درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
I am a lifer to life
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٢٧

در سراشيبي اوج زندگي، عاشقي را در فرود ديدم و در نفس نفس زدنهاي سربالايي آن لبخندي كه هنوز در نيمه راه تپه ها به خورشيد آرزو نقش نبسته و هزاردستان آرزويش را بر شكفتن نگاه نيافته در خيالم پرپر شد، مرگ حق است و آرزوي ديرينه ام و هميشه برايم دوست داشتني ترين بوده، اما تنها براي من، حتي نميتوانم براي عزيزي تجسمش كنم، حال عزيزي از تبار عشق و خورشيد ، عزيزي از نگاه خسته زندگي، ميخواهد كه با آن بياويزد، او نميخواهد، من براي او نميخواهم، هيچكس نميخواهد، اما مرگ رحم ندارد و خوبان را هميشه زودتر از هميشه ها به سوي خويش مي خواند و در آغوش مي گيرد.
نه اينبار نه ! نبايد بگذاريم ، نه ! ما نميتوانيم، او بايد آغوشش را بر روي لبخند كمرنگ ما بگشايد تا دوباره پررنگ شوند. تا دوباره ها از حلقه جاري چشمانمان شبنم هميشگي عشق و درد زندگي جاري باشد.
دوباره چاقوي تيز ، دوباره استخوانهاي جمجمه و دوباره ميهماني ناخوانده و مزدوری سرطان، زيباييت را به يغما ميبرند، زيبايي هميشه پنهانت زير شرم عادت كودكيهايت را خواهند بلعيد، چه اهميت دارد! تو خودت باش و اينبار تو ما را از مرگ تدريجي روح خسته مان برهان و استوارتر از هميشه ها اعصاب خسته و دردناك دستم را از درد هميشه ماندگار خنجرهاي روزگار رهايي بخش ! آه كه باورش نيز سخت است كه بخواهم به نداشتنت بيانديشم ، دختركانت را تنها نخواهي گذاشت و چشمان هميشه گريان نرگس مستت را و معصوميت ليلا وار مجنونينت را دوباره با نگاه مهربانت آبياري خواهي كرد، ميدانم كه با ما خواهي ماند و از هميشه بيشتر دوستمان خواهي داشت ، اميد نا اميديها را در علي ميجوييدم، خدا را در فراموشخانه دل پشت نام علي صدا ميزدم، اما اينبار تنها خدا را ميخوانم و از او ميخواهم خنده هاي شيرينت و همصحبتيهاي بي نظيرت را هرگز از من ، هرگز از نرگس باغ زندگيت و هرگز از ليلاي عاشقت نگيرد،.
من در بغض فروخورده هميشگي ام اينبار از خدا ميخواهم كه چشمان منتظر به بازگشتت را به در نخشكاند و اگر قرار است صاعقه اي براي بردن فرود آيد بر گرده خسته من بيايد زيرا چشم انتظاري براي من نيست، اما تو ... تو دو غنچه نشكفته داري و دلبري كه جز رضايت، رضا نميشود و من صادقانه و عاشقانه از يزدان پاك و بي انتها مي خواهم كه صاعقه رفتن را بر من ببارد و دردهايت را در لحظه معجزه بر فكر زمان فراموش كند.
خدايا گر ميبخشي به يكباره ببخش، اگر ميزني به يكباره بزن و گر ميبري به يكباره ببر، كه دلم كوچك است و طاقت آب شدن و ديدن و نشستن ندارد، بيا و جانم بستان از اينهمه درد نامردميها و رهاييم ده !


و همصدا با شهيار ...

باز اين ترانه ها را عشق است .... رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگير غروب درد است ..... باز هم طلوع ما را عشق است
آي از خانه زخم و گريه .............. غربت بغض گشا را عشق است
آي از آب و هواي بي عشق ........... بادبان ناخدا را عشق است
اهل ببي مرز ترين دريا باش ...... آي اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان ميترسم ......... شعرهاي بي هوا را عشق است
اي قشنگ سازها آوازها ........... روزهاي بي عذا را عشق است



نظرات ()



ببر گمشده پاييزی
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٢٤

سين گمشده اي را در هفت سين خيال بازنديده ام ساعاتي ميهمان بودم، برايش از گذشته اي بي بازگشت آشنايي خواندم و برايم از تلخ خند زمانه ها ميگفت ، دلم برهنه تر از پرپركهاي شقايقها سرخ بود و حسرت ميخورد، نگاه نگران هيچوقت آشنايي را چگونه سر بكشم وقتي پاييز را در فصل بي طراوت بي مريم در كنج قلبم هميشه وار دوست دارم ، نگاه بي عذاب وجدانم آسوده است، وقتي كه در انتهاي غرور ببرگونه خويش، رقص بنفشه هاي بي پاييز را مينگريستم و نعره بر نياوردم تا دل جنگلها را بلرزانم، تنها به طراوت باران روي شيرواني هاي خسته ام بسنده كردم، نگاهم را پر از ستاره هاي شوق در قدوم بوسه هاي دوستيهامان سر بريدم و آخ نگفتم، چگونه بر تقدير ميشد نوشت و چگونه بر تصوير حك ميشد كرد كه اضلاع مثلث بي عاطفه زندگي بر زاويه هاي غلط نشسته است ! هر بار كه از او ميشنيدم پر از ستاره شوق ميشدم و قلبم براي عشق آتش ميگرفت و گرمايش را هديه دوستي هامان ميدادم، هق هق گريه ات را هرگز از بغض گرفته ات نخواهم گرفت تا هميشه برايش ببارد و زيباترين حادثه ها را به يادگار بگذارد، تا هميشه در حسرت نداشته هايم به غرور مانده در ابريشمين نگاه باريده ات ببالم، تا انتهاي نرسيده ام تا آينده هاي گذشته ام و تا آخرين دمي كه فرو ميبرم و مجال باز پس دادنش را نميابم وحشي خاطراتت را با خود در ميان هياهوي پاييز خسته از راه خواهم كشيد.




وحشي سرخ گل تو ديگه بارون نميشه
ديگه اين صورتي دل ديگه ويرون نميشه
تو برو اين دل خسته ديگه ناودون نميشه
عاشقم اگر بشه عاشق يك دل نميشه
يه روزي يه روزگاري تو بودي تو اوج مستيم
اما اينبار دل عاشقم ديگه حتي به تو يار نميشه
يكي از همين روزها دل ميكنم از همه چي
ميرم اونجايي كه ببرم ديگه دل خون نميشه
ياد تو اگرچه زيباست تو غروب خاطره
جفتمون كفتركامون ديگه شيدا نميشه
تو دلت پيش خودت نيست اون يكي روح نداره
دل من از تو بريده
بال روحشم خميده
ديگه پروا نداره
ميون سفره اسمم اسم درسا رو ميذارم
سين گمشدم تو اين دل؛ حرفهاي نگفته دارم
تا ببيني ظرف بغضم واسه يه اشك ديگه
ديگه حتي واسه شنيدن اشك تو هم جا نداره


نظرات ()



با تو زندگي مي کنم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٢٠
تو اينجا نيستي
اما من برايت شعر مي خوانم
پشت هر پنجره اي با تو قهوه مي نوشم
و در روز هاي باراني در همين کوچه پس کو چه هاي خيس
با تو قدم مي زنم
تو اينجا نيستي
اما من گاهي سرم را روي شانه ات مي گذارم
و فشار گرم دستانت را روي دستم احساس مي کنم
تو اينجا نيستي
اما من به خاطر تو
لباس سفيد و صورتي و ارغواني مي پوشم
براي چشمانم قاب مي کشم
و رژ لب صورتي به لبهايم ـ ـ ـ

كي بود كي بود من نبودم


راستي
خنده ات نمي گيرد ؟
تو اينجا نيستي اما
من با تو زندگي ميکنم
نظرات ()



شراب چشمانت
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/۱۸

نگاهت را از من مگير كه آتش شهوت چشمانت در درد بي تو بودن استخوانهايم را خرد ميكند، وقتي نگاه بلورين سينه ات را در نگاهم ميدوزي ، وقتي با برق بازوانت سينه ام را براي آغوش گرمت بي تاب ميكني، وقتي لبانت را به غنچه شراب لبانم مينماياني، حسرت گرماي قرمز جام شرابم را در اوج له له لبهايم ميخواني و هنوز از آن ننوشيده آتش بر جانم ميزني، وقتي با چشمان نيمه خمارت تمام حواسم را مجذوب سينه هاي بلورينت ميكني كه از ميان پيراهن صورتي و سپيد و ارغواني ات هنوز بيرون نيامده ميدرخشند و با التماس چشمان مخمورت حسرت بوسيدنشان را در همان پشت حرير ارغواني برآمده ات را بر دلم مينشاني و دستان پر التهابت را كه نميدانم چرا ميلرزند بر روي لبانم ميمالي و نفس گرمت را همچنان به من نزديكتر ميكني ...


نگاهت را از من مگير كه در شهوت بوسيدن لبانت چشمانت چيز ديگريست چشمان وحشي و بي ترحمت را قبل از اينكه تيري براي قلبم رها كنند ميبوسم تا از بوي شراب بدنت مست نشوم و بتوانم تا انتهاي جام لبانت را سر بكشم.


نظرات ()



گابريل گارسيا ماركز
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/۱۱



سيزده نكته زندكي



نظرات ()



شاهزاده هميشه ها ...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/۸

شلاق سياه گيسوانت را دوباره بر آسمان كودكي هاي خيالمان بنواز و دوباره كنار سرنگ هاي پر آب شيطنت هايمان ليواني آب يخ بگذار چشمهاي خيس از عشق را پر از شبنم دوست داشتن كن و كنار نامه هاي قهرهاي بهاري مان يك آدمك خندان را طراحي كن. راستي از زازا چه خبر دلم بدجوري تنگ آغوش مادرانه گذشته هايت شده ديگر برايمان شعر خيارچه نميخواني ؟! تا با گازي از بوسه خاطرات دلم را فدايت كنم، ديگر نگاه خسته سالنامهء سنجاق شده به، يادگار دوستانت را، نمي بيني !


جان من عزيزكم ميدانم كه چقدر خوب و مهرباني، خوش به حال سهرابي كه غنچه عشق را در كنج نهانخانه پاك قلبت كاشت، خوش به حال اشكهايم كه هميشه ها حسرت داشتن چون تويي را ميكشند و از پياله چشمانم پر ميشوند و مي آيند و ميريزند و مي ميرند و فدايت مي شوند خواهرك گلم الهام نازنينم تولدت مبارك


عاشقانه ام را بپذير

پ - د - ر - س - ا - م



نظرات ()



وقتي بنفشه ها مي ميرند
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٦

تقديم به سوفيا


اول بار كه نگاه ساده ام را در چشمانت دوختم نگاهي ساده بيش نبود نگاهي كه هيچ رنگي نداشت اما زلال بود وقتي به خود آمدم كه تو نگاهي پر از رنگهاي آبي و سبز را تقديم كرده بودي نگاهي كه مرا به نوشتن كتاب سبزمان واداشت من باور كرده بودم كه دفتر زندگي مان جلدي سبز ورقي آبي و پاياني زيباتر از زيباترين آغازها خواهد داشت اما يك روز ، روزي كه صداي تپش قلبت را ديگر نشنيدم نميدانستم اين تلخ ترين حقيقت را باور كنم يا نه ؟ سالهاست كه زير پلك خيس سحر انتظار مي كشم سالهاست بلورهاي نرم اشك را زير آفتاب خشك مي كنم وقتي خداحافظي كردي نگاهت مي گفت كه بر ميگردي !
رفته اي و من به تو فكر ميكنم و به لحظه برگشتنت، به روز آمدنت، هروقت بيايي قدمت روي چشم ، اگر آن وقت اشكي و نگاهي از من مانده باشد.

عاشقانه اي از زينت

پ - د - ر - س - ا - م



نظرات ()



پ - د - ر - س - ا - م
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٢

خوش سخن آتش نزن جانم
نگهدار
يار بي غم گر تو خواهي
دست بردار
خوش ادب يادم بده اينك
چگونه
ناممان آميختي صد
عاشقونه
خوش بيان در محضر شعر تو
غايت
جمع خواهم شد بساطم
در نهايت


من سالها بود براي چيدن هفت سين هميشه يكي كم مياوردم ، از سركه بدم ميومد آخه حيف آب انگور نيست اينجوري حروم و خرابش ميكنن ! هميشه لنگ يك سين بودم تا اينكه نوشته قبليتو خوندم و سين مورد علاقه ام رو و سين گمشده ام رو ميون حروف اسمت پيدا كردم حالا ديگه كامل شدم امسال ميخواهم تورو توي سفره هفت سين دلم بچينم ، امسال ميخواهم ... امسال خيلي كارها مونده كه بايد بكنم اگر مجالي باشد و عمري باقي ...
از اين به بعد پدرسام (پ – د – ر – س – ا – م) كه همون پدرام + س گمشده پيدا شده ام زير نوشته هامون نوشته خواهد شد نميدونم با عمو سام آمريكايي چه نسبتي داريم و شايد هم قوم و خويش بابا بزرگ رستم از آب در بيايم !



( و به قول شاعر كه ميگه و علی پهلوان که ميخونه: )

يه روزي زير گنبد نيلي
بود يه گلدون تنهاي تنها
خالي بود جاي گل توي قلبش
لونه داشت تو سينش غم دنيا
حالا غصه و غم ديگه رفته
بازم اومده عطر بهارون
چونكه غنچه پاكي نشسته
ميون دل تنهاي گلدون ....


پ - د - ر - س - ا - م


نظرات ()



ساده بگويم ...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/۱

نگاهت عاشقانه ترين غزل را
به بازی می گيرد
و دستانت مرداد ترين تابستان را
چگونه شعر نگويم
وقتی زمستان زير پای تو می ميرد
تا شاعر شعر چشمانت
دوباره جان بگيرد


پ نهان شده ای در قلبم تا آشکارا دوستت بدارم
د يوانه وار عاشقانه و تا هميشه
ر وی غزل هايم سياه اگر ضميرشان غير از تو باشد
س اده بگويم
ا بی آسمان از توست بيا و روی همين زمين
م هربانی را به من بياموز

maD

نظرات ()