تو بودي و كهكشون، منم شدم بي نشون، يه سلسله ستاره، ميون چشمهاي خيس، دل من و عاشقي، گم شد دل بيچاره، تو عاشق آفريني، من مثل لاله پرپر، شقايقهاي سرخم، بزن به تير آخر، نگفتي مهربوني، قدر دلم ميدوني، نگفتي دل فريبي، مياي پيشم ميموني، نگفته بودي هيچوقت، دلت پر از ستاره است، ميون اون نگاهت، يه آسمون خدا هست، ميون مهتاب تو، چشهام شده يه تيله، قل ميخوره از اينور، اونور ديگه نميره! يكي منو صدا كرد، انگار برام دعا كرد، نگفت كه اينجا دوره، نگفت شدم ديونه، از اون همه حلاوت، حالا چي مونده باقي، يه خاطره، يك خنده، طعم شراب تلخ و بوي كلام باقي.
You give love a bad name
Oh lord no one could save me from these heaven
I am going to find my hell
This world tries to do
To show me the way to the hell
You give love a bad name
But I try to remember it in right way
Tonight I saw lots and lots foolish men who buy something for their wives
I wish I had this kiss forever
Shot the moon light and cry
Fuck the sunrise and die
But U give love a bad name
Dance low and nice with your heart
Angels come from heaven and show me the hell way
I’ve got a rose in my right and wine in my left hand
The rose for hell and wine to paradise
I’m drinking my luck in red wine and no matter how far to lord
I know it make the way shorter than ever
You promise me heaven and you put me hell
This place we are is nice
Give me your hands babe I’ll take you fly
Two wings above the clouds and you give love a bad name
Do not call me pedrum its crazy
I fuck your entire mind as you fuck all my Iranian cultural
I crash the wine glass and it mix with my blood now yea Crazy
Darling you give love a bad name and I dub it to U
Hey fucking mind laugh to my words and there is a fact to cry
I adore the death lord and play this game till U die
Let start to end
صبح ناي بلند شدن نداشتم، براي اولين بار بود؛ مثل خيليها كه صبح دل كندن از رختخواب براشون مصيبته؛ دلم ميخواست بزنم به رگ بيقيدي و بگيرم بخوابم، اما خوب، هنوز درجه ديونه گيهام داخليه و بازم به هر جون كندني بود پاشدم. سر كار هم خوب مثل هميشه، تكرار حرفهاي نو و چهره هاي جديد و قديمي، ساعت دو نيم بود خواستم برم خونه، يه كار بانكي پيش اومد كه منم قبول كردم و قبل از رفتن انجامش دادم، ماشينو برده بودم تعميرگاه و هنوز درستش نكرده بودن و من بايد پياده برميگشتم خونه، روزنامه همشهري چند روزي بود داستان زيبايي را در ستون ماجراهاي طبيعت مينوشت و امروز قسمت آخر بود به عشق اون با اين كه حوصله روزنامه خوندن نداشتم رفتم و يه روزنامه خريدم و منتظر اتوبوس شدم، فكر كنم بيست دقيقه مثل هويج كاشته نشده كنار خيابون داشتم سبز ميشدم و ريشه ميزدم، البته زياد مهم نبود چون وقت مناسبي براي مطالعه روزنامه پيدا كرده بودم، آخرين زوزه داستان سلطان گرگي كه هيچكس و به هيچ روشي نميتونست نابودش كنه مگر با نقطه ضعفش! نقطه ضعف سلطان لوبر هم چيزي نبود جز بيانكا معشوقه و همسرش! بگذريم دلم كباب شد واسه همه پسرهاي عاشقي كه بخاطر يه دختر بيوفا حتي حاضرن جونشون رو هم بدن.
بعدش هم چون خيلي ناراحت شده بودم بهترين مرهم يه خواب باحال تو اتوبوسي بود كه تازه اومده بود، ديگه نفهميدم چي شد! تا خود ميدون بيست و پنج شهريور خوابيدم، همه پياده شدن و من تقريبا آخرين نفري بودم كه به سختي و با چشمهاي كوچولو پياده شدم، تا سرمو بالا گرفتم جاي همتون خالي چشمهام باز شد، ديدم درسا خانومي صاف صاف جلوم وايستاده! بهش ميگم اينجا چيكار ميكني؟ ميگه سوار اتوبوس بودم! ديدم اين دليلش از اون يكي بدتره ميگم خوب، كجا سوار شدي گفت يه ايستگاه بعد از تو! ديدم اينيكي بيشتر شاخ در مياره، بالاخره فهميدم براي ديدن من تا شركت اومده بود، يه كم دير رسيده بود شانسي منو كنار شيشه توي اتوبوس در حالي كه روزنامه ميخوابيدم! ميبينه و خودشو مثل اين فيلم هنديها به اتوبوس ميرسونه و براي اينكه، نكنه من وسط راه پياده بشم مجبور ميشه همه راهو بايسته و منو بپاد! خوب اين از سورپريزهاي قشنگي بود كه تا حالا از هيچ دختري توي اين صد سال عمري كه از خدا گرفتم ( بقيه اشم چكي پرداخت كرده !) نديده بودم، بهر حال نيشم تا نزديكيهاي بناگوشم باز شد و كلي ذوق كردم كه تونستم روز تولدش ببينمش، آخه خونشونو عوض كردن رفته يه جايي كه نه تلفن داره نه آدرس داره و اگر هم داره اينقدر دوره كه من بلد نيستم.
ميدونم ديگه حوصله خوندن ندارين اما خواستم بگم كه: دوستي، حتي جدايي، بي كسي، بي آشنايي، يار ديرين گذشته، يا كه همراهي گسسته، اينهمه بي همزبوني، اينهمه دل ناگروني، بودن و نبودن عشق، بي رمق جون كندن عشق، هر نگاهي، هر كلامي، قطعه اي، يا پرتگاهي، بوي يك كلام سرخه، گرچه آبي تر بزرگ، ديدن ديوونگيها، خنده هاي گاه و بيگاه، رقص پاي خسته عشق، بوي دستهاي غريبه، آسمون عشق اينه، گرچه هم مردم فريبه. بوي دستهاي تو با من، عطش تشنگيامه، لب ندادن به دستهام، اشك اون دستهات ميباره، چه كنم بازي دنيا، بدجوري دلم رو برده، چشمهاي قشنگيهاتو، زير آفتاب كي سوزونده، خورشيد از بالاي ابرها، من و تو دنبال بيديم، دنبال همون درختيم كه زير سايه چترش، ما دو تا به هم رسيديم، دل من خيلي ميخواهدت، چاره دلم همينه، اما اين دنيا نميخواهد، كه من و تو رو ببينه، دوست داره مايي نباشه، دوست داره دلها جدا شه، دوست داره مثل دو تا ابر بزنه صاعقه هاشو، به دلها آتيش بباره، تا بسوزونه دلهارو، عشق و ديونگيهارو، تو برو سفر سلامت، بذار من اينجا بمونم، بذار تا خاطره هاتو، تا توي گور بكشونم، نميخواهم يه بار ديگه باز تو گريمو ببيني، ببيني چقدر حقيره . . .
ديشب ستاره هاي دلت به ماه خيال من چشمك مي زدن، ديشب ميون اينهمه غم ، غم ناز استاد ، گل هاي آفتابگردون دلمو تو دل همون تاريكي بدجوري سوزوند. ديشب همه حرفهات قشنگ بود، ديشب خودت هم ناز شده بودي، ديگه از اون خشونت سالهايي كه ميشناسمت و هراز چندگاهي روح تشنه و خسته ام را با شعرهاي ناب و سخنان شيوا و صداي دلنشينت مي آراستي ، خبري نبود. ديشب يه غم نازي تو صدايت بود، ديشب ستاره هاي دلت با پرهاي خيال من قصد بازي كرده بودن، يه بازي قايم موشك ، سوسو ميزدن و روشن ميشدن و تا يه پر از بوسه خيالمو بطرفشون ميفرستادم با يه چشمك كوتاه خاموش مي شدن ، ديشب هوس مرواريدهاي باغچه دريايي تو رو كرده بودم، دلم ميخواست به جاي يه درخت زرد آلو برات مي ايستادم تا تو خودتو پشت اينهمه غم قايم كني. ديشب ستاره هاي دلت يه رنگ ديگه شده بود، صورتي نبود، آبي هم نبود، نه ، هر چي بود هر چي نبود ، از رنگ دل من بود، از همون رنگي كه هيچكس تا حالا نديده، از همون رنگ !
و با خود زمزمه خواهم كرد: ((دوست دارم تو هميشه زيبائي ها ش رو ببيني و هميشه مهربان باشي … تقدير واژه ها را براي تو ارث خواهد گذاشت و تو هميشه براي رفتن ياسها صبور باش و سكوت كن ! هميشه جائي براي تو هست و نگاهي ميان انگشتان تو پرخواهد شد تو ايستاده باش و صبور ))
حيف از ما كه خنجر نبوديم
مثل آنهاي ديگر نبوديم
خنجر از پشت سر ؟! باشد اما
ما كه با هم برادر نبوديم
شرم دارم بگويم در اين باغ
لحظه اي هم صنوبر نبوديم
عشق اينجا به تهمت اسير است
ما كه از عشق بهتر نبوديم
عاشقانه ای ديگر از درساي عزيز

بر فراز قله هاي پرواز كبوتري شكسته بال پر خسته را نشسته و پريده بر افسون اين زمانه به همسفري فراخواندم كبوتر نازنين و زيباي روياهايم بال گشود و سپيدي بالهايش در رقص گيسوانش چشمان خسته از بغض هميشه هايم را خيره كرد، نگاهم افسون و دستانم در تب دستانش بيقرار شد.
اما كبوتر خسته بود از جبر اين زمانه، از حادثه هاي نخواسته و بيرحم و پرجفاي زندگي، رقصي ميكرد و آرام فرومينشست، خانه قلبم ساده بود، خانه قلبم رنگي نداشت، با تمام خستگيهايش قلم دردست گرفت و صورتي بر خانه ام پاشيد، دلم را آبي تر كرد از تمام بودنهايش.
روزگار بگذشت ، پرده سياه نامردميها چشمانم را گرفت، هنوز تا انتهاي يك نسيم با كبوتر خسته بالم پرواز نكرده بودم، دلم ميگفت خسته است، فكرم ميگفت دروغ خواهد گفت، احساسم پوزخندي زد و گفت: تو هم به پستي همان بيابانهاي پرخار و بي درختي و من در كشاكش روح ياغي ام به فكر شكستن هميشه بالهاي عشقم بودم، ببر پرغرور درونم با اينها راضي نميشد و با چشماني تشنه خون بيقرار تر از هميشه ميخواست جامه عاشقي تنم را بدراند و رهايم سازد.
لحظه ها ميگذشت و روزها مي رفتند، نميدانستم چه مي كنم!نميدانستم چه هستم و به كجا مي روم! تنها ميخواستم عاشقترين باشم و بي رياترين صادق، اما اين پايان هيچگاه برايم پايان خوشي نبود، چگونه باور كنم كه لحظه هايم بي آرزو ترين خواهش ها را در تقدير فردايم قلم ميزنند، چگونه باور كنم كه مهر بلاهت را از پيشاني ام پاك شده ميبينند؟! نه ، نه ديگر حتي در اوج پرواز نيز باورش سخت است.
بالهايم را گشودم، بر گرداگرد خود چرخي زدم و اينبار تنها سخني كه خواهم گفت خواهشي است. روح سركش و ياغي ام تنها ميخواهد خوش باشد و قهقه هاي ابدين خود را جاويدان سازد، اينبار من، كبوتر سپيد رويا را تنها و بي كس در بادهاي سرد اين زندگي رها كردم و تنها اميدم آنكه كبوتر نازنين مرا بفهمد.
ميخواهم زندگي كنم، شايد صوفي تر از هميشه و شايد تنها تر از هيچوقت، ميخواهم اينبار هيچكس را با خود شريك كنم در افكاري كه تنها هيچكس آنرا مي فهمد و در روحي كه هيچكس به ظرافتش پي مي برد، ميخواهم دوباره بال بگشايم در نهايت اوج خيال تمام واقعيتهاي اين زندگي سگي و اين زندگي پوچ و بي انتها، ميدانم بارها به پوچي رسيده ام و دوباره قطره اشكي را بهانه زندگي ام قراردادم و عشق را در ميان بلورهاي همان مرواريد چكيده بر چشمان يار به تبلور رسانده ام، روزهاي من، دردهاي من، درد بي كسي نيست، درد كبوتر ديروزم درد من نيست. ميخواستم تنها به جمله اي در زندگي ام تمامش كنم اما او حتي در يك فصل كتابم هم نميگنجد، درسا را براي هميشه در خاطرم پاك و نازنين، سپيد و صورتي و ارغواني به خاطر مي سپارم، و يادش را جاويد تر از هر كبوتر زيبايي در يكي از فصول كتاب ننوشته ام خواهم نوشت، او درد كشيده اي بي انتهاست كه لايق بهترين سرنوشت بشريت است، اما ديگر خدا هم نيم نگاهي به اين پرنده هاي بي آلايش و نازنين نميكند، آه كه دلي پرخون دارم و انديشه هايي بر فراز و قلمي ناتوان و روحي تشنه تر از خنده هاي هميشه ها و تنها شعري خواهم خواند.
تو برو خود را باش دل من آبي نيست
تو برو خود را باش عاشقي آبي نيست
آبي اين دل ما عشق بي رنگ نداشت
صورتي آبي بود آب هم رنگ نداشت
تو برو خود را باش دل من ابري بود
تو برو خود را باش چشم من گردي بود
راه اين پنجره ها
بوي افيون و سياه
به دلم راه نداشت
دل من خسته غم دل چون ناز تو گل
دل من آتش بود دل تو همدم شب
حتي با زردي عشق صورتي رنگ نباخت
آسمان دل من
هر چه كردم نگشود
در به اين عشق قريب
غربت و دوري تو
هر چه كردم نكشيد
دل به دام دل تو
روزگارم خوش بود آسمانم آبي
يه شب مهتابی صورتي هم آبي
باز در حسرت تو حسرت عشق دلم
نخ به نخ بي كينه دل كنم آئينه
تو برو خود را باش ياد تو يار دلم
تو برو خود را باش دست تو خاطره ام
ميچكيد از دستم غم گرماي دلت
همه حرفها زيبا همه دنيا دريا
زنده ماندن شد ما زندگي شد غم ما
زندگي ابري شد
صاعقه
خاكستر
