نویسنده: پدرام - ۱۳۸٥/٥/٢٧
شبانه هاي غمگين ، روزاي بي ترانه
خواب و سکوت مرداب ، گودالي از بهانه
يک يار بي مروت ، يک اندوه بي پايان
يک مرداب حقيقي ، از اشک برف و باران
اينها همه حکايت ، از درد بي غروبند
از تشنه کامي عشق ، در رفتن تو بودند
ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه
درگير با چه هستيم ، با عشق و يا زمانه
اين عشق بي سرانجام ، گم شد ولي چه ها کرد
دريايي دلم را ، مرداب بي صدا کرد
گفتم که خسته ام من ، يکجا قرار من نيست
چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کيست
عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستي
معبود از تو دور است ، خالي از عشق و مستي
قلبت شکسته آري ، چون قلب من شکستي
اين انتقام عشق است ، نه اوج خودپرستي
مرداب غم رها کن ، بالي بزن به فردا
اين انتهاي عشق است ، جاري شدن به دريا 
پ.ن: خداحافظ !
