درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
زخمه زخمه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۳۱
 

بر قلبم هجاي زيبايي را واژه واژه با پرهاي عشق حك ميكني،

بر استوار ديوارهاي فرو ريخته ام دانه دانه خشتهاي زندگي را بنا ميكني،

آشيانه تنهايي هايم را ذره ذره از غبار تنهايي مي زدايي،

شب دلتنگيهايم را ستاره ستاره با چشمك هاي زيبايت روشن ميكني،

خاطرات عاشقي هاي خسته ام را بوسه بوسه رنگ حقيقت ميبخشي،

احساس پوچيدگيهاي پيچيده ام را خط به خط پاك ميكني،

عطش هميشگي طوفاني ام را دسته دسته با پرواز گيسوانت در نسيم فرومينشاني،

سينه گور آرزوهايم را تپش تپش بر سرود تازگيها مينوازي،

خوش ميزني كه زخمه دل ما جز به ساز دستان مهربان و نازت با هيچ ساز عشقي نمينوازد،خوش مينوازي كه عقلم از هوش روحم پريده و هاج و واج ميان ترانه غمگنانه زندگي رقيصدن سر گرفته است

پس تا دستانت را دنيا از من نگرفته بيا تا در آتش دستان هم آب شويم.
نظرات ()



اگر تو نبودي
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۳٠
شبيخون نگاهت
هجوم بي وقفه واژه هاي بي مثالت
راست راهگي دلت
وبي ريايي لهجه دستانت بود که
پاي اين هجاهاي رقصان ومست را
به بي کسي شعرهايم گشود
وگرنه کدامين واژه ديوانه اي، اينچنين
قدم به شعرهاي عاشقانه ام مي گذاشت؟!
کدامين واژه؟!
اگر تو نبودي
بين اين آدمکهاي سياه وسفيد
چاره اي نداشتم جز اينکه گوشه اي - هرجاکه باشد -
بنشينم و
سياه ترين سپيد هاي زندگي ام را
از گلوي خاکستري ترين هجاهاي حسرت ودرد، بسرايم
- اصلا اگر تو نبودي
کاري به کار اين دل بي حوصله نداشتم
فرقي هم نمي کرد که اين شعر را
پشت پنجره اي رو به دريا بنويسم
ياروبه ديواري-

مرا ببخش عزيز دل!
مرا ببخش اگر هرزگاهي
سطر سطر اين غزل واره ها را
دست بي رنگ سکوت قبضه مي کند
که از باراني ترين لحظه ها
دست دردست يادت
به سلامت گذشته ام

درسا

نظرات ()



افشين و ياسمن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٢٦

تموم اين حواس من، پيش چشهاته نازنين

تموم اين دلواپسيم، منتظر يه رد پاته نازنين

اسم قشنگت هميشه بوي گل ياسمنه

تنهايي هام راه درازه بودنم بوسه راهته نازنين

امشب اگه مهمون تو، مهمون افشينم و بس

فردا شبا يادت نره، اين ديونه تنها و حيرونه و بس

قشنگترين شب شما، وقتي با من قسمت ميشه

وقتي نگاه و چشمهاتون، توي نگاهم آب ميشه

معرفت اين داداشيم، واسه همه عيون ميشه

خوبي تو ، ای نازنين واسه دلا، روشن ميشه

چي ميشد اگه ميشد، خوشبختيها قسمت ميشد

چي ميشد اگه ميشد، از اينهمه خوبيهاتون 

يه كمي هم قسمت  بيچاره ميشد

چه كنم خيلي بدم، زندگيم رفته به باد

چه كنم عاشقيهام، معشوق واقعي نداشت

سادگي حرفهاي تو ، اينهمه سازگاريهات

دل بستنهاي واقعي ، دلدادگيهاي بيقرار

يادت نره ای نازنين، افشين تو، افشين من

ياد همه دوستيها مون 

تنها داداشی مني 

وقت همه  بي كسي هام

امروز ميشه مال خودت ، مال دلت، مال خودت

براش يه يادگاريه ، تموم حرفهاي قديم

بوي گل ياسمني ، به ياد ايام قديم

اينبار شدي قصه عشق

قصه اون  سنگ صبور

هميشه ها يار دلش

ناز دل و ياسمنش

دوست دارم هميشه

هيچوقت تموم نميشه

 

پيوند برخوردهاي ديروز و عاشقيهاي امروز و اميد فرداهايتان مبارك باد

داداشي كوچولوي ديونه هر دوتاتون

پدرام

 

نظرات ()



من منم
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٢٤

راستش بعضي ها ميگن ديونه اي بعضي ها ميگن آدم نميشي  بعضي ها بدون توجه به اوضاع و احوال آدم ميخواهن باهات حرف بزنن و تو فقط سنگ صبورشون باشي بدون اينكه به يك كلمه از حرفهات درست گوش بدهند بعضي ها ميرن محله هاي ديگه گرد و خاك ميكنن دق و دليشونو سر من خالي ميكنن بعضي ها با خودشون درگيرن نميدونن چي ميخواهن نميدونن كي هستن نميدونن براي چي هستم ميان به من ميگن تو مشكل داري ! همه دنيا ميخواهن مشكلاتشونو از تو چشمهاي من بخونن ! برادر من خواهر من خوش تيپ آقايون ، خوشگل خانومها بيخيال من بشين، من چيكاره بيدم ! من نخواهم آدم بشم بايد كيو ببينم ؟ من بخواهم همينطوري ديونه بمونم و همينطوري فلسفه پر و پيمون دار ديونه گيهامو دوست داشته باشم بايد چيكار كنم ؟ چقدر بايد بگم گنده تر از شما هم نتونستن منو آدم كنن ! اون يكي ميخواهد منو عاقل كنه اين يكي ميخواهد ادب يادم بده اون يكي ديگه ميخواهد خوشي هاي دنيا رو نشونم بده ! من خودم آخرشم اند اند ديونه هام ، هر كاري بگي تو عالم هست من كردم ، به قولي يه دور كيلومتر صفر كردم دفه دومه ! من عاشقم ، من ديونه ام ، من زن دارم ، من زن ندارم ، من دوست دختر دارم ، من درسا دارم ، من همه چي دارم ، من هيچي ندارم ، من منتظر مرگم ، من در اوج لذتم ، من خودمم ، من پدرامم ، من منم ، چي كار كنم كه همينم ؟  من ببرم ، من آتشم ، من تيرم ، من كمانم ، من هوارم ، من ديوارم ، من آوارم ، من مهربانم ، من وحشي ام ، اما هر چيز نباشم و هر چيز هستم تنها چيزي كه هستم و هميشه بودم انسان بودنه . انساني با تمام عادتهاي ديروز و منطق امروز و ياغيگريهاي فردا !

چقدر من ؟!

نظرات ()



هر هفته پنج شنبه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٢٠

بالاخره منم بلدم مثل همه اين وبلاگ نويسها چرت و پرتهاي معمولي بگم كه به غير از خودم و طرف مورد خطابم كس ديگه اي هم حرفهامو بفهمه ... از كجا شروع كنم ؟ بذار از همين ديروز بگم كه با فرشيد رفتيم كوه كدوم كوه ؟ همون كوهي كه اسمشو نميگم تا دشمنان خطرناك من نتونن پيدام كنن و بخواهن خوشي رو ازم بگيرن ! داشتم كار ميكردم و حسابي مشغول بودم و اصلن حواسم به ساعت نبود كه يهو تلفن زنگ زد. تلفنو جواب دادم با يه كم عجله ديدم درسا خانوميه گفتم دختر خوب من پنجشنبه ها زود تعطيل ميشم چرا الان زنگ زدي ممكن بود نباشم اونوقت بد جوري دلم ميسوخت اگه ميفهميدم ، بهر حال بعد يه خوش و بش كوچولو كه اصلن اينجوري نميچسبه، خودشم ميدونه من شيش تا درسا خانومي ميخواهم يكي و يه دقه و يه بار و يه لحظه و يه قلپ هيچوقت تشنگي و عطش اين ديونه رو نميخوابونه، بهر حال يه نيگاه به ساعت كردم و گفتم ساعت دو نيمه الان چرا زدي زودتر ميزدي و بعد با اون دستم داشتم كارهامو ميكردم كه متاسفانه سي پي يو مغز من مثل مغز خيلي از آقايون در يه لحظه فقط يه كار ميتونه بكنه يا حرفهاي درسا خانومي رو نميفهميدم يا كار نميتونستم بكنم، بهر حال به سرعت خدا حافظي كردم تا كارمو تموم كنم و برم هنوز چند لحظه نگذشته بود كه ديدم واويلا من ساعت دو ونيم با فرشيد ميدون تجريش قرار دارم اونوقت الان هنوز سر كارمم ! هولهولكي شماره دستي فرشيد و گرفتم بهش ميگم تو كجايي ميگه سر قرار. انگار يه كوزه آب يخ (كوزه بيشتر ميچسبه) ريختن رو سرم! بهش گفتم وايسا اومدم گفت نه من ميرم ! گفتم بيخود واستادي تا من بيام يه ربعه ميام اونم گفت خبرت بياد جون بكن !  عين جن زده ها دور خودم ميگشتم تا يكي پيدا شه اين رايانه لعنتي رو شات داون كنه متاسفانه هيچكي نبود و من مجبور شدم خودم خاموشش كنم و مرگ لحظه ها ي فراموشيمو جلوي چشمهام با ناز ناز رايانه تا اجازه بده بفشارم اون كليد مرگشو، شيطونه ميگفت همينطوري از برق بكش برو ها !

يه سواري گرفتم تا نيم دقه نرفته يارو گفت اول بنزين بايد بزنم منم پريدم پايين گفتم برو حاجي من ديرمه حالا همه ناز ميكنن ! شانسي يكي ديگه اومد و سوار شدم و خودمو راس ربع ساعت رسوندم سر قرار بدو بدو رفتم ميبينم فرشيد خان نيست ! يه زنگ بهش زدم ميگم كدوم گوري هستي ميگه سر شريعتي هستي ميگم آره ميگه بيا اينور خيابون من اينجام ! هيچي آقا فكر كرده بود من حالا حالا ها نميام رفته بود تو سايه آب ميوه كوفت ميكرد !

باهم راه افتاديم و رفتيم گيتارشم رو دوشش بود و رفتيم بالا چه خبر بود اون بالا بايد بياين ببينين حكومت خامنه اي چه گلستوني شده ! اونجا با پارسا و حميد و امير خان و خيليهاي ديگه آشنا شدم و كلي با هم حال كرديم، پارسا شروع كرد گيتار زدن و ترانه زيباي nothing else matters  رو برامون اجرا كرد و من و حميد هم با هم همصدا ترانه رو زمزمه و فرياد كرديم من ميميرم واسه ناتينگ متاليكا ، چه كنم ديگه حسرت موهاي پارسا  داشت ديونه ام ميكرد! ديونه كه بودم ديونه ترم ميكرد اما تنها فكري كه ميكردم اين بود كه زماني نمونده تا دوباره اون موهاي نازنين رو پشت كله ام آويزون ببينم ! چيزي نمونده تا وقتي موهام رو تو صورتم ميپاشم و دست درسا خانومي هم محكم توي دستهام گرفتم همصدا با هم بخونيم

 Never cared for what they do

 Never cared for what they know

 But I know

بهر صورت خيلي خوش گذشت هر كس دوست داره يه اي ميل بزنه يا كامنت بذاره قرارشو باهش رديف ميكنم هم خانومها هم آقايون هفته ديگه قراره سه تا گيتار ببريم بالا توپ توپ كنسرت آرين بايد لنگ بندازه جلوي اين انگشتهاي هنرمند.

نظرات ()



۱۸ تير
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۱۸

امسال كه نشد تا شايد سال ديگه !

نظرات ()



شاپرك
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۱٥

 

  بيا تو دوستي هامون هيجي واسه هم كم نذاريم

زير اين طاق كبود، يكي بود يكي نبود، مرغ عشقي خسته بود، كه دلش شكسته بود، اون اسير يه قفس، شب و روزش بي نفس، همهء آرزوهاش، پر كشيدن بود و بس، تا يه روز يه شاپرك، نگاشو گوشه اي دوخت، چشش افتاد به قفس، دل اون بدجوري سوخت، زود پريد روي درخت، تو قفس سرك كشيد، تو چشم مرغ اسير، غم دل تنگي رو ديد، ديگه طاقت نياورد، رفت توي قفس نشست، تا كه از حرفهاي مرغ، شاپرك دلش شكست، شاپرك گفت كه بيا، تا با هم پر بكشيم، بپريم اون بالاها، سوار ابرها بشيم، يه دفه مرغ اسير، نگاهش بهاري شد، بارون از برق چشاش، روي گونه اش جاري شد، شاپرك دلش گرفت، وقتي اشك اونو ديد، با خودش يه عهدي بست، نفس سردي كشيد، ديگه بعد از اون قفس، رنگ تنهايي نداشت، توي دوستي شاپرك ذره اي كم نميذاشت، تا يه روز يه باد سرد ميون قفس وزيد، آسمون سرخابي شد، سوز برف از راه رسيد، شاپرك يخ زد و يخ، مرد و موندگار نشد، چشاشو رو هم گذاشت، ديگه اون بيدار نشد، مرغ عشق شاپركو، به دست خدا سپرد، نگاهش به آسمون، تا كه دق كردش و مرد.


عاشقانه اي از بيتا رياحي


نظرات ()



ديوانه ها امشب تولدي دوباره يافت
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۱۳

ديوانه ام ديوانه اي ديوانه گيريم
مستانه ام مستانه اي دردانه گيريم
آواز كن آزاد كن آتش بگيريم
آواره كن پيمانه كن جامي بگيريم
بي خانه ام بي لانه اي سكني بگيريم
قلب تو ام قلب مني آرام گيريم
ياد توام ياد مني ديگر نميريم
امشب همه دنيا تويي دنيا بگيريم
وه از تو ديگر يك شرف امضا بگيريم
يا مانده ام يا مانده اي يا جان بگيريم
ديگر نگارينتر ز درسايم نگيريم
ديگر ز اهل كوچه ها ردي نببينيم
اين عطر جانفرسا ز كوي يار گيريم
يا عاشقم يا عاشقي يا هر دو بر عالم بميريم




نظرات ()



شب خسته من
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/۱۳

امشب از شهر شبت باز گذر ميكردم
دل تنهاي سفر را چو خطر ميكردم
گفتي از ناز كه من نازترين آوارم
تو مرا همچو نسيمي كه گذر ميكردم
اي تب آلوده بي مهر دلكم ميداني
كه چرا من به كلام تو سفر ميكردم
واي اگر سلسله ها بر جگرم ميبارند
واي اگر ولوله ها زهر به دل ميكردم
وقت من نيست دگر اينهمه در خود سوزي
يار من نيست كسي كز دل او دل كندم

  آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
شد فقط سايه اي بر روي خط حال من او
كاش اين خط به قوا پاك ترين ميكردم
اي تو از آتش آذر به هوا خواهي ما
نشدي دلبر ما باز خطر ميكردم
اي تو خوبي همه عمرم ز صفا بر اين يار
تو همان بودي و من گرد خطا ميگشتم
يادم آيد به چه ايام تو را خوش بودم
واندرين ظلمت شب باز صدا ميكردم
بر دلم خوش گذري بگذر ازاين دل بر ما
ياد نيك است ولي من به خطا ميكردم
تو همان قبله نوري ز پر ياد خيال
ماندم اين دم كه چرا بر تو جفا ميكردم
صبحدم شد دل ما باز همين احوال است
ياد ما نيك بگو گر چه خفا ميكردم


نظرات ()



عروسك هميشگي طاقچه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٩

شعرهاي ورم كرده در پستوي نهانخانه ام چند روزيست تابم رابريده اند لحظه اي پيدا ميشوند و خويش را با صداي بلند ميسرايند و هنوز بر كيبرد خاطرات نفشردمشان كه ميروند و در بافرهاي فراموشي ام جاي ميگيرند ميخواهم از عشق بسرايم و خستگيهايم را شفا دهم، گرد و خاك كوچه هاي تنهايي چنان در هواي ذهنم بلند ميشوند كه عطسه ام ميگيرد و كلمات نغز اشعار نيامده ام را زير آستري از گرد غريبي فرو ميبرند، چه كنم با دغدغه هاي ديروز و لبخند هاي انتظار فرداي كسي كه ميخواهد هميشه ها را به من هديه كند، هنوز آنقدر سست و لخت نشده ام كه تكان حلقه بي فروغ ميان انگشتكان خسته ام را احساس نكنم، هنوز دلم بوي نوشين كلاردشت را از خاطر نبرده است و هنوز عطر ديوانه مريم در واپسين ترانه وداع را در خاطر دارد اينك و اينبار برايم سخت است تا دوباره دل بسپارم ! فكر ميكنيد تضميني براي هميشه ها دارم يا دوباره عروسك هميشگي خسته كننده اي خواهم بود كه زود روي طاقچه عادت كنار گذاشته ميشوم ! مهم نيست همين بال گشودن را عشق است و همين يك دم پرواز را تا اوج قله هاي سپيد ارغواني اش ! تا دره هاي بر آمده از خواب سينه اش و تا نگاه بلورين خميده اش و تا اشعار نغز و شرابين صورتي اش ! همه را به جشني در لحظه هاي بودنم و در ساعات رسيدنش جشن ميگيرم و ميخندم تا چشمان خسته ام را پرنور تر و وحشي تر از خواب قصه هايشان كنم ، قصه هاي نديده و چشمان نيمه باز مبهوتشان!


  من همين يك نفس از جرعه جانم باقيست
يكي اومد كه دل ما
واسهء چشاش بيتابه
يكي اومد كه نگاهم
واسه خندش بيقراره
يكي اومده با صد ناز
دل اين عشقو بدزده
يكي كه تو همه حرفاش
مهربوني لونه داره
يكي اومده دوباره
واسه ما چاره كاره
اوني كه روضه رضوان
در و مرواريد و داره
اوني كه قشنگترينه
توي خواب و توي رويا
هر چي هست برام همينه
واسه انگشتر فردا
نميخواهم نيگاهش عوض شه
دوست دارم آواز بخونه
بگه كه باهام ميمونه
تا قيامت تو نفسهاش

نظرات ()



ببرهاي درنده .... مرگهاي سوزنده
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٥

صورتك معصومت را غمها دريده اند و عشق را در پستوي پنهان مغزت جراحي كرده اند، اشكهاي بلورين دلم را نمبيني، تبسم مسخره هميشگي لبهايم حالت را بهم ميزند، اما تو نيز با آه خسته اي بر من لبخند ميزني . درونم برايت ميگريم و بر حال خودم افسوس ميخورم كه اي كاش بلايت بر من نازل ميشد، عصيان ديوانگي هايم پيرهن لبخند و اميدي دروغين پوشيده اند و به آنسوي اقيانوسها دل خوش داشته اند تا شايد از مغز در رفته اي سوار بر سياره اي آهنين مرهم دردهايت را با خود برايت ارمغان آورد.
روزگاري به درد از دست دادن معشوقي دل سنگ و دروغين تاثر داشتم و با خود ميگفتم مگر ميتوان جواب محبت را با ضربتي خنجر پاسخ داد و حيران و سرگردان به گلي در ميان دهان عكسم دل خوش داشتم، وحشي تر از رزهاي صورتي، ببري پروقارتر از هميشه ها را به خيال باطلي هديه ميدادم، اينك شنيده ام ميخواهند غرور ببرم را پوست بكنند و با چاشني خيال خامشان ميان كلبه تازه به دوران رسيده شان زير پا بگذارند و عقده كاستيهاي روحشان را با كاه خيال پر كنند!
روزگاري اشكهاي عشقم را چه بيهوده خرج نامردميهايشان ميكردم ... اما آن روزگاران نميدانستم غم آب شدن تو برايم سختتر از هر چيز است وقتي تو در ميان اين هياهوي بي مروت در غم پرواز گيسوان پنهان در عادت شرم كودكيهايت ذره ذره درد ميكشي و به روي تبسم مسخره من لبخند ميگشايي، ميفهمم كه چه جهالتي انسان را در بر دارد و هر چه پيش ميرود و هر چه روحش را بيشتر و بالاتر پرواز ميدهد بهتر ميبيند كه تا گردن در گنداب جهل و ناداني فرو رفته است، امروز ديگر آموخته ام كه هميشه بدتر از پيش نيز وجود دارد و دردي كه روزگاري آنرا نهايت درد ميدانستي اينك نه تنها دردش نمينامي بلكه به افكار پيشينت پوزخند ميزني !
اينك كلمات عاشقانه ام زير غم مرطوب اوست همويي كه وقتي به هق هقهاي تنهايي دلبرش رضا مي انديشم وقتي خستگيهاي چشمان پدرش را زير چروك پوست زمان ميخوانم و وقتي به چشمان بهت زده ليلا و نرگسش مي انديشم، جز دردي كه استخوانهاي دست راستم را فراميگيرد و شبنمهاي هويداي هميشگي ام مجالي براي نفس كشيدن نميابم، طفلك درساي درد كشيده و نازنين روياهايم، هنوز در بهت عاشقانه بازوانم طعم عشق را نچشيده و هنوز در آغوش گرمم حتي دمي آرام نگرفته، كلامم از مرگ لبريز شده، ميدانم روزي اين سرنوشت شوم را در دست خواهم گرفت و با نعره اي ببر آسا دنيا را به كام خويش خواهم ساخت، تا آنروز ديگر گلي در دهانم نخواهم گرفت و جز وحشت چشمانم هديه اي نخواهم ساخت تا روزي كه رو در روي او حلقه اسارت سنگين دليهايش را از ميان انگشتكان خسته ام بيرون آورم و با دهاني بسته تر از هميشه چنان نعره اي سر كنم تا ديگر ميمونكان مقلد و بيچاره هوس نزديك شدن به اين ببر مغرور را نيز از ذهن خود پاك كنند.

I wanna go
I can't stop here more
No urge to stay
No will to live
No want to be
No fact remains
No truth here's
The death have fun with us
Wanna play with us
Day after day
Our pains becomes stronger
And our resist becomes whicker
Like our life
The death will greets us all
The life will be finished
The time will be finished
We all are at the end
But someones
Have a long time finishing
Some
Not
No
Now
Come on finish it, Kill me, kill'em
This is not life
How will you call it
Is it real
Is it true
No Fuck off
عاشقانه اي از سحاب


نظرات ()



بگو که دلت...
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٤/٤
اگر بگويی دلت با من نيست
آسمان باز هم آبی خواهد بود
و پرنده باز هم عاشق پرواز
اما دروغ چرا؟!
دلم برايت می گيرد...
پس بگو
بگو که دلت فريب دلفريب ترين قصه ها را هم نمی خورد
بگو که دلت با من است
نه حسودی نمی کنم
فقط بگو
که دلت با من است
تا دلم نشکند از سنگينی حضور همان سايه ای که کمی آنسو تر جاری است
بگو دلت با من است
صادقانه بگو
تا باور کنم دروغ، همان بزرگترين و خنده دارترين دروغ قصه ماست
بگو دلت با من است
تا بگويم حتی اگر نباشی
حتی اگر دستهايمان همچون دو جزيره از هم دور بيافتند
خاطره را نمی توان دور انداخت
خاطره ای که در ياد نگاه هايمان باقيست
فقط بگو
بگو که دلت با من است
تا به تو بگويم
تنها چند غزل جلوتر

دختری عاشقانه به انتظار نشسته ...



***************



غمهايت رابامن قسمت کن
آسمانی دل گرفته من!
تا ازاين اعتماد بارانی
من سرسبز شوم و
تو آفتابی.

نظرات ()