درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
جلسه سوم - قسمت دوم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۳۱

بعضي ها غذاي مسموم گذشته و يا آينده را ميخورند ! اونهايي كه مال گذشته را ميخورند مثل خيلي از نزديكان من كه واقعا اين موضوع برايم ملموس بود و غير قابل باور ! يادم مياد با يه بنده خدا صحبت كه ميكردم دريچه اي كه براي گله ها و درد و دلش باز ميشد بدينطريق كه ميديدم حسابي گرفته است علتشو ميخواستم تا بتونم راهنماييش كنم يا شايد با گوش كردن به حرفهاش كمي غم رو از رو دلش بردارم و تو دلتنگيها باهاش شريك بشم . اما هنگامي كه شروع ميكرد ميديدم از ماجراي دو يا سه هفته پيش و يا شايدم چند ماه پيش ناراحته و هنوز نتونسته با اون موضوع كنار بياد ازش بارها ميخواستم كه موضوع ناراحتي هر روز را همون روز بيان كند تا جايي براي تامل داشته باشه اما اون عادت داشت كه غذاهاي ناراحت كننده را جمع كنه و وقتي حسابي خراب و مسموم شد اونهارو بخوره ! خيلي جالب بود حرفي كه ميتونست دو هفته پيش با گفته شدن تموم بشه و يا شايد طوري حل بشه كه خوشحالي هم بوجود بياره نگه ميداشت تا دوهفته رويش فكر ميكرد مسمومش ميكرد و بعد با ولع ميخورد و دوست داشت كه منم از اون غذا بخورم كه با مخافت من در خوردن اين جور حرفها روبرو ميشد.
از اون جالبتر اونهايي هستند كه غذاي مسموم آينده را ميخورند ! پدر و مادر دلسوزي هنگامي كه پسرشون هنوز در مقطع راهنمايي تحصيل ميكنه با افسوس ميگن آخرش چه فايده داره من ميدونم كه تو اگر ليسانس هم بگيري كار نميتوني گير بياري و از الان نقشه ده سال بعد رو طراحي ميكنند و دست فرزندشون ميدهند و وقتي هم كه اين اتفاق ميفته با افتخار ميگن من ده سال پيش اين موضوع رو ميگفتم !
حالا ما ميخواهيم خوراك ذهني خودمونو تغيير بدهيم و يه خوراك ذهني خوب تهيه كنيم .


اميد ، شادي ، حركت ، انرژي ، عشق ، لذت ، اعتماد ، دوستي


بايد به بلوغ برسيم تا بتونيم به خودسازي دست پيدا كنيم انسان بالغ ويژگيهاي جذاب يك موضوع رو ميبينه مثل عشق و انسان نابالغ ويژگيهاي غير جذاب اون رو مثل نفرت .
ناخودآگاه انسان از عوامل نقشه ها شكل ميگيره كه با هوشياري و اطلاعات تازه و انتخاب شده ميشه به اون هدف داد و نقشه اي خوب رو براي زندگي در دست گرفت. بلوغ ميگه من مسئول زندگي خودم هستم و چيزي كه منو افسرده ميكنه پاكش ميكنم اون چيزي كه باعث سلب آرامشم ميشه از بين ميبرم. شايد تجربه ناموفق باعث يه ترس هميشگي براي ما بشه و يا حتي دوستان ما ناخودآگاه آرامش را از ما بگيرند و يا تفكر خودمون اين غذاي مسموم رو هميشه در اختيارمون بذاره ما ميتونيم اطلاعات تازه و منتخب خودمون را جانشين خوراك مسموم بكنيم مثلا موقعي كه در اتوبوس نشستيم و مسير طولاني را طي ميكنيم براحتي ميتونيم شروع به خوردن غذاهاي مسموم توي ذهنمون بكنيم و يا با يه حركت نو و باز كردن يه كتاب خوب خوراكي تازه و منتخب به ذهنمون بدهيم. خوراك سالم ميتونه : كتاب ، كلاس ، نوار ، دوستان خوب ، مطالب جالب ، تفكرات آينده نگر ، تفريح ، تعريف طنز ، نشستن پاي خاطرات آدمهاي جالب ، پيدا كردن سي دي جالب و .... باشه كه همگي اگر هم نتونن خوراك خوشمزه اي باشن لااقل مجال خوردن غذاهاي مسموم هميشگي رو به ما نميدن .
ميدونيد ميشه عشق رو چه جوري معني كرد ؟



ع = علاقه ، ش = شدت ، ق = قلب يا همون شدت علاقه قلبي شما ميتونيد عمق علاقه خودتون را به هر كس به تفكر بنشينيد و يك هفته با خوردن زيباترين واژه هاي عاطفه به دوست داشتن بيانديشيد و عاشق بمانيد و جوان !



از اين به بعد سعي كنيد با انسانهاي موفق گفتگو و رابطه داشته باشيد. صبح قبل از هر كار يك صفحه كتاب پر انرژي بخونيد و همينطور شب قبل از خواب براي زمان تردد خود در شهر سوژه هاي فكري را خودتان انتخاب كنيد و به راه حل ها بيانديشيد نه مشكلات سعي كنيد لا اقل براي يك هفته غر نزنيد و گله نكنيد.



Mad


نظرات ()



جلسه سوم - قسمت اول
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۳٠

از دوستاني كه اين مطالب را پي گيري ميكنند و ميخوانند به خاطر تاخيري كه در نوشتن داشتم عذر ميخواهم و طبق معمول بهانه هميشگي گرفتاري !
امروز ميخواهم از روند شكل گيري تغيير و شناخت جهان واقعي برايتون بگم . براي اينكار ابتدا بايد در محيط جديدي قرار بگيريم و سپس سعي كنيم رفتارمون را تغيير بدهيم شايد براي خيلي ها رفتارمون مصنوعي و يا عجيب باشه، اما بدونيد كه اگر قادر به تغييري باشيد كه ديگران متوجه اون بشن يعني گام درستي برداشته ايد. سپس با تكرار رفتار در خود توانمندي اون عمل رو بوجود مياريم، اما اين هرگز كافي نيست چون بايد به باور اون برسيم كه ما به توانمندي رسيديم بعد از مدتي اين باور جزء هويت شخصيت ما قرار ميگيره ، اما باز هم ممكنه اين هويت بر اثر حادثه اي برامون بي ارزش ببشه كه با تمرين هايي كه در زندگي خواهيم كرد توانمدي بدست اومده مون رو كه حالا جزئي از هويتمون شده جز معنوي يا فلسفه زندگيمون قرار ميدهيم كه ديگه با طوفان حوادث هم تكون نميخوره !
تا حالا به اين فكر كردين كه چيزي كه در اطرافمون ميبينيم و دنيايي كه باهاش در تماسيم شايد دنياي واقعي نباشه و تنها يه جهان مجازي باشه كه ما براي خودمون ساختيم و داريم باهاش كلنجار ميريم ؟

چو پرده فرو افتد نه تو ماني و نه من


ما با جهان واقعي در تماس نيستم بلكه از آن نقشه اي داريم بنابر اين ما طبق نقشه عمل ميكنيم و طبق نقشه جواب ميگيريم .
نقشه در اين فرضيه ميتونه چي باشه ؟ نقشه در واقع از ابعاد ، مسير ، هدف ، جهت ، مقياس ، نشانه و ... تشكيل شده است و در اين فرضيه و جهان واقعي همين نقشه اي كه ما در دست داريم جهتي را كه نقشه نشانمان ميدهد به سوي همان هدفي كه نقشه ما مشخص كرده حركت خواهيم كرد و در صورتيكه نقشه مان را تغيير ندهيم هرگز به چيز ديگري دست پيدا نخواهيم كرد . حالا اين سئوال پيش مياد كه خوب اين نقشه رو ما از كجا آورديم يا كي به ما داده ؟
ميتونيم ددر اين رابطه به مدلهاي فكري بعنوان مهمترين مورد اشاره كنيم كه شامل شيوه هاي نگاه ، تحليل و استنتاج ميشه نام ببريم و اين نقشه ها هستند كه شناخت را رقم ميزنند.و موضوعاتي كه در شكل گيري نقشه ذهني ما اثر مي گذارند از موارد زير تشكيل شده اند :
1. محيط 2. تجربيات 3. دانش 4. فرهنگ 5. نيازها 6. شرايط اجتماعي 7. شرايط جهاني 8. تكنولوژي 9. معماري خانه 10. جنسيت 11. شخصيت هاي مهم زندگي 12. والدين 13. معلم 14. دوستان 15. همسر 16. رئيس 17. اتوريته ها

خوب حالا ميدونيم كه يه نقشه دستمونه و داريم طبق اون نقشه زندگي ميكنيم . شايد شما هم تا حالا براتون پيش اومده باشه كه بخواهيد يه كاري بكنيد اما باور داشته باشيد كه امكان پذير نيست ؟ مثلا ميخواهيد يه جايي استخدام بشيد و براي پر كردن فرم يا مصاحبه به اون مكان حركت ميكنيد باورتان داد ميزنه كه نه نميشه و به نتيجه نميرسيد اما حركت ميكنيد هر كس را كه از آشنايان ملاقات كنيد و موضوع را برايش ميگوييد با اين حس و تصور شكست از رفتن خواهيد گفت تمام راه را به اين مي انديشيد كه امكان موفقيت نيست به آنجا ميرسيد با همان باور داخل ميشويد و هنگاميكه بهر دليل از پذيرش شما خودداري كردند با حس پيروزمندانه اي پيش دوستانتان تعريف ميكنيد كه من ميدونستم نميشه ديدي گفتم و لبخندي از موفقيت بر لبانتان نقش بسته است !
در واقع نقشه اي كه در دستتان بود هدف نرسيدن و پيروز نشدن در آن نوشته شده بود و با رسيدن به هدف نقشه مطمئنا اين موفقيتي مجازي است كه با جهان واقعي در ارتباطي مجازي قرار دارد.
اين نرسيدن و ناموفقيت خوراكي ذهني است كه ما براي خودمان تهيه ميكنيم و هميشه آنرا ميخوريم خوراكي مسموم از رفتارهاي مسموم ديگران .
وقتي كل زندگي از خوراك مسموم استفاده كني و هميشه به چيزهايي كه ميخواهي نرسي و از زندگيت راضي نباشي مرگ خيلي برايت سخته ، اگه يه لباس نو داشته باشي كه هنوز ازش زياد استفاده نكرده باشي و اون لباس ناگهان پاره بشه خيلي برايت سخته و ناراحت كننده اما اگه كهنه باشه ... مرگ پارگي زندگي كه هنوز ازش استفاده نكردي .
خوراك ذهني ما به دو صورت در دسترسمون قرار ميگيره بصورت صوتي و تصويري .
در خوراكهاي مسموم صوتي سرزنش ها و بي اعتمادي ها جلوهه گر ترين هستند و در تصويري ها آسيب ها و نگراني ها و عدم لذت ها هستند كه در اولي فقدان آرامش و در دومي افسردگي ايجاد ميكنند.


پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت
زمان بر مغز و پوست كهنگي ميتازد امروز
چه كم داريم منو تو از درخت و سنگ بي مغز زمين اي دوست
بنگر بنگر زمين هم پوست مي اندازد امروز
پلاس كهنه انديشه را دور بايد انداخت


Mad

نظرات ()



اولين سپيد
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٢٥
تقديم به پدرام

دلم
ازدستم رفت
از همان دستى که به دستت داده بودم
تا دلت را
به دست بياورم
از همان دستى که
که به دستم داده بودى

maD

نظرات ()



عذر خواهی
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٢٢
تنها که می شويم
رويم نمی شود
دوستت بدارم
حرف هايت همه شربت قندی است
که از قبل توی دل آب کرده ای
خنده ام می گيرد
گريه ام می گيرد
رويم نمی شود
دوستت بدارم.

maD

نظرات ()



يازده مي 2003
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٢۱

چند روز است ميخواهم بنويسم ، واژه ها گم شده اند ، كلمات خودشان را از من پنهان مي كنند ، چند تا شونو يه گوشه ذهنم ناغافل گير انداختم، ازشون خواستم تا كمكم كنند كه بنويسم، اما انگار موضوع رو همشون ميدونستن ، رخ واژه هاشون سرخ ميشد و با شرمندگي يه عذري ميآوردند، به "دوست داشتن" گفتم بيا، يه نيم نگاهي بهم كرد و با خنده گفت: ديواري از من كوتاه تر گير نياوردي؟! تا تقي به توقي مي خوره زودي برميدارين از من سوء استفاده مي كنين ! تو اصلا معني منو ميفهمي ؟! ، به محبت گفتم بيا، لپهاي صورتي رنگشو يه بادي كرد و بعد با كشيدن يه آه با افسوس گفت : نه عزيز من اينكاره نيستم ، از عشق خواهش كردم ديدم سرخ شد و خنديد و گفت : بي خيال بذار تو آتيش خودم بسوزم ....
ديگه كم آورده بودم ، ديگه چيزي برام نمونده بود، بايد يه فكري مي كردم، اما هر چه ميگشتم كمتر مي يافتم. هيچ واژه اي حاضر نمي شد كمكم كنه تا بتونم تنها يك جمله رو بنويسم . هيچكدوم خودشون رو لايق نمي ديدند كه بخواهند كلمه اي كه امروز ذهنمو به خودش مشغول كرده بود رو زينت بدن، هيچكدومشون لايق كلمه "مادر" نبودن !
مادر جان شرمنده ام كه نميتونم حتي با يه جمله هم كه شده از زحماتت تشكر كنم .


منو ببخش واسه همه كاستي هام

روز جهاني مادر بر همه مادران دلسوخته و عاشق مباركباد


Mad

نظرات ()



نوبرونه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٢٠

يه روزهايي بود درست تا همين چند وقت پيش، يه چيزهايي بود تا همين نگاه آخري، يه وقتهايي بود تا همين دلشوره هاي اخير، يه حرفهايي بود تا همين نجواهاي نوبرونه، يه دستهايي بود تا همين خيابون سر راه، يه نگاهي بود تا همين قطار آخري، يه راهي بود تا همين شهر ديگري.
توي اون روزها يه چيزهايي بود كه نگاه آخري تو همون وقتها يه دلشوره اي داشت، ميون همون حرفهايي كه از نجواي نوبرونه شبهاي بهاري هم يواش تر يود، حرفهايي كه از هم آغوشي پنج جفت عاشق قد و نيم قد سخن ميگفت، تو خيابوني كه ميرسيد به همون قطار آخري كه ميرفت به همون شهر ديگري، حرفهايي از دلشوره نديدن همون نگاه آخري، تو آغوش نجواي عاشقانه همون دستهاي نوبرونه !


Mad

نظرات ()



دروغ است
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٢٠

افسانه عاشق شدن از دم دروغ است
چيزي به نام عشق در عالم دروغ است
اسطوره ها از واقعيت بي نصيبند
جنگيدن سهراب با رستم دروغ است
ما را خدا مطرود کرد از خود والا
جريان گندم خوردن آدم دروغ است
کفر است ميدانم ولي ميگويم آري
افسون عيسي پاکي مريم دروغ است
بيهوده دل بستي به نامردان که جز من
هر کس بگويد دوستت دارم دروغ است
حالا که حرف از راستگويي شد بگويم
حتي همين شعري که خواندي هم دروغ است



maD

نظرات ()



نيمه گمشده من
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٧

داستان از آنجا آغاز مي شود كه احساس ميكني جائي بند نمي شوي ِسلولهايت آرام و قرار ندارند،ِ تمركز نداري،ِ نمي تواني كارهاي جدي بكني، از نظامات اجتماعي فرار مي كني ، به خودت پناه مي بري ، يا حداكثر كسي كه بشود براي او حرفهاي نهاني گفت،احساس مي كني چيزي كم داري اين چيز را نمي توان به آساني بدست آورد، مشكلا تي است،موانعي وجود دارد،تلاش مي كني به مغزت فشار مي آوري،به جائي نمي رسي، غم همه وجودت را فرا مي گيرد،داستانهاي حزن انگيز را مي بلعي، موسيقي دلشوره آور روزي ده ساعت ، فيلم، سينما، انواع آدمها و انواع موانع هيچ چيز شادت نمي كند، احساس نياز دائمي مي شود.

نميتواني سرجايت بند شوي، اختيار پاها از كف خارج مي شود، راه مي افتي، در جستجوي گمشده، سالها در ذهنت دنبالش مي روي، مي دوي و به جائي نمي رسي، تو كه اهل زمزمه نبودي، كم كم آوازت مي گيرد، چيزي بلد نيستي، به مغزت فشارمي آوري، بچگي ها كساني بودند كه چيزهائي مي خواندند و تو نمي فهميدي، بايد ياد مي گرفتي هر چيزي روزي به كار مي خورد. هنوز نمي داني چه مي خواهي و اين ندانستن كار را مشكـلتـر مي كند. خواهش را مي فهمي، خواستني ناپيداست، مي سوزي.

لحظاتي هست كه فكر مي كني مسيرت را پيدا كرده اي يا در منزلگاهي خوش و خرم اطراق ميكني، باران خنكي مي بارد و خنك مي شود ولي طول نمي كشد،باران هم مي تواند يكباره منجمد شود، سوز و سرما آغاز مي شود و يخ مي زني، مي روي به خواب زمستاني، مثل يك جنازه گوشه اي كز مي كني. دور و بري ها هنوز نمي دانند ولي كم كم مي فهمند، جدي نمي گيرند، بعدا جــدي خواهند گرفت. اينك نوبت خورشيد است كه بتابد گرم شوي، گرم مي شوي، براي براه افتادن مسير درازي در پيش داري، تازه اول كاراست، حتما تندهم نمي تواني بروي چون گمشده اي داري. تصاوير كنار جاده ها بسرعت از برابرت مي گذرند. همه چيز در يك كادرثابت، صداي تلق تلق قطار يا اتوموبيل زوار در رفته وجودت را مي شنوي، هيچي نشده داري تحليل مي روي، استهلاك سراسر وجودت را فرا مي گيرد، گاهي مي ايستي، در يك ايستگاه، در آن سوي خواهشها.

گلهاي نرگس پرچين هاي آن سوي ايستگاه را در برگرفته اند، درختهاي افرا به آفتاب مجال نمي دهند، نفس مي كشي، چندقدم مي روي آن طرفتر، كودكي با بازيچه اش سرگرم است، مي ايستي دستي به سر و رويش مي كشي، حالش را مي پرسي، اينكه چند سال دارد، خانه اش كجاست، چه ميداند، چه مي خواهد، آيا بازيچه اش را مي دهد به تو و هزارسوال بي معني ديگر براي پركردن تنهائي. مي خواستي گلها را بشماري، دشت بي كران مجالت نمي دهد. هيچ گل بوئي ندارد، شامه ات كور مي شود، بوها همه مصنوعي است، هميشه از چيزهاي مصنوعي بدت مي آمد، حتي سوسكهاي واقعي بهتر از سوسكهاي مصنوعي هستند، دلت مي خواست يكبار سوسك شوي مثل كـافكـا يا كسي كه بشود آن را با يك اشاره سوسك كني، حتي كفر هم مي گفتي براي سوسك شدن ولي افاقه نمي كرد. با خودت فكر مي كني كه اين عصيان است و عصيان زيباست. رد شدن از كنار يك سوسك مي تواند به زيبايي يك عصيان باشد. پروانه ايي در دشت پرواز مي كند. چندگامي به دنبالش مي روي، دست نيافتني است. صداي سوت قطار بگوش مي رسد. اگر نجنبي جا مي ماني، بايد بروي. سوسك يا پروانه چيزهائي نبودند كه تو مي خواستي، خواسته تو در آنسوي درياها و اقيانوسهاست. يك جهان فاصله كه هيچ كس نمي تواند آن را پر كند. ديگر حتي آواز هم نمي تواني بخواني، ماًيوس مي شوي، همه اش باتلاق است و جنگلهاي سياه. حس فرار به كوه هدايتت مي كند. آبشارها، درختان وحشي، جويبارها، سنگريزه هاي كف آب، پونه ها، پرندگان مهاجر هم از او مي گويند، درست مثل فرار پنجره هاي قطار از مقابل چشمهاي ما،بالاخره روزي فرا مي رسد كه احساس مي كني گمشده پيدا شده است، دنيا گلستان مي شود، آرام و قرار نداري، روز و شب معنا پيدا مي كند، ولي گمشده انكار مي كند، من قطعهً گمشدهً هيچ كس نيستم، من قطعهً خودم هستم، گيرم كه قطعهً گمشدهً كسي باشم، از كجا معلوم كه قطعهً گمشدهً تو باشم. پاسخ چنين حرفهايي مي تواند افسوس باشد و رفتن. حركت دوباره آغاز مي شود، كند و آرام ، راه بي انتهاست. دنيا پراز گمشده هاست، حتماَ بايد كساني باشند؛ بايد گشت ولي يكي كوچك و ديگري بزرگ، يكي تيز و ديگري چهارگوش، يكي آرام و ديگري پر جنب و جوش، يكي زيبا و ديگري زشت، يكي زرد و ديگري سرخ، يكي سبز و ديگري خاكستري، يكي همكار تو و ديگري همكار ديگران، يكي را خواهرت معرفي مي كند و ديگري را در اتوبوس مي بيني، يكي تند راه ميرود و ديگري كند و بالاخره يك روز احساس مي كني كه قطعه دلخواهت را پيدا كرده اي ولي محكم نگهش نمي داري، فكر مي كني كه خب بايد خودش بماند مگر او قطعه اي را گم نكرده است؟ مگر او بدنبال كسي نمي گردد؟ از دستش مي دهي و ديگري را محكم تر نگه ميداري ولي توانش را ندارد به اين حرفها نيست دست تقدير. تلاشت را ميكني ولي آنقدر محكم كه خرد مي شود، چارهً ديگري نيست، دوباره روز از نو روزي از نو. ماجراهاي خرد، گاه احساس شكست خورده ها را داري، گاه احساس مي كني كه پيكان به قلبت فروكرده اند. گاه احساس فرو رفتن و پرت شدگي دارد. بارها سرت به سنگ خورد ولي جاي خالي هنوز خالي است. سرانجام روز وصال فرا مي رسد، فكرمي كني كه هيچ مشكلي وجود ندارد.

سلام و احوال پرسي كه روزهاي اول اصلا عادت نيست. ساعتها اولين واژها را در ذهن مرور مي كني، مثل اينكه شما قطعهً گمشدهً كسي هستيد؟ اظهار بي اطلاعي مي كند. نخست از ديگري اظهار بي نيازي مي كند. ماهها طول مي كشد و گاه سالها. اگر ماه و سپهر و فلك و خورشيد وستارهً دنباله دارهائي در كار باشند بالاخره جور مي آيد، يعني احساس مي كني كه خب جور شد! اكنون حركت زندگي شتاب مي گيرد، آنقدر سرعت مي گيرد كه ديگر نمي توانيد مناظر كنار جاده ها را تماشا كنيد. از پسري كه براي شما دست تكان مي دهد به سرعت رد ميشويد، گلهاي هميشه بهار را فراموش مي كنيد، سرتان گيج مي خورد، ديگر انرژي نمي ماند و فرصتي؛ براي بوئيدن يك گل يا بازي يك پروانه ، آواز غمگين گذشته شاد مي شود ولي خرسندكننده نيست؛ واژه ها از دست ميروند ، كلمات گم مي شوند، حس مي كني كه خيلي مبتذل است ، نميتوان شاد بود ،غم زيباتر بود ، فراق زيباتر بود ، خواستن زيباتر بود و اگر اين حرفها را جدي بگيري گمشده را رها مي كني و دوباره بدنبال گمشده مي گردي ؛ فقط براي جستن و گشتن و نيافتن.



عاشقانه اي از افشين

نظرات ()



پسرك
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٧

از كنار هم مي گذريم . نگاهي گاه زيركانه و گاه بي تفاوت به هم مي اندازيم . گاهي چهره يكديگر را مي كاويم و گاه بدن همديگر را برانداز مي كنيم . دستانمان از عاطفه لبريز است قلبمان التماس دعا دارد . اما تنها لبانمان را به هم دوخته ايم كه مبادا عاشقيهايمان كه تا انفجار سخن به زبان سركشمان بالا مي آيد بيرون نيامده فرو بخوريم.
از كنار هم ميگذريم بدون آنكه بدانيم كه بر يكديگر چه مي گذرد. بدون آنكه بخواهيم بدانيم! كنجكاوي در چشمهايمان موج ميزند و محبت انباشته شده در زندان لبخندهاي فروخورده ، تبسم را بر سر خواب آرزوهايمان بارها و باررها ذبح كرده ايم، شايد الهه آرزو ها قرباني را پذيرفته و نعمات را بر ما ارزاني كند ، غافل از اينكه تنها چيزي را كه هديه ميگيريم آرزوي شكستن همان لبخند فروخورده است.
از كنار هم مي گذريم و پسرك خسته اي را كنارم ميديدم كه با دستاني سياه و ناخنهاي بلند و چركين كه در دستانش پرپرهاي رنگارنگ و لطيفي بود از همان هايي كه دلم ميخواست يكي ميخريدم و غبار هميشگي دلم را با آن ميزدودم بسته اي بزرگ از چوبكهاي گردگيري در دستش بود ، خسته بود و خواب آلود، اتوبوس شلوغ بود و هيچكس قصد پياده شدن نداشت، پيرمرد رنجوري كنار دستم نشسته بود دلم ميخواست خواهش كنم تا جايي هم براي پسرك باز كنيم اما قيافه اش را كه ديدم منصرف شدم، پسرك به 12 سال نميرسيد بيش از سه ربع بود كه نشسته بودم نفهميدم كه پسرك كي سوار شده . تا نيمه راه از خستگي كار بيهوش شده بودم و حتي قادر به باز كردن چشمهايم نبودم . ياد لحظه هاي تنهايي خودم افتادم و يك لحظه تصميم گرفتم تا جايم را به او بدهم تا بتونه كمي استراحت كنه ، اما انگار ميخكوبم كرده بودند ، تنها من نبودم كوچك و بزرگ ، پير و جوان ، خستگي پسرك را ميديدند و انگار نمي ديدند. شايد پسرك بايد بميرد تا كسي باور كند محبت كردن چيز سختي نيست ، خيلي با خودم كلنجار رفتم و لحظه اي كه تصميم به بلند شدن گرفتم ناگهان پسرك از خستگي كف اتوبوس نشست . چند لحظه گيج و مبهوت به او كه سرش را روي دستش گذاشته بود و با دست ديگر صندلي را گرفته بود خيره ماندم و هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه ديدم انگار مدتهاست خواب رفته ، ديگر نميدانستم چه كنم ، ترافيك كسل كننده اتوبان مدرس و چشمان خسته پسرك بدجوري بغض خسته چشمانم را قلقلك مي داد . اما انگار هيچ اتفاقي نيافتاده .... هيچ ....



پياده كه شدم ديگه بارون نمي اومد بدجوري دلم گرفته بود مثل آسمون ، مثل روزهاي بي كسي ، مثل هميشه هاي دورم ، بارون نمي اومد تا زير بارون راه برم و گريه كنم تا كسي اشك چشمهامو با ترنم بارون تشخيص نده و دوباره و دوباره ها از كنار هم بگذريم و نگاهي بياندازيم و ...


Mad


نظرات ()



عشق اين است...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٦

... عشق اين است كه
مردم ما را با هم اشتباه بگيرند
وقتی تلفن با تو کار دارد
من پاسخ بگويم
وقتی دوستان مرا برای شام دعوت می کنند
تو بروی و هرگاه
شعر عاشقانه زيبايی از من بخوانند
تو را سپاس گويند ...

نزار قبانی

maD

نظرات ()



Tell me
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٥

click here

نظرات ()



جلسه دوم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٥

زندگي كردن بدون هدف درست مثل نداشتن زندگي پوچ و خاليه ، تا حالا شده فكر كنيد هدفتون تو زندگي چيه ؟ نه اشتباه نكنيد هدفهاي كليشه اي رو نميگم ، از دانش آموز اگه بپرسي هدفت چيه ميگه قبولي در امتحانات و كنكور از دانشجو بپرسي ميگه مدارج بالاتر و يافتن يه شغل در همين مبنا ، از جوونها بپرسي ميگن ازدواج و از مسن ترها به ثمر نشستن و خوشبختي بچه هاشون ! نه اشتباه نكنيد اهداف با آرزو فرق دارند ممكنه كه آرزوها اهداف رو شكل بدن اما در ابتدا با اون متمايزن . دنبال يه هدف تو ذهنتون بگردين كه بشه اونو در همين نزديكيها بدست آورد و به اون رسيد آرزوهاي بزرگ را براي ابتداي كار فراموش كنيد به هدفي كه واقعن ميخواهيد برسيد فكر كنيد . ميدونم خيليها بايد بيش از ساعتها حتي فكر كنن تا بفهمن كه هدفشون چيه !؟ خوب حالا اگه يه هدف نزديكتونوكه شايد حتي رسيدن بهش محال باشه رو در ذهنتون مجسم كنيد چند دقيقه با چشمان بسته و دستهاتون كه به صورت رو به بالا روي زانو قرار دادين بهش فكر كنيد و تمركز داشته باشين و سعي كنيد خودتون رو در اون حالت و هنگامي كه به اون رسيدين مجسم كنيد و از زاويه چشمهاي خودتون و بطور واقعي با چشمهاي بسته به اون فكر كنيد آرام و بي صدا ادامه بدهين ....
حالا يه جدول بكشين در دو ستون مثبتها و منفي ها .
زير ستون مثبت 10 تا عامل بنويسيد كه اگه به هدفتون برسيد بدست مي آوريد و زير ستون منفيهاتونم همينطور 10 تا عامل منفي كه اگه به هدفتون نرسيد نصيبتون ميشه .
ميدونيد سه گام براي تغيير چيه ؟ دانش – بينش – روش
ابتدا بايستي دانش تغيير يافتن راپيدا كنيم براي اينكار احتياج داريم كه اعتماد به نفس رو بشناسيم خيليها فكر ميكنن اعتماد به نفس كاملي دارند بهتره ابتدا اونو معني كنيم بطور خلاصه {احساس توانايي در انجام امور}
الته بايد به اين توجه داشت كه احساس + تجربه است كه يقين مي آفريند و عزت نفس احساس ارزشمندي مي آفريند. كسيكه احساس ارزشمندي ميكند چه خصوصياتي دارد قبل از خواندن بقيه مطلب سعي كنيد خودتون حدس بزنيد.

احساس ارزش دروني - مثبت نگري و خوشبيني - قدرتمند است - انرژي دارد - آرامش - گفتگوي دروني - قدرت انتقال انرژي - صاحب برنامه - علاقه مند يادگيري - مچ گيري مثبت - براحتي ابراز وجود و ابراز احساسات مي كند - كنجكاو - استقلال راي - احترام به قانون - احترام به حقوق ديگران - احساس رضايت از خود - زيبا و فرصت ديدن محيط - شاكر - منتظر نعمات خداوند - ...

حالا خصوصياتي كه فكر ميكنيد كسي اعتماد به نفس نداشته باشه داره چيه ؟ اونهارو بنويسين و بعد ببينين واقعن چندتاشو دارين مثلا : شانه هاي آويزان ، اهميت ندادن به وضع ظاهري ، سازش كاري ، ترديد و دودلي ، متزلزل سخن گفتن ، احساس حقارت و پوچي ، بي هدف ، عدم قدرت ابراز وجود ، اسير تكرار ، تثبيت طلب ، عدم انتقاد پذيري ، نداشتن تكيه گاه دروني ، مظطرب ، دلشوره ، تزلزل عقيده ، زودباور ، بي برنامه ، ترس از مخالفت و شكست ، كم حرف و يا پرحرف ، اهل تمسخر ، مسئوليت گريز ، عدم پشتكار ، ...

ببينيد چندتاشو دارين به خودتون نمره بدين و به خاطر بسپارين تا بعد .



چشهامون آتيش يك نگاهمون
نگاهمون قالب يك كلاممون
وقتي با حس يه قالب تو وجودت راه بري
اداشو دربياري ژستاي اونو بگيري
اگه آشناي يك دميدنه
اگه انتهاي يك رسيدنه
تو با اون خو بگيري
مثل همون حرف بزني
يه روزي به خود ميايي
ميبيني كه عين اوني
از تموم راه رفته اش
تو گرفتي يه نظر
تو نرفته هم ميتوني
كه به جاي اون باشي
مثل اون موفقيتت رو تو وجودت ببيني
اين طلسمه روزگاره اگه خوب گوش بكني
اين اميد و انتظاره تا فراموش نكني
روزي كه مثل يكي راه رفتي و حرف زدي
تو بدون كه آخرش اگر مصممي به راه
تو بهر چي كه بخواهي ميرسي و ميخندي
مثل اون مدل ميشي يه روز تو هم ميخندي


Mad

نظرات ()



دستامو بگير
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٤

واسهء فهم نگاهت، بايد آسمونو فهميد
پيش چشمهاي تو بايد، به حضور آينه خنديد

آينه و پنجره تازه، يه خلاصه از چشاته
يه صداقت غريبي، توي لهجهً نگاهته

وقتي از برق نگاهت، غزل من جون مي گيره
غربت و حسرت و كينه، تو ترانه هام مي ميره

ديگه هيچ واژه تلخي توي چشمهاي غزل نيست
حرفي از غصه و ماتم توي حرفهاي غزل نيست

دستامو بگير تا باهم دست فردارو بخونيم
لحظه ها رنگ غزل شه آبي آبي بمونيم

اگر قسمت من و تو زندگي رو اين زمينه
عشق يك پرواز آبي، باقي مونده توي سينه


maD


نظرات ()



عشق عشق مي آفريند
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٤

عشق عشق مي آفريند
عشق زندگي ميبخشد
زندگي رنج به همراه دارد
رنج دلشوره مي آفريند
دلشوره جرئت ميبخشد
جرئت اعتماد به همراه دارد
اعتماد اميد مي آفريند
اميد زندگي ميبخشد
زندگي عشق مي آفريند
عشق عشق مي آفريند


پدرام ديونه مي آفريند ... ديونه عشق به همراه دارد ... عشق رويا مي آفريند ... رويا، در به همراه دارد ... در زيبايي به همراه دارد ... زيبايي عشق ميبخشد ... عشق پدرام مي آفريند ... پدرام ديونه مي آفريند ... ديونه درسا مي آفريند ... درسا عشق به همراه دارد ... عشق پدرام مي آفريند ...



از امروز بعلت ... و همون چيزهايي كه بالا گفتم ميخواهم يه مهمون رويايي مو به شما معرفي كنم مهمون عزيزي كه اگرچه اينجا نيست ولي از حرم پيراهن به من نزديكتره اين شما و اين خاله درسا شما خاله جون صداش کنيد من دختر خاله ! دختر خاله جون خواهش ميكنم با يكي از عاشقانه هاي زيبايت محفل ما رو صفا بده منتظريم.



Me and Dorsa = MaD = ديونه

نظرات ()



ناز آشنايي
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٤

حسرت دستهاي نازت
داره آبم ميكنه
گرگر يه دست عاشق
داره داغم ميكنه
چي مي شد تو باورت
سادگيه عشقم بود
چي مي شد دستهاي نازت
هميشه يارم بود
چي مي شد دلت منو همينجوري باور داشت

دستهامون نياز من نيست
ناز آشناييه
نگامون تو چشم خورشيد
طعم جابجايه
ميون شهر محبت
اينهمه نامهربون
بيا از پنجره عشق
ببينيم
همه مهربونيمون


نظرات ()



شروع
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٠

دوباره در غزلم بوی تازگی پيچيد

شروع قصه ای از نو

شروع يک اميد

چه احساس دوست داشتنی

من به چند لحظه داشتنش قانع ام


آسمان عشق آبی می شود

باز فردا آفتابی می شود

باز خواهد شد گل لبخند, باز

قاصدکها باز می گردند باز




اينبار عاشقانه اي بسيار زيبا از درسا
نظرات ()



جلسه اول قسمت دوم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۸

تنهايي بزرگترين ترسيه كه گريبان همه آدمهارو گرفته و براي فرار از اون هركسي يه جوري رفتار ميكنه هر كس پشت نقاب يه چيزي و يه كاري قايم ميشه بايد اينو فهميد كه ما هنوزم مثل بچه ها از تنهايي ميترسيم ولي اين تنهايي به معناي تنها موندن چند ساعته توي يه زيرزمين تاريك نيست ديگه بزرگتر شديم و تنهايي رو يه جور ديگه ميبينيم دنيامون بزرگتر شده و اون زيرزمين تاريك شده تموم دنيامون و تنهايي چند ساعته كوچيكيهامون جاشو با يه عمر تنهايي عوض كرده ماهيت همونه تنها كيفيت عوض شده .
براي اينكه بتونيم خودمون رو و هويت خودمون رو پيدا كنيم بايد با ترسهامون روبرو بشيم بايد اونها رو باور كنيم و قبولشون كنيم وقتي قبول كرديم كه از يه چيزي ميترسيم و تونستيم تو چشمهاي ترسمون از روبرو و بدون نقاب نگاه كنيم ميتونيم اونو نابود كنيم و بيرون بريزيم فقط بايد ابتدا خودمون رو باور كنيم و بدونيم كه ميتونيم متحول بشيم ميتونيم از خيلي چيزها دل بكنيم و از چيزهايي كه متنفريم حتي خوشمون بياد اين يه باوره ، باوري كه خودمون بايد بسازيمش .
مغز مثل ضبط صوتي است كه ميليونها آهنگ در آن ذخيره شده . هر وقت بخواهيد ميتونيد يكي از اين آهنگها رو گوش دهيد. هر آهنگ احساس متفاوتي در شما بوجود خواهد آورد. اگر آن آهنگ غمگين باشد ، احساس غم و اندوه ميكنيد اما اگر به آهنگ شادي بخش گوش كنيد احساس نشاط و خوشحالي خواهيد كرد از سوي ديگر، هر احساسي داشته باشيد بر احساس غم و ناراحتي عمرمان به گونه اي رقم خواهد خورد و با احساس نشاط و شادي به گونه اي ديگر. بنابر اين بايد احساسي را در خود به وجود آوريم كه به رفتارمان شكل درستي بدهد در واقع بايد دستگاه پخش صوت مغز را خودمان تحت كنترل بگيريم. اگر آهنگي هست كه همواره موجب بروز احساسي ناگوار در شما ميشود آن را از مغزتان بيرون بكشيد.
خوب حالا واسه از بين بردن ترستون اونو خوب بشناسيد و پيدايش كنيد و بعد در ذهنتون باهاش بدون نقاب بجنگيد و با عقب و جلو كردن مكرر اون در ذهنتون براحتي موسيقي منفيشو از كار بندازيد و اگر هم هرگز از ذهنتون بيرون نميره كاملا فلجش كنيد اما بدونيد كه حتي با وجود موفقيت لحظه اي اون براي هميشعه آروم نميشينه و دوباره برميگرده پس هميشه آماده روبرويي با ترسهاي خفته و نابود شده تون هم باشيد تا بتونيد با خود شناسي و پيدا كردن هويتتون اونهارو هميشه در اختيار داشته باشيد.



چون تهي شد دلم از درد ... نگاهي تازه
چون تازه شد از عشق نگاهم ... كلامي تازه

چون جان كلامم شده از جان دلم
يك درد كه از دل برود شادي هست
تا هست دلم هميشه آزادي هست
آزادي من هميشه از غم پر بود
غم نيست دگر خنده آغازي هست
يادم نرود حلقه اگر بود به دست
فكرم به جز از منطق عشق خالي هست
عاشق نشوم مگر به يك روح بزرگ
چون عشق بيايدم پر از شادي هست
ياراي زميني شدن يار نبود
هر كس كه به پدرام دلش قانع هست
برخيز و به آسمان بيا اي گل من
اي آنكه از اوج آسمان دلت خارج هست
فكرت نشود مثل يه عادت مث خواب
از ريشه بكن هر چه علف در راهست
ما را بنويس بر صفحه دفتر خويش
اي آنكه كلامت به كلامم پيوست


نظرات ()



ياري چون در
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۸

باز هم غرش رعد
باز هم ابر و تگرگ
باز هم آتش سرد
باز هم من ، دل تنگ
دل من باز هم ميخواهد
دوباره گر بگيره
دوباره قصه بشه
يه روزي توي خيال
ميون اينهمه سنگ
بره از ته خيال
يه چيزي شبيه در
يا يه گوهر بگيره
آخ داره گر ميگيره
انگاري شمعهاي عشق
دوباره روشن شده
دوباره دام دلم
توي شعرهام وا شده
دل ميخواهد تور بندازه
ميون چشمهاي آب
يه پري دريايي
در و گوهر بگيره
بگيره نگاهش كنه
بخونه صداهش كنه
اگه حرفهامو شنيد
يا نوشته هامو ديد
اگه شد عاشقونه
مثل من يه ديونه
جاي دوتا چشمهاشو
مي كارم يه ستاره
جاي خط رو لباش
من يه لبخند ميذارم
جاي آسمون تار
تو هواي خونشون
دوتا ابرك ميذارم
دو تا ابر كوچولو
تا دلش گرفت بگه
ابركهامو ميبارم
آسمونش وا بشه
خنده هاش شيدا بشه
رو ديوار خونشون
ديوار خونه دل
دو تا كفتر ميارم
كفترهاي ناز عشق
تا بخونن يه نفس
قصه هاي زندگي
فارغ از اين خستگي
يكي بود يكي نبود
زير گنبد كبود
ميون اينهمه يار
يه نفر ديونه بود ...


نظرات ()



خاطره
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٦
يادت مي آيد:
كه چگونه دلم را به آبي درياي چشمانت سپردم
و در عميقگاه مست چشمانت غرق شدم
يادم مي آيد:
كه چگونه با ذره ذره وجودم تو را فرياد زدم
با تمام سلول هايم تو را صدا كردم و تو گوئي خيال پاسخ در سر نداشتي
يادت مي آيد:
كه ديروز هر چه نگاهت كردم از باغ نگاهت پنجره اي به رويم باز نشد
و ميبينم امروز كه ديگر حتي ياراي ديدنت هم برايم نيست ، مرا به نظاره نشسته اي
و اينكه من موجود مسخ شده اي هستم كه گويا به جرم مهرورزي به ديار فراموش شدگان تبعيد است.
يا به زندانيي مي مانم كه گناهي غير از بي گناهي ندارد.
يا به جرم پناه دادن به عشق تو محكوم به اعدام است
و اين موجود بي اراده باز هم شيداي جلاد است
هنوز هم آبي چشمانت در دلم بلوا به پا ميكند.
هنوز هم شيفته شب زلفكانت هستم.
هنوز هم ترجمه نگاهت قلبم را پر از درد مي كند.
هنوز هم ياد تو بنيانم را بر باد مي دهد.
و اين نشان آن است كه يادت هرگز برايم كهنه نمي شود.
و اين كودكان انديشه من است
بر حرفهای نسترن پژمرده
به تو اي تنها دليل زندگي . به تو اي آيه هستي من.
به تو اي واضع قانون جفا.
من دگر ناي نفس كشيدن هم برايم نيست چه رسد به تحمل بار سنگين جدايي.
من هنوز هم منتظرم.
روي آن نيمكت چوبي . زير آن سايه بيد
هر زماني دلت از عشق تپيد ، باز بيا.
من هنوز منتظرم/

يكي از عاشقانه هاي بسيار زيباي نسترن عزيز در تاريخ 30/1/82 قلمش پرتوان و دلش شاد باد و عشقش استوار

بعد از خوندن عاشقانه هاي قشنگش ناخود آگاه ياد يه شعر زيبا افتادم فكر كنم مال فروغه كه ميگه : پرنده مردني است پرواز را بخاطر بسپار
نظرات ()



جلسه اول - قسمت اول
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٦

اشتباهي كه همه ما در زندگي خودمون داريم اينه كه ميخواهيم ديگران رو مديريت كنيم مثلا يه مادر دوست داره نظمي كه خودش خواهان اونه رو به بچه هايش مديريت كنه يعني اونهارو وادار كنه تا همون نظم دلخواه اونو داشته باشن و با اينكار چون نميتونه درست اوني رو كه ميخواهد بدست بياره هم خودش دچار مشكل ميشه و هم بچه هارو دچار مشكل ميكنه آخه هر كس يه نظم خاص خودش رو داره و نظم از ديدگاه هر كس حتي مادر و فرزند متفاوته – يا بين يه زوج زن دوست داره حداقل مديريت خونه رو بر عهده بگيره تا اينجا درست اما وقتي كارهاي شوهر رو براي خودش يه مانع ميبينه و در مديريت ايجاد شده خودش خللي وارد ميبينه سعي بر اين ميكنه كه شوهرش رو هم مديريت كنه كه اين باعث مشكل ميشه . اگر به اون حد از شناخت خودمون برسيم كه بتونيم بفهميم كه كي هستيم و ضضعفهامون چيه ديگه براي مديريت كردن ديگران تلاش نميكنيم ابتدا تلاش ميكنيم خودمونو مديريت كنيم و با بدست آوردن اين ميتونيم ديگران را رهبري كنيم يه رهبر احتياجي نداره كه به كسي بگه تو بايد پيرو من باشي و هر كاري من ميكنم تو هم انجام بدهي يه رهبر كسيه كه هر كاري ميكنه ديگران هم دنبالش ميرن و از اون حمايت و پيروي ميكنن براي اينكه به قدرت رهبري حتي در ارتباطات كوچك و حتي دونفره دست پيدا كنيم بايستي بتونيم خودمون رو مديريت كنيم تا ديگران ما رو بعنوان رهبر خودشون باور كنن خوب حالا چطور ميشه اين كار رو كرد ؟ براي مديريت كردن خودمون ابتدا بايست بدونيم ترسهامون چي هستند ؟ شايد ما پشت نقاب چيز خوب و پسنديده اي داريم ترسي رو مخفي ميكنيم ! مثلا تا حالا به اين فكر كردين چرا به كسي محبت ميكنيد ؟ شايد دليل واقعي اون ترسي باشه كه از تنها موندن دارين ؟! عشقي كه هر كسي به يك نفر عرضه ميكنه دليل اين نيست كه واقعا اون عشق راستين و واقعي و الهيه كه اين اصلا وجود خارجي نداره مگر بين تعداد انگشت شمار از اول دنيا تا حالا ! شايد دليل اين عشق ترسي باشه كه حتي خودمون هم نميدونيم و ميخواهيم پشت نقاب عشق قايم بشيم . نه از بقيه از خودمون مخفي ميشيم . حالا يه تمرين كوچولو با هم انجام بدهيم براي هر يك از موارد زير سه تا مورد را در وجودتون پيدا كنيد و بنويسيد .


ترس – علاقه – ضعف – قدرت – مثبت – منفي – آرزو – كينه


با توضيح اينكه ضعف ها و قدرتها تون چيزيه كه نماد خارجي داره و مثبتها و منفيهاتون درونيه .

خود را مديريت كنيد ... ديگران را رهبري


مثلا من خودم سالهاست چاي نميخورم خوب چرا ؟ چرا خودمو از لذت اين نوشيدني خوشمزه محروم كردم نه نه اينكه فكر كنيد دوست ندارم نه اينطور نيست خيلي وقتها واسه عطر چاي دلضعفه ميگيرم بياييد يه كم راحت باشيم يه كم به خودمون كلك نزنيم و لااقل با خودمون صادق باشيم شما فكر ميكنيد چرا ؟ چرا من چاي دوست دارم و نميخورم تا ديروز هركس از من ميپرسيد چرا اين جواب رو ميشنيد : آخه من نميخواهم به چيزي عادت كنم و اين يه تمرين بزرگ براي عادت نكردنه ! خيلي هم منطقي ميتونم مجابتون كنم تا حرفمو و ايده منو بپذيريد اما راستش شايد (ميگم شايد چون هنوز خودمم نميدونم) شايد دليلش مخفي كردن يه ترسه ! ترس از اينكه من آدم متفاوتي نباشم ! آخه من فكر ميكنم خيلي آدم متفاوتي هستم و اين با سلولهاي وجودم گره خورده ! اصلا چيز خوبي نيست ميدونم و من هم هيچ تفاوتي با بقيه ندارم اما خيلي دوست داشتم تفاوت داشته باشم تفاوتي كه باز هم شايد خواست اون نقابيه براي قايم شدن پشت يه ترس شايد (باز هم شايد چون به يقيين نرسيدم) شايد ترس از اينكه من آدم مشهوري نيستم و اينجا اين حس دروني خيلي از آدمهاست كه دوست دارن مشهور بشن ! به قول عليرضا خمسه : وقتي هنوز در عرصه بازيگري مشهور نشدي به هر آب و آتيشي ميزني تا همه بشناسنت تا شناختنت و مشهور شدي يه عينك آفتابي ميزني و يواشكي اينور اونور ميري تا كسي نشناست ! آدميزاد موجود عجيبيه ! عجيب تر از اوني كه فكرشو بكني . حالا شما هم بدون هيچ ترسي بنويسد كه چه ترسهايي داريد و چه حسي رو پشت اون مخفي كرديد ؟

نظرات ()



بذار تا بپوسه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٤

keep the way و فرياد الكترونيك گيتار دوباره تو فضاي قلبم جاري شد ... راهي كه به هيچستان ميرويم، راهي به آنسوي ابرها، راهي به ابديت ... چه زيباست اگر دستان سرد دختركي را با دستانت گرم كني و به دنيا بخندي ، به تموم اين دنيا ؛ فراموشخانه ات را به اندازه همه دنيايت بسازي و تمام لحظه هايت را آنجا گم كني، واي خداي من چه زيباست انتظار چه را مي كشي ؟ انتظار انتظار كشيدن را ! حماقتي دوباره ! بلند شو... فرياد بزن ... جيغ گيتارت را تا آسمان ببر... ديونه تر از اوني شو كه همه فكر ميكردن ديونه اي موهاتو اونقدر بلند كن كه هيچوقت نبوده ... اونهارو توي صورتت بريز و فرياد بزن

Never be Never she


ريشهاتو كه دوماهه نزدي از ته بتراش و با قطره خوني كه از صورتت جاري ميشه بنويس

So I dub the Unforgiven


تموم روزهات همينه ... شبهاتو زيبا كن ... عشق يك جوشش كور است پيوندي از سر نابينايي ... تا دلت ميخواهد كور باش ... هر وقت ديدي بسه ، هر وقت احساس كردي تكراريه ، چشمهاتو باز كن و بگو ... برو ديگه دوست ندارم اسمتو نميخواهم بيارم ! بي خيال صداشو زياد كن همه اين آشغالهارو از ذهنت پاك كن بريزشون دور، بريزشون دور، بريزشون دور؛ اون ته فراموشخانه تاريكت ؛ بذار تا ابد اونجا بمونه تا بپوسه تا بپوسه، بپوسه
عاشقانه همصدا شو با من و فرياد بزن


Never open my self this way Life is ours we live it our way All these words I don't just say And Nothing else matters

Never open my self this way Life is ours we live it our way All these words I don’t just say And Nothing else matters


نگاه خسته دنيا، بكش دلدادگيها را ، به فكر يار فردا باش ، به فكر جرعه اي مي باش ، به فكر گوهري درسا ، بزن مي بر لب دنيا ، بزن آتش ... بزن بر ما !
و حالا هم با اين ترانه زيباي متاليكا كه روح منو پرواز ميده دوباره به اوج رسيدم و حالا اي دوست اي هم نفس اي همدرد تو هم با من پرواز كن و با من بخوان و فرياد كن


Trust I sick and I find in you Every day for us something new Open mind for a different view Never cared for what they do Never cared for what they know But I know


Trust I sick and I find in you Every day for us something new Open mind for a different view Never cared for what they do Never cared for what they know But I know


زينت شبهاي من گوهري خواهد بود كه چون در خواهد درخشيد اگر و تنها اگر روح بزرگي در آرزوهايم بيافريند همين.

Yehe
So close no matter how far

نظرات ()



فال عشق
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/٤




بايستي اول ماه تولد خودتون رو انتخاب كنيد مثلا آذر همون نيم تنه مرديه كه با تيركمون ايستاده با پاهاي اسب . بعد ماه تولد دوست و شريك زندگيتون رو انتخاب كنيد مثلا فروردين كه همون بزغاله هست اونوقت calculate yourlove match
از تعداد آتيشها ميتونيد به روابط سكس و از تعداد خونه ها به آرامشي كه بينتونه پي ببريد .


نظرات ()