درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
ای عاشقان
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/٢٧

لحظه اي باران به ديواري چكيد

چك چك ديوار را ابري شنيد

حرفهاي من از قصه هايش مي آيد، وقت بي او بودن نفسهايم مثل سرفه هايم به شماره مي افتد و هنوز بيرون نيامده به درون مي گريزد، عاشق نيستم اما دل، داده ام، مجنون نيستم اما ديوانه ام، رخت سفر بربسته ام اما بليطم در دست ديگري است، زير باران قدم برداشتن را دوست دارم، اما باراني نيست و سينه ام پر درد و تب آلوده است. شايد دستان او تسكين باشد ، كه نيست.

اي عاشقان از قلب من پيمانه را پر خون كنيد

نميدانم چتر گيسوانش را در سياه ترين شب سپيد سال كجا ميگشايد و دانه هاي انار را در آيينه چشمان كه پر خون مي كند، فرياد از اين شبهاي شيرين و بي فرهاد.

پنهان خوريد باده كه تعزير ميكنند

اما پنهان و نهان و آشكار من اوست و مي، بي او  زهريست و با او تنها بهانه اي براي نوشيدن مستي چشمانش. گلي در دستان من پرپر ميزند تا گوشه موهايش زينتي گردد. نه ، گيسويش نه ! كه زينت گل تويي !

اي عاشقان اي عاشقان دل را چراغاني كنيد

اي مي فروشان شهر را انگور مهماني كنيد

معشوق من بگشوده در روي گداي خانه اش

تا سر كشم من جرعه اي از ساغر و پيمانه اش

حرفهاي پيچيده در شرابم را تنها بنوش و داغتر از هميشه زندگي را بياموز كه تنها درد اين دنيا زندگي كردن است. با زندگي بايد جنگيد نه رو در رو ، پهلو به پهلو و از كنار ! منطق زندگي را بر عشق حاكم كن، افكارت را بيانديش و آنگاه پليديها را باطل كن، زماني نخواهد گذشت كه ميبيني دچاري ، كه اين آغاز نيست، انتها هم نيست، اين تنها زندگي سالم و زيباست، پس بيا تا ميان جاده بنشينيم و با سوز گيتار فرياد، فرياد، فرياد كنيم كه من هنوز ديوانه ام، ديوونه زندگي !

نوري به چشم دوستان

خاري به چشم دشمنان

مي سوزم از سوداي او

اين شعله را افزون كنيد

اين حال من بی توست

پ.ن: آي عاشق ها ، اي عاشقان، آلبوم جديد عليرضاعصار حرفهاي زيادي براي گفتن دارد گوش كنيد فقط زياد بلندش نكنيد مايكل نشنوه بياد پول كپي رايتشو از فواد حجازي بگيره!

پ.ن: آرزوهايم را دست يافتني تر كرده ام و اينك مستي عطر گيسوانت را ميخواهم تا شب يلداي ماه آتش و عشقم  را زيبا و به ياد ماندني كند، اما ميدانم كه اين هم به رويا خواهد پيوست مثل هميشه!

پ.ن: شقايق زندگي اوني نيست كه تو رويا ساختي چشمهاتو باز كن !

 

نظرات ()



نميشه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/٢۱

لحظه رفتن من شد

ميون دريا و بيشه

ابرهات پس كي ميباره

واسه اين عاشق شيشه

ميترسم كه عاشقت باشم

تو بري واسه هميشه

اين دل ديوونه رو

بشكني مثل يه شيشه

اگه با من مي موني

بالهات بايد رها شه

پر بزني روي ابرها

درد و غم با تيشه

چشمهاي خسته ام رو ببين

اشكه واسه هميشه

دل ميخواهد برام بموني

نه باورم نميشه

خون خود عهد من كن

تا بشيم عاشقونه

ديونه شو مثل من

بهم نگو نميشه

آخه جز اين نميشه

دوباره بي تو ... ...

 

پ.ن: افشين جون ميدونم ميخواهي از ايران بري اما با اين حرفهات محبتت از دلم بيرون نميره و تو هرگز اينو نفهميدي ، اين شعر رو هم هرگز براي تو نگفتم داداشي !

پ.ن: شما فكر ميكنيد كه اين دلم دوباره عاشق نميشه ؟

پ.ن: اگه نشه چي ميشه !

نظرات ()



شعبه ۲۶۱
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/۱٧

دادگاه مجتمع قضايي خانواده

شماره 2 ميدان ونك

شعبه 261

 

دادخواست اعصار از پرداخت هزينه دادگاه

موضوع مهريه

ساعت 11:30

 

ساعت 10:30 جلوي دادگاه مادر دختر (همون ام الجهل شعرهاي خودم رو ميگم) ايستاده و طبق معمول صورتش توي يه دستمال پارچه ايه !

نميشه بي تفاوت گذشت صحنه جالبيه  داره فين فين ميكنه !

- بكــــــــــــش بالا (همچين كشيده و محكم و يه كمي هم لحجه لاتي چاشنيش كنيد)

جلوي در چند تا سرباز بيخودي الكي مثلا مردم رو ميگردن و من از جلوشون مثل يه روح رد ميشم حتي منو نميبينن .

يه طبقه ميرم بالا شعبه چند بود !؟ بايد از روي پوشه بخونم آهان ايناهاش ۲۶۱

- ببخشيد خانم من الان دادگاه دارم براي تقديم يه لايحه مزاحم شدم.

+ تشريف ببريد پيش آقاي قاضي دستور ثبت بدهند

- كجا بايد برم ؟

+ اتاق روبرو

خانم منشي دادگاه از توي اتاق قاضي مياد بيرون

- ببخشيد خان لطف ميكنيد دستور اينو ...

+ خودت ببر تو

در اتاق رو باز كردم و رفتم تو يه آخوند نشسته بود پشت ميز قضاوت

- سلام حاج آقا

+ بفرماييد

- دستور ثبت لايحه ميخواستم

از من گرفت و بدون خوندن حتي يك كلمه  امضا كرد، برگشتم توي اتاق اولي

ـ خانم دستورشو دادن لطفا داخل پرونده قرار بدين .

دفتر انديكاتور يه شماره و يه تاريخ و كمي اين كمد و اون كمد ...

+ امروز دادگاه داري ؟

ـ بله خانم ساعت 11:30

+ برو بپرس از خانم  .... كه اينو ببري براش ؟

ـ رفتم اتاق قاضي از بيرون در از خانم منشي پرسيدم بيارم لايحه رو ؟

با سر اشاره كرد كه ببرم و من هم سريع همينكارو كردم. برگشتم از دادگاه بيرون هنوز خيلي وقت مونده بود، ام الجهل هنوز جلوي در منتظر بقيه بود و من هم كنار ديوار توي آفتاب يه سيب سرخ توي دستم بود و داشتم گاز ميزدم تا ببينم كي ميشه سيب سرنوشتمو گاز بزنم

سر و كله خدا بيامرز و پدرش و بشكه 220 ليتري (منظور همون داييشه) و با يه نفر كه تا حالا نديده بودمش پيدا شدو همگي رفتن تو و من سيب ميخوردم.

همينطور ايستاده بودم كه ديدم مادرم سرشو انداخته پايين داره ميره پوشه اي كه دستم بود رو جلوش گرفتم ايستاد .

- واسه چي اومدي ؟

# واسه دل خودم

# موز ميخوري ؟

- مگه اومدي باغ وحش واسم موز آوردي ؟

به  هه گل بود به سبزه نيز آراسته شد بابامم روزنامشو خريده پاشده اومده! يكي از غرب يكي از شرق منم كه از سر كارم ول كردم اومدم.

# من برم با مشاورها كار دارم

پدرم هم دنبالش رفت و من هم يخ كردم رفتم تو دوباره مثل يه روح از جلوي سربازها رد شدم ياد سربازي خودم افتادم يه اتيكت تقلبي داشتم با يه اسمم ديگه هروقت ممنوع الخروج ميشدم اونو ميزدم به سينم ميرفتم خونه .

رفتم بالا يه آدامس نعنايي ملايم اربيت باز كردم و الكي رفتم يه نگاه به اتاق انداختم ديدم هيچ خبري نيست و طايفه شون نشستن كنار هم و منتظر . منم كتابي كه داداشي آبجي كوچيكه براي تولدم بهم داده بود رو شروع كردم به خوندن، مهم نبود كه چي ميخونم مهم اين بود كه ميخونم البته اين هيوا مسيح يه خورده پرت مينويسه يا حواس من جمع نميشد فقط جمله هاشو ميفهميدم و هيچ ربطي احساس نميكردم ... ساعت 11:45 هنوز پشت در ايستاده بودم لباسي كه داداش فريادم برام خريده بود رو پوشيده بودم آخه خيلي قشنگه، نيم كيلو هم از عطري كه سعيد زوربا برام آورده بود  ريخته بودم رو خودم، خودم داشتم خفه ميشدم بقيه رو نميدونم !

خانم منشي اومد بيرون و پوشه دستش بود و اسمهامونو صدا كرد و رفتيم داخل. اول من رفتم يه كاپشن قرمز نو خريده بود و با كفشها و كيف قرمزي كه پيارسال باباش براش خريده بود ست كرده بود !

- سلام حاج آقا

+ سلام

× سلام عليكم بفرماييد

بعد از خوندن اسم ايشون و يه نيگاه به پرونده و درخواست اعصار يه نيگاه به خدا بيامرز كرد

× درخواست اعصاره ؟

+ بله حاج آقا

× اعصار از چي ؟

بدجوري خندم گرفته بود عجب مملكتيه ، قاضي هم نميدونه چي به چيه !

+ مهريه

يه كمي حكمهاي قبلي رو كه من براش برده بودم رو خوند

× پس اينها چيه بدوي و تجديد نظرو ....

+ حاج آقا اونها مال 63 تا سكه بود اين يكي مال 100 تا ديگس

+ شما جدا زندگي ميكنيد ؟

- بله ما هنوز ازدواج هم نكرديم

يهو انگار سيبه بدجوري قل خورد طرف من و افتادم روي شانس قاضيه از دخترهايي كه هنوز ازدواج نكرده مهريه اجرا ميذارن دل پري داشت و شروع كرد حال خدا بيامرز رو كرد تو كيسه !

روشو كرد به من

× چرا ؟

تنها با دست به خدا بيامرز اشاره كردم يعني از اون بپرس من هيچكاره بيدم !

× آقاي قاضي مهريه ام رو ميخواهم حقمه !

× بله ؟ چند سال توي خونش كار كردي چقدر استخون تركوندي چقدر زحمت كشيدي ؟ كدوم حق ؟ خدايا رحم كن اين جوونها دارن به كجا ميرن ! ببينم ايشون با شما رابطه هم داشته ؟

+ نه حاج آقا

يهو حاجي بدتر جوش آورد ديد خانم صحيح و سالم ازدواج نكرده اومده پول بستونه بره !

× خوب پس تا انكحتو رو خوندن آقا رو بكنش تو بانك مركزي پولش كن نقدش كن بندازش به امان خدا

+ حاج آقا ايشون به تعهدات اخلاقيش پايبند نيست ايشون به تعهداتش عمل نكرده

× جدي ميگي خوب تو با يه آدمي كه به تعهداتش عمل نميكنه چيكار داري ؟ بچه شما ها چي ميشه ! ولش كن رهاش كن بذار بره ، اصلن مشخصه اين آدم ظالمه ! قيافش ظلم ميريزه ! هيكلش ظالمه ! رهاش كن بذار بره !

رو به من كرد

تو حرفي داري ؟

- نه حاج آقا

+ حاج آقا پس ايشون اقدام كنن

(در اينجا از لحاظ قانوني بايد به دوستاني كه نميدونن بگم كه اگر زن براي دادخواست طلاق اقدام كنه مجبوره كه كل مهريه رو ببخشه تا شــــايد بتونه طلاقشو بگيره ولي در صورتي كه مرد اقدام به دادخواست طلاق كنه مجبوره كه مهريه رو بپردازه)

× تو گوش اينو بگير دور دنيا بچرخون ! خوب بيچاره خودتم كه داري دور دنيا ميچرخي اگه اين آدم تعهد نداره اگه يه سري ضعف داره اگر تو هم قبول داري كه ضعف داري پس با علم به اين ببين حاضري باهاش زندگي كني خوب برو سر زندگيت و اگر تو معصومي و فقط اين مشكل داره خوب رهاش كن بذار بره با يه همچين آدمي نميشه زندگي كرد.

من داشتم از خنده ميتركيدم همه فحشهاشو به من ميداد ولي داشت خدابيامرز رو نابود ميكرد عجب جونوري بود اين آخونده از اون ضد فمينيستها بود ديگه كم آورده بود چيزي براي گفتن نداشت اما ...

+ ايشون پول قسط وامي كه اقوام من ضامنشون شدن رو نميپردازن ايشون تعهد ...

قاضي نذاشت ادامه بده خوب نداره اين ظالم رهاش كن برو پي كارت از الان اينجوريه

+ اجازه بدين منم حرف بزنم

× بفرماييد

+ اصلا قصد ايشوون وصلت نبود اخاذي بود

چشمهاي قاضي چهارتا شد  و من هم ياد روميزي پاره روز خواستگاري افتادم با يه خونه چهل پنجاه متري صد سال ساخت و لبخند زدم.

× تو معني اخاذي رو ميدوني چيه ؟ چي ازت گرفته مالتو برده ؟ چيكارت كرده ؟

+ ايشون گفتن يا 5 سال صبر كن من پولهامو جمع كنم يا خودتون برام عروسي بگيرين

- حاج آقا من كارمندم ايشون از من عروسي مجلل خواستن منم درخواست وقت بيشتري براي تهيه پول كردم

قاضي دوباره رو كرد به منو با مسخره كردن من خدا بيامرز رو آتيش ميزد ، طفلكي دلم سوخت براش تا حالا اينقدر مستاصل نديده بودمش

× ببينم تو قجري ؟ تو شازده اي ؟  تو نواده پهلوي ؟ تو كي هستي ؟

ـ حاج آقا من رنگشونم نديدم

و لبخندي زدم ديگه حوصله قاضي سر رفت و پرسيد شاهد آوردي ؟

+ بله دو نفر

× يكيشونو بگو بياد تو

بشكه 220 ليتري وارد شد

× شناسنامه تون ؟

دست كرده تو جيبش تصديقشو درآورده

× قاضي چپ چپ نيگاهش كرد و پرسيد اين شناسنامه است ؟

# نه اين گواهينامه است

قاضي هم با تمسخر ازش گرفت و يه سري سئوالات كه شغلت چيه و از كجا ميشناسي و از اين حرفها بعد از من پرسيد كه حرفي دارم ؟

- من فقط ميدونم ايشون كارمند هستن بيشتر از يكساله هيچ خبري از ايشون ندارم.

+ من يه چند وقت يه جا كارآموز بودم حالا هم ديگه اونجا نيستم برين بپرسين !

× از كجا بپرسم

+ آدرسشو ميدهمچ

- جناب قاضي ايشون از اونجا اومدن بيرون و توي يه شركت خصوصي مشغول به كار هستند

طفلك كه تا حالا گير كرده بود انگار كه خدا رو بهش داده باشن و يه مورد گرفته باشه

+ اگه خبر نداري از كجا ميدونه من كار ميكنم

ـ از دوستان اينترنتيشون پرسيدم

ساعت 12  و خورده اي ....

و قاضي اصلن گوش نميداد به اين مزخرفات و داشت صورتجلسه رو مينوشت و دوباره روز از نو روزي از نو و دوباره بايد گرد و خاك ساك زندانم رو بگيرم و آماده باشم تا هر لحظه كه خواست برم زندان . خيلي حيف ميشد اگه واسه يه بارم كه شده زندان نميرفتم سري قبل كه خدا نخواست و قسمت نشد حالا اين سري ببينيم چي ميشه ! کتابی که ميخواهم بنويسم فقط به اين بستگی داره !

 

پ.ن : من مخلص همه قاضي هاي ضد فمينيستم .

 

پ.ن: سردي دستان تو بود كه داغي وجودم را داغتر ميكرد تا با ياد تو مقاوم و سر حال بخندم و اشك نريزم از بيهوده گيهاي اين چند سال ، بر من ببار اي زيبا !

 

نظرات ()



مستانه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/۱٦

راه من از تو آسمون بالاي ابرهاي سياه

يه روز رسيد به چشم تو ميون درياي نگاهت

هرگز نميشه باورم بشم يه روزي مال تو

بشم تو آوار نگاهت خراب و  ديونه تو

گرچه ديونه ام هنوز يه دونه واو همش داره

يه روزي دوتايي ميشه مياد ميشينه جاي تو

نگاه پر هق هق من  هنوز به چشمون تو بود

اي كه به راه بي غروب دلم تو دستهاي تو بود

اگر كه بوسه اي زدم به جام دستان تو بود

مست و غريب و بي كسم دلم به مستان تو بود

هميشه از تو مينوشت ميون ابرهاي بهار

مستانه ها شو ميسرود نگاهش به چشمهاي تو بود

از اين شب قشنگ ما نميمونه يه خاطره

نه خاطره يه زندگي نم نم ابرهاي تو بود

بخون با من اي ساحره كه بي قلب تو ميميرم

رفيق روز تنهايي يه روز دستهاتو ميگيرم

 

نظرات ()



نوامبر باريد
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/۱۱

ابر دل پوسيده و داغدار اين سالها تاب رسيدن به شب را نياورد و در بيست و هشتمين روز نوامبر رعدي بيصدا بر آورد و بغضش در حنجره زمان تركيد و باريد و  همچون من رها گشت از اسارت حلقه اي پوسيده بر فراسوي چرخهاي تقدير و شايد شياطين سرخ شراب و صداقت و نگاهي عاشقانه و آتشين  دل آسمان به درد آورد اما هر چه بود باريد، درست همان شبي كه ميخواستم ببارد تا من هم ببارم ، اما نباريدم و تنها بغض خستگيهايم را با جامي سرختر از زندگي فرونشاندم !

شكر از كه به پا دارم و تشكر از چه فرياد كنم ،  از لطف تمامي شما بيدلان شب انگيز و عاشقان بي رويا در غايت همدلي و نهايت مهرباني كه ستاره هاي بي بديل قلبهايتان را برايم هديه آورديد و هم پياله ام شديد در رقص باران نوامبر، و مادرم كه هميشه عاشقانه ترين بوده و دل در دلش تا ابد در گرهي كور تابيده و تنها ياور و دوست خوبم نرجس عزيز كه مديريت فكري و كاري و ... كه چه زيبا از عهده اش برآمد ؛؛ با اينهمه خستگي از جبر زمانه ؛؛ بر دوش كشيد و مرا تا هميشه شرمنده اينهمه لطف و محبتش كرد و ناملايمات كوته دلان را به جان خريد و دم نزد تا شهد شيرين باران نوامبر ماندگار بماند و تلخيها را در كوله اي ريخت و با خود برد و حتي كلامي به ما نميگويد تا در تب بسوزد و به تنهايي در سفره خستگيهايش بريزد و تنها ميهمانش خودش باشد و دل ... ! شايد قابل شنيدن هم نيستيم !

يافتن دوستان خوب كاري بس سخت است و پايداري اين دوستيها بس عظيمتر ، من تا نيمه راه رفته ام و دوستاني از گل بهتر يافته ام. باشد كه صداقت من شما را نيازارد و نگاه خيس من دلي را برنتابد، به اميد ديدار دوباره تان پرپر ميزنم .

آن شب با گرماي شراب در افكارم خوابيدم و ببركم را تا صبح در آغوش كشيدم و گلهاي بي پايانم را در حنجره تك تك دوستان به گوش سپردم و تنها چشمانم را بستم تا نگاهتان را در دلم محبوس دارم ، خرسك مهربانم تا صبح كنار تختم ايستاد و بوي عطر نوشته هاي غزال نازنينم را در دست داشت و مدهوشم كرده بود از اينهمه ناز ! اما دست نوشته اي عزيز در اين ميان گم شد ! شايد ميان ابرهاي نوامبر و شايد ميان بوسه اي ... !

Yes Now I see the Sun , Now I See It

 

تو از ستاره آمدي بر اين دل نذار من

تو از سكوت پر شدي در آخرين نگاه من

و بوسه هاي من هنوز

به طعم دستهاي تو

دلم چه خوب ميبري

در آتش سلام خود

سلام من به زندگي

دوباره ها دوباره ها

گل شراب كاغذي

ميان طلق بوسه ها

دلم اسير بوسه اي

كه بر نگاه تو نشست

خطر نميكنم دگر

كه بر دل تو بگذرم

شايد كه سيب سرنوشت

نخواهدت

نخواهدم

 

نظرات ()



ديو نه بود
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/۳

داستان با تو بودن را داستاني ميخواهم كه انتهايش نه من باشم نه تو داستاني كه هركز خطوط موازي جاده ها حتي در آنسوي امتداد نكاهمان به يكديكر نرسند

يكي بود يكي نبود

زير گنبد كبود

يه نفر ديونه بود

ببر آتش و كمان

هر چي بود

ديو نبود

...

ميون اينهمه گل

يه گل سفيد و ناز

يه گل مريمي داشت

اونو از ته وجود

اونو خيلي دوست ميداشت

چه روزهاي خوبي بود

روزهايي كه زود گذشت

روزهاي پاك و قشنگ

همه چي رويايي بود

غم عشق و همنفس

يه جوري آسموني

آخه عشق بچگي

طعم زيبايي داره

نميدونم

ميدوني ؟

يه جوري آتيشيه

اما عشق و منطقو

با همه ديونگي

خوب جوري به هم زدم

تا كه آش زندگيم

هميشه به پا باشه

اما انگار زمونه

سرنوشت ديونه

سيب سرخ و زردشو

توي پاييز و خزون

چرخي داد و قصه ساخت

قصه يه غصه رو

كه هنوزم كه هنوز

ياد بغضش تو دلاست

سيب تلخ سرنوشت

چرخي زد يواشكي

گل ناز منو برد

با دلم يباركي

تو دلم يه ابر غم

جاري شد دلم گرفت

هر چي گفت دروغي بود

اعتمادم نا به جاست

...

هر چي بود گذشت و رفت

با يه كوه خاطره

تو دلم

يخ زد و رفت

...

آسمون غم عشق

ديگه آفتابي نشد

هر چه كردم كه بشه

حتي مهتابي نشد

مادرم غصه ميخورد

غم تنهايي من

...

يه روزي يه قاصدك

خبر آورد كه يه جا

يه جايي همون دورها

يه شب مهتابيه

انتظارش خاليه

چشمهاشم آفتابيه

...

من كه اينجا نبودم

فكر اينها نبودم

توي آسمون غم

دنبال رد يه بال

منو با خود ببره

ديگه برنگردونه

ببره اون بالاها

بالاي ابر خيال

همه زندگيمو

همه وجودمو

واسه خود بدونه

تو همه خستگيام

واسه من بخونه

...

مادرم با قاصدك

رفت يه روز خواستگاري

چرخ سيب زندگي

يهو گازي به ما زد

رفتم و رها شدم

بيخيال هر چه هست

...

هر چي گفتم به دلش

به رضاي دل من

هرچي پروانه شدم

اون ميگفت كه شمعتم

هر چي كندم از زمين

اون ميگفت كه بالتم

اين دل ساده من

دل زودباور من

ياعلي گفت و پريد

واسه آخرين گناه

گريه هاي دلو ديد

بس كه توي زندگي

ابرهاي سياه غم

شب و تاريكي دميد

اسمشم

كنار خورشيد پريد

روزگار من ولي

سازگاري رو نديد

دوباره يه چرخي خورد

دل بيچارمو برد

دوباره هق هق من

دوباره دلواپسي

تا ابد همين شده

سرنوشت بي كسی

...

گلهاي عشقمو اون

تو خيابون جا گذاشت

واسه ء دو تا قرون

منو تنها جا گذاشت

هرچي عاشقش بودم

هر چي فرياد زدم

هيچ صدايي نيومد

جز صداي يك گله

جز صداي ام جهل

كه هميشه باطله

...

رفتم از اينهمه غم

يه دو شاخه گل و

هم

يه ترانه از دلم

مثل روز اولم

گل آفتابگردوون

گل خورشيدي كه دل

عشقو خواست ز همسرم

همسري كه سر نذاشت

حتي يك شب رو سرم

...

گلهارو بهش دادم

و كلام آخرين

كه خداحافظ تو

ميدونم كه ميندازي

بعد من گلهارو دور

ديگه فرقي نداره

كه باشي ز ما تو دور

...

رفتم از ديار اون

تا فراموشش كنم

تا كه جز يه خاطره

با كمي پول كثيف

اونو باطلش كنم

...

يه تصادف دوباره

سهم من ز روزگار

خستگيها مونده بود

تو صداي روزگار

...

ديگه جا بجا شدم

كندم از اينهمه غم

دوباره رها شدم

خنده هام تو آسمون

شبها آسوده شدم

خواب گم گشته و خيس

دوباره رنگي شدم

رنگ برگهاي خزون

رنگ نارنجي شدم

...

تا بوده ام همين بودم اما تا بودنت همين نخواهم بود

اما توي دست من

باز يه حلقه مونده بود

حلقه يه خاطره

لاي انگشتهاي من

ديگه تنها مونده بود

اومدم درآرمش

ياد پاييز نذاشت

اومدم گمش كنم

بوي بارون نميذاشت

...

 

باز شدم يه ديونه

اما اينبار بي خونه

قلب من ، بالهاي من

پركشيدن از خونه

پي ابرهاي نوامبر

پي رعد آخرين

تا سكوتو بشكنم

تا ببارم از جنون

تا كه رويايي بشه

جشن عاشقونمون

...

اگه تنهام بذاري

اگه مثل آسمون

بري و جام بذاري

يا كه مثل اين و اون

منو يادت نياري

باز بدون كه زندگي

سيب سرخش رو هواست

هنوزم ميچرخه و

يه روزم نوبت ماست

نظرات ()