دخترك لبانش را از هميشه صورتي تر كرده بود.
پسرك كلبه اش را از هميشه زيباتر آراسته بود.
دخترك ديروز را تنها به تماشاي آيينه نشسته بود.
پسرك تمام لباسهاي گذشته اش را شسته بود.
دخترك شب در حسرت بازوان يار ، عروسك كهنه اش را تا صبح سخت در آغوش فشرده بود.
پسرك براي مهماني فردا كلي خريد كرده بود و خيلي زود خسته خوابيد.
دخترك صبح را از هميشه زودتر بيدار شد.
پسرك هيجان عشق را تا صبح بارها خواب ديد.
دخترك لبهاي صورتي اش را نقره اندود كرد.
پسرك از بهترين عطرش استفاده كرد.
دخترك لباس ارغوانی اش را بر تن كرد.

پسرك پيرهن نو پوشيد.
دخترك ضربان قلبش تندتر شده بود.
پسرك روياي بوسه ميديد.
دخترك جلوي آينه ايستاد و بعد از در آوردن چند تا شكلك چند بار لبانش را غنچه كرد.
پسرك بساط قهوه را آماده كرد.
دخترك با مادرش خداحافظي كرد نه مثل هميشه انگار براي هميشه.
پسرك زيباترين ترانه هاي مورد علاقه اش را آماده كرده بود.
دخترك به راه افتاد و با هر قدم كه پيش ميگذاشت قلبش را بيشتر حس مي كرد.
پسرك ديگر قرار انتظار نداشت و بارها مسير اتاق تا آشپزخانه را بيخود طي كرده بود.
دخترك پشت در رسيده بود.
پسرك خسته از بيقراري گوشه اي در خيال نشسته بود.
دخترك زنگ در را با هزار پريشاني به صدا درآورد.
پسرك تمام دلهره زنگ را ناگهان بلعيد.
دخترك نفس تندي كشيد و داخل شد.
پسرك گرم به استقبالش شتافت.
دخترك دست سردش را در دستان پسرك گرم كرد.
پسرك آتش گرفته بود.
دخترك مانتو و روسري اش را درآورد و روبروي پسرك روي مبل نشست.
پسرك بستني توت فرنگي آورد تا طعم خستگي راه را بربايد.
دخترك با ترانه زيباي Crazy و دلربايي Alicia Silver stone به وجد آمده بود.
پسرك بستني را با طعم خيال لبهاي دخترك ميخورد
دخترك چشمانش خمار و لبهايش بيقرارتر شده بود.
پسرك دستان دخترك را گرفت.
دخترك چشمانش را بست.
پسرك در پوست خود نميگنجيد.
دخترك سينه هايش باد كرده بود.
پسرك آرام كنار دخترك نشست.
دخترك سر روي شانه هاي پسرك نهاد.
پسرك از عطر گيسوان زيباي دخترك سرمست شده بود.
دخترك لبهاي صورتي اش را آماده آتش گرفتن كرده بود.
پسرك ناگهان از جا برخاست.
دخترك هراسان شد.
پسرك با دو جام مي بازگشت و لبخندي زد.
دخترك جرعه اي نوشيد، تلخ بود.
پسرك تا انتها نوشيد، شيرين بود.
دخترك ميخواست همصدا با Aerosmith فرياد بزند Crazy.
پسرك دوباره صورتش را ميان گيسوان دخترك پنهان كرد و تمام ريه اش را پر كرد از بوي سرمستي.
دخترك چشم در چشم پسرك دوخت و منتظر حرفهاي ناگفته ماند.
پسرك دل در سينه نداشت، روحش پروواز كرده بود.
دخترك سپيدي سينه هايش را بالاتر و درخشنده تر نمايان ساخت.
پسرك سر دخترك را با دستي به سوي خود كشيد و لبانش را به صورت او نزديكتر كرد.
دخترك با تمام وجود چشمانش را بست و لبانش را غنچه كرد.
پسرك كمي بالاتر رفت و چشمان دخترك را بوسيد و از جاي برخاست.
دخترك حيران و سرگردان پسرك را مينگريست و با خود زمزمه ميكرد Crazy.
پسرك تنها به روزهاي آينده مي نگريست.
دخترك در عمق افكارش كه شايد حتي براي ساعتي هم دوست داشتني نيست !