تا باز شرابي نوشم از بهر دو چشمان تو باشد
تا باز كنم من پرواز از حرم نگاه تو گريزم
چشمان دلم گر بستاني يك غرقه به خون باز رهاني
يا رب مددي كن امشب اين چرخ بر آواز نشانم
بگذار كه باران بزند از سوي شيطان
اين راز نوامبرم فاش سازم
آتش بزنم بر دل و هستي يا عشق نگاهت بستانم
دانم كه مرا دوست نداري اما چه كند دل كه خمارم
يك روز نهايت كه تو خواهي فهميد
اين عشق من و راز دلك در مرگم
در كنار دوستاني بسيار عزيزي سپري كرديم شب و صفحه اي به خاطرات باهم بودن افزوديم تا اينهمه شور و احساس را برانگيزيم و در نگاهي پر معنا به هم هديه كنيم رفقاي شفيق و هميشه دوست داشتني ام :
مهدي با تمام گرفتاريهاي گرفتار شده و خود ساخته اش تنها با غم زيبايش در نگاهي سرخ و دل سياه به صداي سوز گيتار كاوه دل ميداد و روياهايش تنها در شعر بانوي موسيقي و گل ميرقصيد منت بر سرمن گذاشته بود .
كوه يخ با تمام ابهت و غرور چشمانش و با اين قلب يخ زده آكنده از محبتش ميخنديد بر احوال نذار و نام هميشه ياغي من و تنها مبهوت چهچه هاي ساتگين عزيز چشمانش از فراق سر بيرون زده بود و در انديشه كه فتواي ريختن خون پدرام را چگونه صادر كند !
اميد مينگريست بر صداي بي مربوط ساز دهني احسان كه در بلنداي كرانه بلوز صداي زوزه سگهاي پينك فلويد را تداعي ميكرد و مي انديشيد كه پكي به سيگار بعد از غذايي چرب و لذيذ در رستوران چيني ها دلپذير تر است !
استاد ازل گر چه دلش با ما بود ليكن سر سرماي زمين ميلرزيد و به دنبال همان دست پر از گرما بود كه رهايي برهد از غم اين تنهايي و ميون شعله هاي گيتار دل خود در دل يارش ميذاشت !
مهندس صنايع راكيديسيده ترين قيافه جمع ما بود و تنها از دو قطعه اي كه يكي با ويولن سل و ديگري در سبك بلوز اجرا شد لذت برد ! يكي نبود بگه ببخشيد پيچ شميرون از كجا ميرن ؟
و من در بهت آوايي … نه آوازي … نه بي سازي … به رسم گم شدن در خود … به رسم چشم عاشق كش … نه هر چشمي … نه هر ياري … به رسم يار ديرينه … زدم مي بر لبان خويش … كه گلگون سازم اين درويش … كه عاشقتر به او بينم … كه فريادم بياويزم … و آن حالي كه ابر ناز … زير پاي من بنشست … رها كردم همه دنيا … به يك لحظه به يك دريا … شدم آن يار ديرينه … نديدم من از او كينه … شدم درياي مجنونش … شدم بي فكر چشمونش … همي ويران و حيرونش … فداي چشم مستونش !
از بقيه دوستاني كه نيامدند كمال تشكر و سپاسگذاري را داريم !