درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
بيشرف
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/۳٠

 

طرف كرم ز كس نبست اين دل پر اميد من

گر چه سخن همي برد قصه من بهر طرف

از غم ابروي توام هيچ گشايشي نشد

وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف

هيچ طلب نكرده اين شعله بي فروغ من

يخ زد و شمع من نسوخت زير نگاه آه و برف

يا به سراب برده اند اين شب دريايي من

يا كه قدح تو مي زني دلي كه برده ات ز كف

گرچه ملول گشتم از اينهمه ترس و بي كسي

باز به تير آذرم كمان گرفته ام بكف

اينهمه راه و اين سفر ، نوامبر بي رمق شده

به جشن آذرم بيا ، شايد ببارد بيشرف

 

تصور كنيد قيافه مغازه داري رو كه با خط درشت و خوش و بزرگ يه تابلو زده كه ؛ كليه ميوه هاي اين مغازه سوا كردني ميباشد ؛ و من هم ميخواهم برم موز بخرم اونم از هر خوشه يكي سوا كنم !

 

پ.ن: آنيتاي عزيز من خوشگل مو  قشنگ تا دلت ميخواهد رو بابايي جيش كن ؛ بامن !

پ.ن: بازم اين حافظ دو بيت اولشو از رو دست من نوشته !

پ.ن: اونهايي كه تلفن من رو دارن پس چرا نميزنگولن من منتظرم!

 

نظرات ()



گلايه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٢٧

 

آخه تا به كي گلايه ؟! آخه تا به كي ميخواهي دست توي كثافت بكني و بگي اه اه اه بو ميده ! تا كي ميخواهي بشيني پيش دو تا خاله زنك و حرفهاي صد من يه غاز بشنوي و باور كني و زندگي خودتو زهر مار كني ؟ آخه تا به كي ميخواهي تنها فرهنگ بد ايرونيتو با تمام وجود و دودستي بچسبي و اينهمه خوبي و لذت دنيا و همنشيني رو به خاطر دو تا حرف اين و اون بريزي دور ؟ تا كي ؟ فكر ميكني عقل كلي ؟ فكر ميكني بقيه چه تعهدي نسبت به تو دارن كه بايد شادي و زندگيشون رو بيخيال بشن بشينن با تو غصه هاي ساختگي تورو بخورن ! نه عزيز اينقدر همه خودشون مشكل دارن كه ديگه چيزي براي خوردن غصه هاي تو نميمونه ! اگر هم لحظه اي همدردي ميكنن به خاطر احترام و ادبشونه و بس نه بيشتر ! حالا هي برو اينور بشين سه ساعت مخ طرف رو بريز تو فرغون و با بيل هم بزن، هي برو اونطرف مزخرف بگو و مزخرف بشنو ! آخرشم برو بشين تك و تنها تو اتاقت زار زار گريه كن ! تا ابد !

يادمه يه روز وقتي مريم اومد ازم پرسيد كه ميخواهي بدوني براي چي رفتم و شروع كنه به همون حرفهاي چرت و بي بنيادي كه يه عمره دارم ازش فرار ميكنم در جوابش با تمام حس كنجكاوي كه هنوز داره قلقلكم ميده ، محكم ايستادم و گفتم : مهم اين بود كه رفتي ، چراش ديگه واسم مهم نيست ! و اون براي هميشه رفت بدون اينكه بدونم چرا دوستي پنج ساله داغ تينيجريمون رو كه خيليها روش قسم ميخوردن به اين راحتي نابود كرد !

هنوزم ميگم من با شفاف سازي هر موضوعي كاملن موافقم ولي هرگز نميخواهم نفر اولي باشم كه پته همه و از جمله خودم رو ميريزم روي آب ! هر كس هر مشكلي داره بنويسه ! اما من ديگه حالم از گلايه ها كه تو چرا اين كارو كردي چرا اينو نكردي به هم ميخوره و همينطور هم از آدمهاي فتنه و دروغگو كه از اين آب گل آلود ميخواهن ماهي هم بگيرن !

 

پ.ن: من اگه دعوتت كردم براي تولدم غلط كردم خوب حرفمو پس ميگيرم راضي شدي ؟!

پ.ن: به ترانه روي وبلاگ من گوش كنيد شايد .... !

پ.ن: آني عشق و عسله ! آني نديده هم جيگر عمو پدرامه !

نظرات ()



يك دوست كجاست
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٢٤

رفتن از حضور سبز چشمه ها تا نگاه آبي باران را در آرام خود ميخوانم

و صداي گيتار كاوه تمام وجودم را پر كرده از باور ريزش برگ ، وقت پيدايش مرگ

و نگاه خسته اين زمانه بر پشت چشمانم نشسته شايد تا راه انتها بايد گريست و شايد در زير باران نوامبر دوباره ميتوان قهقهه هاي شيطاني سر داد و همراه با كاوه فرياد كرد

مژدگاني بده يك دوست كجاست ؟

كجاست آن دوست ؟ كجاست ؟

و من خنده را با غصه خواهم نوشت و سرنوشت را زير پايم له خواهم كرد و پل هاي بي عبور را تنها به آتش خواهم كشيد و زير باران نوامبر به رقص خواهم نشست و تو با من بمان اي همسفر اي دوست و اي كبوتر

 

پ.ن: به درخواست ابرك و براي دل خودم نوشتم ! اوهوم!

 

نظرات ()



كامنـتـيـده يا نـديـده
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٢۱

 

نوامبر  تازه شروع شده و هنوز به آذر نرسيده ، كه البته ايني كه من ميبينم به زودتر از ژانويه رضايت نميده !  البته مهم نيست كه بباره يا نباره ! مهم اينه كه من دوست دارم تا بباره و اگه بتونم ميبارونمش ! از اون بارونهاي باحال و اساسي كه تو عمرتون نديدين ، با تمام توان آتشين آذر در يك برق كه صداي رعدش رو بزودي همه ميشنوند ، البته نشنيدن هم مهم نيست ، مهم اينه كه باران نوامبر در ماه آذر بباره ، ولي اينم مهم نيست ، شايد دي بباره ، خوب چي ميشه مگه ! خدا بالا پايين ميشه  يا بالا پايين ميكنه ؟ اونم مهم نيست يه عمره داره ميكنه ! اينم روش ! ديگه احساسم تموم شده ! حوصله حرفهاي مامانم اينهايي و شعرهاي جيگرم اينهايي ندارم ! شدم زهر مار ! يادش به خير با آيدي Venom  توي يكي از بي بي اس ها اون خدا بيامرز چند ماهي سر كار بود !

شما از كجا موضوع ميارين مينويسيد يكي هم يه دونه براي من پيدا كنه !؟ من تا كاتاليزور نداشته باشم نه شعرم مياد نه معرم مياد ! البته مهرم مياد كه بايد بدهم ! البته اونم عمرن ! ناشزه خانم مهريه نداره كه ! J من يه پيچ داشتم هر روز ميرفتم بهش سر ميزدم ، اونم زوربا سفتش كرد رفت پي كارش حالا من با پيچ كي بازي كنم ؟ نرجس خانم هم كه رفته دات كام شده كلاسش رفته بالا ، فكر كنم ديگه تحويل نگيره ! ابرك هم چند تا لكه خاكتو سري اومدن روي سرش ، رخصت بده طوفان ميكنم ، شرشون كم بشه ، ليلا هم وقت گير آورده ماه رمضوني ! وقتهاي ديگه اش پره  روز قتل كه همه جا تعطيله ميخواهد بياد قرار وبلاگي ، اميدوارم لاي دوشاخه پريز گير كني نتوني بري پارك ساعي ! سامان هم كه بايد من جلوش لنگ بندازم هر وقت بلاگشو ميخونم بايد همون لنگ رو بندازم  روي كيبردم خيس نشه بسوزه ! آبجي كوچيكه هم كه ديگه اصلنشم دوسش ندارم ، سر مامانشو گول نميماله بياد عموشو ببينه ، سحاب هم كه مثل هميشه قاطيه ، هر چند وقت يه بار heav دردش عود ميكنه دوتا آف ميفرسته دوباره مي ميره ! امروز هم تولد دايي جونمه كامپيوتر نداره بخونه بايد بهش بزنگولم بگم چقد دوستش دارم، مهدي رخت كن هم دوباره مواد كم آورده نميدونم كدوم گوري رفته مسافرت يه چند بست بار بزنه بياد ، البته طفلك براي خودش نميخواهد ، نه چرا فكر ميكنيد واسه كوه يخ ميخواهد ، نه اشتباه ميكنيد. امير هم چند روزه راكسيديسيده اش گل كرده هر وقت ميبينيش لباس مـــشــكي پوشيده نميدونم شقايقهاش پرپر شدن يا لنگرهارو نميتونه از لا گل بكشه بيرون ، پاسات هم كه ولش كني يا ماچت ميكنه (البته نه مثل ماچهاي زرشك من اون يه حال ديگه داره )، يا سيصد بار آخرين پستشو پاك ميكنه يه چيز ديگه توش مينويسه هيچ احمقي هم تا حالا نفهميده ، نيما شفاهي هم كه قربون ونوسي مريخ نرفتش بره ديگه بر نگرده كامنتهايي كه ميذاره درباره تنها چيزي كه نيست مطالب توي نوشته هاس به جز يه بار كه غلط ديكته اي از شعرهاي انگليسي من گرفته بود، اصلن مگه من دارم گزارش قرار مينويسم ، اين خزعبلات چيه دارم ميگم ! راستي با يه پارتي تولد چطورين ؟

توي شركت ما يه پيرمرد كار ميكنه كه البته كاري با فضل و كمالاتش و مدرك دكتراش ندارم فقط يه كاري ميكنه كه من چند بار تا حالا از خنده منفجر شدم !  از بس آدم مودبيه هر وقت ميره دستشويي مياد بيرون ميگه : ببخشيد !

 

نظرات ()



نوامبر آذرين
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/۱٤

درمون دردهاي من

يك جمله التماس من

چشم انتظار آه من

پاييز و بيقرار من

درياي درد و آه من

برگهاي زرد و پير من

پل هاي بي عبور من

شبهاي آذر ماه من

تنها نشون زندگي

تنها حيات باقي ام

آوار درد زندگي

بارون مرگ و ساز من

يخ بسته از دلبستگي

 

وا كن غم دلبستگي

بيرون بكش وابستگي

آتش بزن بر خستگي

يا رب نفس كن زندگي

 

اين حلقه را كو در برم

از دست اين وارستگي

بشكن غم اين سينه را

بيرون بياور حلقه را

 

كو جام مسرور شراب

كو اينهمه نور عذاب

كو ابرهاي سرخ و خيس

كو وقت رفتن تا حضيض

 

بشكن بزن بيرون بيار

اين حلقه آتش ميزند

 

بكن دل ديونه را

اين عشق سمي تر شده

 

يارب ببين بغض دلم

يا بشنو فرياد دلم

 

كو پس علي مرتضي

كو اين شياطين بلا

 

دل داده ام آتش بزن

دل بسته ام پرپر بزن

 

يا دل بر آلامم بنه

يا يخ به دريايم بزن

 

آمد به آخر ماه عشق

آذر شود كاملترين

صبري بده

كم،اندكي

بگذار تا آتش شود

ماه نوامبر آذرين

 

 

بالاخره نوامبر آتشين از راه رسيد و امشب تولد بهترين دوست بي وفاي من افشين است و دلم را از اين همه فاصله به او هديه خواهم داد تا اولين تولد دوران تاهلش را با نازنين ترينش به جشن بنشيند و در مرداب چشمان ياسمن گل بچيند و بخندد و شايد هم يادي از سرنوشت تلخ من در گوشه اي از ذهنش تار بتند !

و باز هم امشب درست يكسال است كه ابرهاي خاكستري روي آفتاب زندگي من سايه انداخت، سايه اي كه قرار بود با آمدن خورشيد محو شود ، خود ماند و دختر خورشيد را براي هميشه محو كرد !

 

اولين نوشته اش را بار ديگر تنها ميخوانم: (((تمام ضربه هاي موج سهمگين زندگي را بر خود هموار ميكنم اگر زلالي و  سبزيت، چشمهايم را پر از زندگي و دست هايم را پر از ياس هاي رازقي كند. هميشه باش كه بودنت، سايه سار تابستان عمر مـــــــــــــــــــــــن است)))

 

 خسته ام از يورش پاييز .... گريه دارد اين نگاه مانده در باران .... وه چه آشوبي است درد انگيز .... كلبه ام ميرقصد از انگيزه طوفان ....

نظرات ()



شونصد تا سئوال
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٧

Resolution عشق شما چقده؟ Graphic card عقلتون supportش ميكنه يا مدام hang  ميكنيد و بجاي اينكه ram ظرفيتتون رو بالا ببريد و سرعت bufferهاي فراموشيتون رو زياد كنيد مجبور ميشين كه دوستيهاتون رو reset كنيد و شايد هم با يه نقاب ID ديگه بالا مياين تا ضعفهاي CPU شخصيتتون لااقل تا يه مدت زير يه عينك label جديد پنهون بمونه !

 پ.ن: من حالمو كه گرفته بودن پس دادن !

نظرات ()



devil's god
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٥

for now from ever
fast fasten your sit belt
there is a train to fuck
we call it life
such my down herat
together for never for all the rest
I would find my right friend to fuck me away
and to like me again in my hell
never been again in a girl arms
fuck the rulls of love and marriage with my proud & power to forget
for touching the sky
your name is funny
so realy funny
I never call you good names
here in my heart
it's burning, not a lord, not my devil's god
here is somthing just to fuck you all

نظرات ()



مرده شورمو ببرن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٥

از حرفهای اين و اون از پيجها و آفلاينهای دوستان از نگاهها و حرفهای پشت سر از قيافه های دوست داشتنی و نقاب پوشيده و از دروغ و از دروغ و از دروغ داره حالم به هم ميخوره شايد يه روزی همه چيزو بسوزونم همه چچيزو حتی اين زندگی سگی و كثافت رو ...

گريه های نيمه شبم ديگه اشكی واسه ريختن نداره .

مرده شور خودمو ببرن

نظرات ()



کنسرت کاوه يغمايی
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۸/٢

تا باز شرابي نوشم از بهر دو چشمان تو باشد

تا باز كنم من پرواز از حرم نگاه تو گريزم

چشمان دلم گر بستاني يك غرقه به خون باز رهاني

يا رب مددي كن امشب اين چرخ بر آواز نشانم

بگذار كه باران بزند از سوي شيطان

اين راز نوامبرم  فاش سازم

آتش بزنم بر دل و هستي يا عشق نگاهت بستانم

دانم كه مرا دوست نداري اما چه كند دل كه خمارم

يك روز نهايت كه تو خواهي فهميد

اين عشق من و راز دلك در مرگم

 

در كنار دوستاني بسيار عزيزي سپري كرديم شب و صفحه اي به خاطرات باهم بودن افزوديم تا اينهمه شور و احساس را برانگيزيم و در نگاهي پر معنا به هم هديه كنيم رفقاي شفيق و هميشه دوست داشتني ام :

مهدي با تمام گرفتاريهاي گرفتار شده و خود ساخته اش تنها با غم زيبايش در نگاهي سرخ و دل سياه به صداي سوز گيتار كاوه دل ميداد و روياهايش تنها در شعر بانوي موسيقي و گل ميرقصيد منت بر سرمن گذاشته بود .

 كوه يخ با تمام ابهت و غرور چشمانش و با اين قلب يخ زده آكنده از محبتش ميخنديد بر احوال نذار و نام هميشه ياغي من و تنها مبهوت چهچه هاي ساتگين عزيز چشمانش از فراق سر بيرون زده بود و در انديشه كه فتواي ريختن خون پدرام را چگونه صادر كند !

اميد مينگريست بر صداي بي مربوط ساز دهني احسان كه در بلنداي كرانه بلوز صداي زوزه سگهاي پينك فلويد را تداعي ميكرد و مي انديشيد كه پكي به سيگار بعد از غذايي چرب و لذيذ در رستوران چيني ها دلپذير تر است !

استاد ازل گر چه دلش با ما بود ليكن سر سرماي زمين ميلرزيد و به دنبال همان دست پر از گرما بود كه رهايي برهد از غم اين تنهايي و ميون شعله هاي گيتار دل خود در دل يارش ميذاشت !

مهندس صنايع راكيديسيده ترين قيافه جمع ما بود و تنها از دو قطعه اي كه يكي با ويولن سل و ديگري در سبك بلوز اجرا شد لذت برد ! يكي نبود بگه ببخشيد پيچ شميرون از كجا ميرن ؟

و من در بهت آوايي … نه آوازي … نه بي سازي … به رسم گم شدن در خود … به رسم چشم عاشق كش … نه هر چشمي … نه هر ياري … به رسم يار ديرينه … زدم مي بر لبان خويش … كه گلگون سازم اين درويش  … كه عاشقتر به او بينم … كه فريادم بياويزم … و آن حالي كه ابر ناز … زير پاي من بنشست … رها كردم همه دنيا … به يك لحظه به يك دريا … شدم آن يار ديرينه … نديدم من از او كينه … شدم درياي مجنونش … شدم بي فكر چشمونش … همي ويران و حيرونش … فداي چشم مستونش !

 از بقيه دوستاني كه نيامدند كمال تشكر و سپاسگذاري را داريم !

نظرات ()