود، ديگه ديوانه نبود.

پ.ن: منتظر ديدار همه دوستان در بزرگترين قرار ميليوني وبلاگي ترانه هاي دوستي هستيم جزئيات در وبلاگ ليدر مكرم گروه ابرك دوتايي بيست و ششم دي ماه جمعه ساعت 10 صبح پارك طالقاني.

 

نظرات ()



2004
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/۱۱

When there is no snow
When there is no rain
When there is no arms
to get you back your calms
When there is angels
to make happy mum
When there is no arms
to hold you too tight
When there is too miles
between you and love
When there is no face
When there is no voice
But there is my mind
here in IRAN
to think your wories
to care you & tell mine
Yes here in Tehran
I'm there with my heart
Live you in bad days
Life me in all times
Where you are this time
far the ARGENTINA
So close but me
No matter how far
In the morning light
In this early night
Look to the sun rise
Look at the sun set
There is my heart real
Which ever call You

P.S: My Lauri joon I have dinner by Sabzi polo just with your remainds and wish you best in love, bussiness and your life.
P.S: Lauri querido del doctor de la Feliz Año Nuevo
P.S: Dear Mastane  when there is your sun in my heart burning, you make me more warm; let me live your kind!

نظرات ()



ستاره
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٩

... ديدم سه چهار تا پونه

 

رفتم پونه بچينم

ديدم كه خواب ميبينم

 

رفتم پيش ستاره

گفتم آهاي ستاره دلم اهل بهاره

صبح تا به شب ميباره

گفتم آهاي ستاره ديدي دل بيچاره

تو هفتا آسمونم نداره يك ستاره

گفتم آهاي ستاره چشمك بزن دوباره

بكن تو يك اشاره كه دردم ، دارو داره

گفتم آهاي ستاره سقف دلم هواره

ميخواهد تا صبح بباره

 

رفتم كه آرومش كنم

از عشق پشيمونش كنم

 

ديدم كه كارم زاره

اشكهام مثل آبشاره

 

رفتم كه ديونه بشم

اسير ميخونه بشم

ديدم كه توي جامم

چيز عجيبي دارم

رفتم كه بيمار بشم

باز عاشق يار بشم

ديدم كه يار ندارم

تنها، با حالي زارم

 

رفتم پيش ستاره

ديدم كه جون نداره

 

اون دور دورهاي دنيا

ديدم يه نور تنها

 

گفتم آهاي ستاره

تنها شدي دوباره

حال تو هم خرابه

با من بخون با ناله

رفتم به سوي خونه

ديدم سه چهار تا پونه

 

رفتم پونه بچينم

ديدم كه خواب ميبينم ...

پ.ن: مهرت را مينوشم تا انتهاي جام بي انتهايت تا همانجايي كه ديگر جايي نيست بالهاي پريدنم را گشوده تقديم مستانه هايت ميكنم.

نظرات ()



ســـــوختــــــم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/۸

يكروز خواهم رفت ميدانم، آمدنم نيز در رفتن متولد شد ولي يكروز خواهم رفت روزي كه از هديه هاي شب با خود هيچ ارمغاني نبردم، روزي كه از چشمان خمار خورشيد زير شيشه هاي دودي عينكم مخفي ميشدم، روزي كه ديوار را تا انتها نرفتم و روزي كه باد را در نجواي گوشم فراموش كردم !

تو هر چه بداني من را نميداني، تو علامت سئوال ذهنم را به ياد نخواهي آورد، تو حتي نقطه هاي نامم را باور نكرده اي ! نه اشتباه نميكنم تو  از يادبود دلم از جوانه روييده بر مزار عشقم هم ديدن نميكني، تو از كجا آمده اي كه اينگونه  به ابديت رسيدي، دست مرا هم بگير ! 

من يكروز خواهم رفت آمدنم را شايد پذيرفتيد نميدانم گاهي لبخندي و گاهي نگاهي، گاهي حرفي و گاهي سكوتي بدرقه حرفهايم كرديد و دلم را مالامال دوستي و گوشه چشمانم را حوضچه كوچكي از تنهاييهايم كرديد. قلبي در سينه ام متولد كرديد كه متاسفانه اين يكي هم عاشق است ، مجنون و ديوانه اي ساختيد كه حتي از ترك نازكي روي بلور اشك گل رز به هق هق گريه مي افتد و خون گريه ميكند، دلم هميشه خون است. وقتي شادي درونش جاري مي شود آتش ميگيرد و وقتي غمي در آن مينشيند بغچه بغض فروخورده اش را باز ميكند و از مرواريد چشمانم پر ميسازد.

من يكروز خواهم رفت اگر تنهايي هايم از حس بودنتان پر ميشود اگر ديوانگيهايم از آتش محبتتان ريشه ميگيرد اگر باغ ذهن خسته ام از عشق با شما بودن به بر مينشيند اگر تكه تكه از حرفها و دانه دانه از لغاتم با ياد شما اوج ميگيرد و در تكه شعري جلوه گر ميشود اما هنوز پدرام خسته است هنوز در گوش پاييز نجوا ميكند هنوز به سلامتي بهار مستانه اش مي انديشد كه مبادا دير بيايد و سالها چشم انتظارش بگذارد. هنوز هم براي او كارت دعوت ميفرستد بي نشان بي نام ، اما ميفرستد رنگي سياه را با نارنجي در مي آميزد و نيم نقشي بر كاغذي سپيد خيلي سپيد تر از روحم، اما نه به همان سادگي نه به آن بزرگي و نه به همان تنهايي !

روزگار خواهد گذشت و حال خواهد رسيد حالي كه من هنوز در گذشته آن هستم حالي كه در آينده اش من يك روز خواهم رفت و شما را با خاطره اي عجيب تنها خواهم گذاشت خاطره اي سراسر سئوال و خاطره اي بي انتها !

 

پ.ن: اي داد از دست اين فرياد بمي !

پ.ن: يا پرواز كن بالهاي گشوده ام را يا بزن نابود كن آتش بزن آنچه به جا ماند ز من !

پ.ن: دوباره ساده شدن، سبك شدن، با تو پريدن، دوباره نشكني ام، اين شعله نيمه جان است، تير خلاصي ام را با كمان آذرين بزن، اين ببر آتش و كمان، شكار چشمانت شد مستانه ترين شعرهايم تقديم رقص چشمانت، همان چشماني كه در بوي باد سينه ام را آتش زد.                                                                                                                                    .

 

نظرات ()



من بيدل
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٤

من از تكرار بحث دوستت دارم خسته ام

بحث ما دوست داشت نيست

بحث من خسته بودن نيست

اما

ميخواهم از خستگي چشمهايم بگويم

ميخواهم از انتظار مرگ فريادد كنم

ميخواهم شيطان را فرا بخوانم

ميخواهم خدا را فراموش كنم

ميخواهم از تو كه ميهراسي از عشق بگويم

ميخواهم از عشقي بگويم كه نميداني

ميخواهم از آن كه نميداني قلبت را به چه سان خواهد بلعيد بگويم

ميخواهم ياد بگيري

ميخواهم بياموزم

ميخواهم تا با تو

ميخواهم تا با مستانه هايت به بلنداي معرفت پرواز كنم

ميخواهم كه ياد را به خاطر بياورم

ميخواهم تا داد را به محكمه آورم

ميخواهم مرگ را در آغوشم نوازش كنم

ميخواهم يك دم از اين حال بيرون شوم

ميخواهم ديوانگي ها را رواج دهم

ميخواهم كه بي آلايش از كنار خطوط جنون بگذرم

ميخواهم تا بدانم چه ميخواهم

ميخواهم خواستن را در وجودم نابود كنم

ميخواهم زندگي را در اوج زيباييش با مرگ تعويض كنم

ميخواهم بمانم؛ بمانم تا رفتنم را ببينم

ميخواهم با تو بگويم

ميخواهم با هم فرياد كنيم

ميخواهم دنيا را در پنجره تاريك گوشه چشمانم، همانجايي كه قطره اشكي از ترس روشنايي ياراي جاري شدن ندارد، همانجايي كه زندگي به گل نشسته ام دوباره به جريان مي افتد، همانجايي كه روز تيره از اينهمه پليدي و شب زلال گريه است، همانجايي كه مژگاني سايه بان دردهايي است كه ساخته ام كه ميچرخند و فرو مي غلطند، به آتش بكشم، پس اگر غمي از جنس عشق داري و يا عشقي از جنس غم با ما باش اما گل دلتنگيهايت را در گلدان عشق نكار !

 

پ.ن: دستانت را در دستانم آرزو دارم و چشمانم را مست مستانه ات !

پ.ن: گلهاي آرزويم  را براي انتظار و يا نهايت من در گريه هايم خيس و شاداب گذاشته ام.

پ.ن: اي كاش زودتر آمده بودي تا من بيدل ... !

 

نظرات ()



Le coure de poete
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢

 

Quel cetait lion que J'avait aussi un cour dur et de granit pour ne pas rencontrer des plaintes du cour avec voir et sentir les genes quotidienne . je ne sais pas si mon coeur est le coeur d'enfant ou le coeur du poete . je crois que tous les coeurs se sont construits semblables . C' est pourquoi les coeurs de tous les enfants se ressemblent  . mais peu a peu , les coeurs se modifient et changeent  ils grandissent et augmentent a leur durete .Il peu croient et aiment et disent la verite  et ils se plaisent de la vengeance. Ils loient avec plaisir la curiosite et la decouverte des mysteres du peuple comme un verrc de vieux vin. et ils repetent encore.

 

پ.ن: كبوتر جون بذار هرچي ميخواهن بگن اين مهمه كه دوستانت دوستت دارن اونم از هميشه بيشتر حتي خاطره بال زخمي ات؛ خاطره، يك برش از زندگي، يك لحظه از عمر آدمي است، كه ميگذرد.

پ.ن: مستانه، شب يلدا بي تو و بوي عطر گيسوانت بسر آمد و مثل هميشه آرزويي ديگر پر پر شد مثل گلي كه در دستم ماند، غمش يادگار سينه ام ماند.

پ.ن: زيبا وقتي كه از بيگانه هاي قلبم در هراس بودي نميدانستي كه چگونه قلبم را پاك و بي آلايش كرده ام!

 

نظرات ()