بر قلبم هجاي زيبايي را واژه واژه با پرهاي عشق حك ميكني،
بر استوار ديوارهاي فرو ريخته ام دانه دانه خشتهاي زندگي را بنا ميكني،
آشيانه تنهايي هايم را ذره ذره از غبار تنهايي مي زدايي،
شب دلتنگيهايم را ستاره ستاره با چشمك هاي زيبايت روشن ميكني،
خاطرات عاشقي هاي خسته ام را بوسه بوسه رنگ حقيقت ميبخشي،
احساس پوچيدگيهاي پيچيده ام را خط به خط پاك ميكني،
عطش هميشگي طوفاني ام را دسته دسته با پرواز گيسوانت در نسيم فرومينشاني،
سينه گور آرزوهايم را تپش تپش بر سرود تازگيها مينوازي،
خوش ميزني كه زخمه دل ما جز به ساز دستان مهربان و نازت با هيچ ساز عشقي نمينوازد،خوش مينوازي كه عقلم از هوش روحم پريده و هاج و واج ميان ترانه غمگنانه زندگي رقيصدن سر گرفته است


