درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
Rules
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/۳۱

ياد آن روز به خير

ياد آن روز پر از نور به خير

ياد يك عشق پر احساس به خير

ياد احساس به خير

ياد هر زمزمه اي از سخن عشق به خير

ياد آن عشق به خير

ياد آن قبله حاجات به خير

ياد آينده ما

ياد سر آغاز به خير

 

Oh I can never find it up!

This is a rule that will be remain for ever

Always who loves more would cry more to lose

….

Luri whish to have you here by my side babe

And we would laugh to our funny love together

The rules of life that we name it love!

….

Luri never tell me that I am crazy cause its life rule 

نظرات ()



كابوس بيداري
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/٢٩

ساعت دوارده و نيم نيمه شب : با دهاني تلخ تر از صد جام مي و چشماني پف كرده از كابوسهاي هميشگي و پيراهني خيس تر از عرقهاي دلهره از خواب پريدم .

خستگي يك روز شاد و بي دغدغه با اينهمه دوستان بي منت و بي گلايه از هجوم ورم كرده تمامي دردهاي خزان زده ام تنها دو ساعت چشمانم را براي ديدن كابوس آرام كرد.

اينهمه عشق در وجود تبلور زده ام ميجوشد و مهرباني هاي نداشته ام از چشمانم سرريز شده! دهانم تلخ است آب هم افاقه نميكند بايد در اين نيمه شب قهوه اي تلخ بنوشم .

ديوارهاي ترك خورده اتاقم از سكوت ناگفته ها و ناشنيده ها برايم ميگويند ! رسوايي ما ديگر تنها تر از اين نميشود ! تنها ترين محكوم به تنهايي ابديت! ياد سالهاي پر شقايق به خير ، ياد آتشين ترين عشق و ياد نگاههاي دزدكي و بچه گانه .

امروز نه ديروز ! روزي بود ، شايد ميبايست قصه هايم را مثل هميشه ها در خودم فرو ميريختم ! ميدانم كه ديگه كسي غصه هاي يك ديونه را دوست ندارد ، هراسهاي بيهوده ام تا بوده همين بوده و رسيدن به اين تباهي و پوچي و ديگر عمري باقي نيست تا شيطانكهاي پرپر شده ام را هديه كنم به وحشي ترين دختر صورتي اين ديار! دختري كه وقتي نقاب صورتك زيبايش را برميداري فرشته اي نيكو طينت بيابي ، اما گرگهاي دريده و خوابهاي پريده جز اين است و تنهايي شعر ديگري ميسرايد.

Baby who you think of?

Who can change shadows?

Breaking my heart if you wanna leave me now.

Some times you can touch me then I can kill myself

Who do you think of fooling?

Believe that I can break rules and feel something inside

I never be strong enough to break you down but now

I believe I can fell something inside

Do you believe that I will do it really?

The time is passing over 13:00 am

This crazy is still carry your love song in this fucking heart  

Pinking the red, fasting the blue, where is my orange shirt?

نظرات ()



اتفاق نيفتاده
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/٢٥

 اي ساقي مه طلعتم  شراب دردانه ام كو  اي گمشده در خويش و اي گمگشته با ما اي آتش شباهنگام ، اي ماهتاب فروزان. سكوت خاموشي هايت را بي من كجا ميبري ؟ برايم شراب نميريزي ؟ به خاطر اينهمه غم شرابت را با من نمينوشي ؟ بر جام سرخت لبي بزن و طعم شراب را با بوسه جامت دو چندان كن اي دختر خورشيد ، تو كه نميداني فردا چه ميشود ! امروز را چرا گم كرده اي ؟  مگر قرار است همه چيز همان باشد كه ميبايست ؟ مگر ديونه بودن عيب دارد ؟ مگر شكستن گيتاري كه عاشقت كرده كار بدي است ؟ مگر ... مگر بايد مثل همه زندگي كرد ؟ وقتي بايد گريه كني مگر نميشود خنديد؟ هه ... ميگويند ديونه است ! ميگويند ... خوب بگويند ، اينقدر بگويند تا از خستگي از نا بروند ! يا نه، باز هم بگويند ... مگر چه ميشود ؟ مگر ديگر مهتاب براي عشقهاي كوچك نميتابد ؟ مگر حلقه هاي گل ديگر بر گردن معشوقه ها نميخوابند ؟ مگر ياسهاي پشت پنجره يا گلپونه هاي عشق ديگر نميرويند ؟ ديگر نميبويند اين فضاي خسته سينه ما را ؟  يا نميپويند راه اشكهاي آمده و نيامده مان را از اين همه هجوم ترديد !

ميداني روزي ما هم جام شراب خوشبختي مان را سر خواهيم كشيد ! تنها ميبايست صبر كرد تا ستاره تقديرمان آبستن شهاب شانس شود ! شايد روزي گلي هم بر گلدون خالي ما برويـد و بي منت عطرش را به جام تلخ شرابمان خالي كند ، تا تنها با او بنوشيم و با او برقصيم در دنياي هق هق تنهايي هايمان و تنها اشكهاي پايين نيامده مان با گوشه پيراهن او پاك شود و چشمانمان را تنها او بوسه باران كند ، شايد روزي دختري از نژاد خورشيد سوار بر كمان آتش بر من نازل گردد و آزاد مردي از تبار يار بر تو ! شايد همه يك خيال است اما ...  تو آزاد كن مرا ...

درياب مرا ... مرحمتي كن به منو .... يكدفعه بيدار كن از خواب مرا ... درياب مرا ...

من اتفاق نارسي هستم كه زود افتادم ... افتاده و نيفتاده ... من ساده ... پــــــاي پياده .... هنوز نيفتادم ... درياب مرا ...

نظرات ()



عينك دودي
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/٢٢

چه شبها و چه مهتاب ها را بي حضور يار در كنج اعماق فكرم تنها و بي روزن طي كرده ام. چه نگاهها و چي ابريشمهاي نبافته اي را كه از پشت حضور پنجره ها از دست داده ام. سرنوشت را بارها آتش زده ام و از نو ساخته ام ، لحظه اي كه ميبيني در اوج خوشبختي و لذتي ، ناگهان دستانت را سرد و لخت و تنها ميابي و لحظه اي كه احساس ميكني گامي جلوتر انتهاي خلقت توست نزول فرشته اي لبخندي از جنس بلور برايت هديه مياورد و يا قطره اشكي از پشت شيشه هاي دودي عينكي، كه پايين نيامده با گوشه دستمالي پاك ميشود، شايد لذت شنيدن صداي خرد كردن يك گيتار و شايد صداي ترمز ماشين براي كبوتر احمق جاده . (براي زيستن دو قلب لازم است) را ميداني اما نميداني تنها زيستن كافي نيست و عاشقي تنها بهانه ايست، لذت حضور تو و لمس دستان نتابيده ات بر ظهور نيلوفر پيچيده و نپيچيده بر زندگي ات را دوست دارم،  براي نيامدن معذورم و براي رفتن مجبور، براي خواستنت در انتظار و براي نداشتنت در اشتباه، در اوج نگاهم بوي سپيدت آتش ميگيرد و در كشتن احساسم ترانه دو بغض شكسته ، صداي زيباي فرياد الكترونيك گيتار و Roxette در تمام تنهايي هايم ترانه Lies را ميخواند و خستگيهايم را تنها Bee geez التيام بخش است و براي حضور واژه هاي تو از دستان هنرمند Hetfield امداد ميخواهم اما چگونه مهتاب را در حوض بي آب خانه تماشاگر شوم وقتي ديگر نه تو هستي و نه من، بدنبال حقيقت نيامده ام، راه ميسپارم. تو لايق نام خورشيدي و زيبايي شاعرانه مهتاب اما هم تو ميداني و هم من كه هرگز بر من نخواهي تابيد كه اين گناه سرنوشت من است و تقدير خسته هميشگي ام .  

نظرات ()



كجايي؟چه مي كني؟
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/۱۸

 كجايي؟ چه مي كني؟ آن دورها، ميان تپه ها، نيزارها، دشت ها؟ اي دست پرورده خورشيد آنجا چه مي كني؟ سرنوشت با تو چه كرد؟ تو با سرنوشت چه قرار داري؟ سال ها بود كه فراموش شده بودي. مي گويند هستي؟ كجايي؟ خورشيد هست و تو نيستي. جاي پايت را مادرت، زمين، به عاريت گرفته است. تو را از نشاني هايت يافته اند. نشاني از تو هست؟! مارها هستند و تو نيستي، نخل ها هستند و تو نيستي. كجايي؟ مراقب باش، آمده اند كه مراقبت باشند. نترس! از اين آدميان نترس. نسل امروز، از آن نسل ها نيست كه فكر مي كردي. نسل امروز واخورده است. حسرت زده است. دل در گذشته دارد. پشيمان است.خجل است، از خودش، از پيشينيانش. انسان خطا كرد. بر هيبتت در طبيعت، خطي قرمز كشيد. بي عقلي كرد. ديوانگي كرد. آخر، كشتن تو به چه كارش مي آمد؟ مي خواست قدرت نمايي كند. چقدر ضعيف بود. قلدري كرد. مي داني انسان قلدر است، زور مي گويد. مي خواهد همه چيز را مال خود كند، آن وقت آن را از دست مي دهد. مي خواست قدرت نمايي كند. طبيعت، قدرتش را گرفت. مي داني قدرت در طبيعت است، قدرت در توست. در پروردگار توست كه تو را با همه شكوهت، با همه عظمتت، با چشمان زيباي ساحرت خلق كرد. بر پوستت زيباترين نقش ها را قلم زد و در نعره ات عميق ترين صداها را. در پنجه هايت، سرپنجه قدرت طبيعت هويداست.مي داني، انسان حسود است. حتي عاشقان طبيعت هم همينطورند. انسان ، اسير است. اسير ديوانگي هايش. اما تو آزادي. كجايي؟

ميدانم دوباره نعره خواهي كشيد

شمال، تشنه شنيدن غرش توست. ميانكاله بي تاب است. بي قرار است. كجايي اي نگهبان جنگل ها، اي سلطان وحش، كجايي؟سوسن در نبودنت به سوگ نشسته است. سوسن هم كم كم دارد از خاطره ها مي رود. كجايي؟ نعره بزن. اي غرش گم شده در آسمان.

 يادت مي آيد آن وقت كه رعد مي زد، مي غريدي و صدايت همه رعدها را در خود انباشته داشت.كجايي؟ در غياب تو البرز را پاره پاره كرده اند. جنگل  بي تو معنا ندارد. بعد از تو، صداي خشن اره هايي كه درخت ها را بي محابا نشانه مي گرفتند و مي گيرند، جاي غرش هاي تو را گرفته اند. از تو ديگر گامي يا نامي باقي نيست. گام هاي تو براي جنگل  اميد بود. حالا اين گام ها در جنگل گم شده است. حالا جاي آن را جاي پاي چكمه هاي مردماني گرفته است كه آشيانه تو را، كاشانه تو را در نبود تو به غارت گرفته اند. كجايي؟ نيزارها تو را صدا مي زنند. نيزارها آرامگاه بچه هايت بودند. نيزارها تو را مي خواهند. نيزارها تنها هستند. تو اهل كجايي اي ديرپاي گريخته و رميده.

  

نظرات ()



خريد شوهر
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/۱٤

يك مركز خريد، وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد، اين مركز پنج طبقه داشت، و هر چه كه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر مي شد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد حتما آن مرد را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يك بار مي تواند از اين مركز استفاده كند.

روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز خريد رفتند تا شوهر مورد نظر خود را پيدا كنند.

در اولين طبقه نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه تابلو را خوانده بود گفت : خب ، بهتر از كار نداشتن يا بچه نداشتن است ولي دوست دارم ببينم بالاتري ها چگونه اند؟ پس رفتند.

در طبقه دوم نوشته بود: اين مردان شغلي با حقوق زياد، بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت : هوم م م ، طبقه بالاتر چه جوريه ... ؟

طبقه سوم: اين مردان شغلي با حقوق زياد، بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند و در خانه هم كمك ميكنند. دختر : واي ... ، چقدر وسوسه انگيز، ولي بريم بالاتر . و دوباره رفتند.

طبقه چهارم: اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني دارند . داراي چهره اي زيبا هستند ، همچنين در كار خانه كمك مي كنند و هدف هاي عالي در زندگي دارند. آن دو واقعا به وجد آمده بودند. دختر: واي چقدر خوب پس چه چيزي ممكنه طبقه آخر باشه ! آنها گريه كردند.

پس به طبقه پنجم رفتند، آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان راضي شدني نيستند. از اين كه به مركز ما آمده ايد متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم. !

نظرات ()



Let me fire
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٦/٩

Another time and my desire

Another chance and there is fire

In this heaven and long dark brown hair

In my hell nights and there is a wine

My friends has gone

No matter how deep

How crazy

How worry

But they’ve gone

Between her loving guy arms and I’m still …

The heaven is hot and my wine makes my body cool

Remember my best dance partner 3 days ago

Oh I have never expected so nice!

My heart is set on fire

Fire is burning cold

My body is freezing

Don’t leave me girl

Forgive me girl

Cry me girl

Smile till I die, that fucking funny smile from now till I die

I won’t be foolish tonight

Take my hand on your body

Give me a long French kiss 

Now I am ready to burn

No, not my soul, not my heart

I dead

Push my body in fucking fire

Sweep my pains ashes

I hate earth and the worms, which eat into my brain

Put me in fire

A real one

I belong to it

I am burning all my nights.

I’m fire

Just this time believe me babe!

And let me melt in your spirit as a fire.

نظرات ()