درباره نویسنده
پدرام
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • پدرام
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • سكوت مرداب
  • pedrum.com
  • بدرود
  • چهارشنبه
  • طراوت
  • آخرين سئوال
  • گل نسرين
  • رويای ممنوع
  • شكر بريز
  • لبخند بزن
  • Valentine
  • حققيقت تلخه
  • شاخ نبات
  • حکمتانه
  • اشکهاتو پاک کن
  • دستم رو بگير
  • مهره سوخته
  • 2004
  • ستاره
  • ســـــوختــــــم
  • من بيدل
  • Le coure de poete
  • ای عاشقان
  • نميشه
  • شعبه ۲۶۱
  • مستانه
  • نوامبر باريد
  • ديو نه بود
  • بيشرف
  • گلايه
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • امرداد ۸٥
  • فروردین ۸۳
  • اسفند ۸٢
  • بهمن ۸٢
  • دی ۸٢
  • آذر ۸٢
  • آبان ۸٢
  • مهر ۸٢
  • شهریور ۸٢
  • امرداد ۸٢
  • تیر ۸٢
  • خرداد ۸٢
  • اردیبهشت ۸٢
  • فروردین ۸٢
  • اسفند ۸۱
  • بهمن ۸۱
  • دی ۸۱
دوستان من
  • pedrum
  • pellmell
  • weblog
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
کدهای اضافی کاربر



ديونه
سكوت مرداب
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٥/٥/٢٧


شبانه هاي غمگين ، روزاي بي ترانه

خواب و سکوت مرداب ، گودالي از بهانه

يک يار بي مروت ، يک اندوه بي پايان

يک مرداب حقيقي ، از اشک برف و باران

اينها همه حکايت ، از درد بي غروبند

از تشنه کامي عشق ، در رفتن تو بودند

ما عاشقان مرداب ، در گودال بهانه

درگير با چه هستيم ، با عشق و يا زمانهاسماعييل اسفندياري

اين عشق بي سرانجام ، گم شد ولي چه ها کرد

دريايي دلم را ، مرداب بي صدا کرد

گفتم که خسته ام من ، يکجا قرار من نيست

چون شعله در خروشم ، آرامش دلم کيست

عشق تو را نخواهم ، پس عاشق که هستي
معبود از تو دور است ، خالي از عشق و مستي

قلبت شکسته آري ، چون قلب من شکستي
اين انتقام عشق است ، نه اوج خودپرستي

مرداب غم رها کن ، بالي بزن به فردا

اين انتهاي عشق است ، جاري شدن به دريا كاوه يغمايي

پ.ن: خداحافظ !

نظرات ()



pedrum.com
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۳/۱/۳۱

خيلی وقته به سراغم نميايی

حالا كه نميايی نيا، ولی اگه خواستی بيای بيا اينجا pedrum

نظرات ()



بدرود
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/٢٩

پرواز كن پرواز كن
ساز دلم را ساز كن
تا بينهايت ناز كن
اين عشق را آواز كن
آنگه مرا آغاز كن
آغاز كن آغاز كن
حرف دلم را باز كن
پرواز كن پرواز كن
با ماهي عيدت بخوان
قلبت بزن آتش نهان
كو دل دلت را مي برند
دل را به سويم باز كن
تا بوسه اي پنهان كنم
بوي شرابم تازه كن
اين دل دلم افسانه كن
پرواز كن پرواز كن
ساز دلم را ساز كن
عشق و نگاهت در سرم
دل را بگير آواز كن
با من بمان اي همسخن
مستانه هايت باز كن
آواز كن آغاز كن
اين عيد غوغا ميكند
غوغاي فردا ميكند
با همزباني دلت
دل ياد فردا ميكند
اي همسفر پرواز كن
تا انتهاي قلب من
آنگه بشين بر چشم من
هو دف بزن آواز كن
هو دف بزن آواز كن
سال نويي را ساز كن
بازم بخوان بر شعر من
غم را بكش در سينه ام
غم را بزن پرواز كن
با من بخوان آغاز كن
شادي تو اميد من
فكرت دلم 
با نام خود آواز كن
ديدي نفسهاي مرا
از گوشه چشمان من
كو ميچكيد و ميتپيد
باز اين دلم در سينه ات
نامت بگو مستانه كن
اين دل بزن ديوانه كن
اي همسفر پرواز كن
با من بمان تا انتها
اين سال را آغاز كن


يكي هست اينور دنيا / كه دلش خيلي ظريفه / با نگاه يك پرنده مثل خورشيد يا يه عاشق / هميشه بي كس و تنها /  پر اون از رقص خوندن / خوندن و موندن و رفتن /  يه كسي هست كه عجييه / تو نگاه من غريبه / كه نميشناسه خودش رو / هي ازش ادب ميريزه /  يكي هست اينور دنيا / مهربونه گاهي وقتا / تو نفس كشيدنش هم / ترسي هست ميون چشمهاش / كه مبادا خوب نباشه /  يا كه اون بخواهد نباشه / يه كسي هست كه عزيزه / مارمولك، اطوار  ميريزه / اون بجاش عرق ميريزه / يه عزيزي كه هميشه  /  دوست دوستم باقي مونده / نه يه گامي نه كلامي / مونده اونور خيابون /  نمياد بده سلامي /  كه مبادا حرفي باشه / حرفي و كلامي باشه / حرفي از دلواپسيها /  يا تب تند نگاهي / يه كسي هست كه عجيبه حرفهاي قشنگي داره / سورپرايز واسم مياره / ميون يه كارت خوشگل كاغذ نازي ميذاره  / مينويسه خط ندارم /  ميگه شانس خوبي دارم / هر چي من شاخ در ميارم / باز كمه باز در ميارم / الغرض قصه اين دوست / قصه يه كس ديگه است / اونيكه با خاطراتش مثل يك كتاب خسته است / اگه يك كمي عجيبه / اگه زيادي نجيبه /  واسه من عزيز و خوبه من دوستش دارم هميشه / اما اون بايد بدونه / با كادو عزيز نميشه/ دوست من بعد يه دعوا / بهترين دوسته هميشه !

پ.ن: هميشه خسته بودم از رفتن، ماندم و رقصيدم و رفتنت را نگاه كردم و حسرت دوباره رفتنت شايد تا هميشه شايد تا فردا!
پ.ن: بخاطر چهارشنبه سوري خوبي كه با دوستهاي خوبم داشتم ، بخاطر امروز قشنگمون توي كوه و بخاطر همه چيز و همه چيز دوستتون دارم مثل هميشه.
پ.ن: تو اي ناياب ، اي ناب ، مرا درياب، درياب، منم بي نام، بي بام، مرا درياب تا خواب، مرا درياب مستانه ، مرا درياب تا خانه ، مراقب باش تا بوسه ، مرا درياب برشانه، مرا درياب من خوبم، هنوزم آب ميكوبم ، هنوزم شعر ميريسم، هنوزم باد ميروبم، مرا درياب در سرما، مرا درياب تا فردا، مرا درياب تا رفتن، مرا درياب تا اينجا، مرا درياب تا باور، مرا درياب تا آخر، مرا درياب تا پارو، مرا درياب تا بندر، تو اي ناياب اي يار، مرا درياب، درياب، منم بي نام بي بام، مرا درياب تا خواب ، مرا درياب مستانه.

بــــــدرود براي آغازي نو !

نظرات ()



چهارشنبه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/٢٤

از من ديونه تر خودمم تا سال ديگه هم بود صبر ميكردم تا جوابمو ازت بگيرم آهان !

يه روز يه آتيش پاره اي بود يعني نبود اما ميخواست باشه يعني نمي خواست كه نباشه اما بود اون ته قلب من چسبيده بود با كلنگم ميزدي جدا نمي شد، يعني اگر ميخواست بشه هم نمي تونست بشه، يعني مي خواست جدا نشه اما اون دور دورها بود  ، قايمش كرده بودم ...

 لاي صد تا گل مست
بوي عطر شاپرك
شاپرك عطر نداشت !؟
تو نفهميدي خره !
مثل داد قاصدك
قاصدك صدا نداشت!؟
تو نميشنيدي خره !
مثل چشم مست تو
ترس اون نگاه تو
چشم تو ترس نداشت!؟
تو نميبيني خره !
مثل آتيش نگات
شعله ور تو قلب من
هنوزم داغ و لطيف
توي ظرف عشق من
اينرو اونروش  ميكنم
تا نسوزونه نگات
دل نازك منو
تا فراموشم بشه
غم تنهايي تو
اگه دستهام تنهاست
اگه چشمات ديگه نيست
قاصدكهامو ببين كه ميان بسوي تو
هر كدوم يه كوله بار
پر بوسه هاي يار
اگه روزگار نخواست
دستامون تو هم باشه
عكس زيباي تو تو
صفحهء چشام باشه
اگه آسمون نذاشت ابرها آروم بگيرن
هي نبارن تو شبا
گونه هات خشك بمونن
اگه روزگار تو رو
دستاتو ازم گرفت
هيچ خيالي ندارم
تا همون روز كه
دلم
توي سينه ات ميتپه
تا همون وقتي كه تو 
هستي و بيادمي

غم غربت ندارم
اگه پيشم نباشي
شعر و احساسمو من
يادگار تو دارم

ميگن هر عاشقي كنار معشوقش نيست بايد ناراحت باشه ! يعني چه ! براي چي ؟
ميگن بهار، هواي تازه بهار و بارونهاي ناغافلش آدمو عاشق ميكنه ! خوب مگه چيه ؟
ميگن چهارشنبه سوري بايد نيت كني و دست دلدادت رو بگيري و از رو آتيش بپري  خوب حالا كه كنارت نيست نميشه از رو آتيش پريد ؟! چرا كه نه فقط بايد مواظب باشي پاي يار خياليت تو آتيش نسوزه !
ميگن سه شنبه شب بايد اينقدر شراب بنوشي كه قرمزيش از تو چشات بزنه بيرون بعد دست يارت رو بگيري و با هم بخونين

غروب يكرنگي ما سرك كشيد تو كوچه ها
روزهاي دلمرده و سرد رفت و بجاش گرمي اومد
...
آتيشو از توي خونه بيار توي كوچه بمونه
سرخي رو از اون بگيرن، زردها بسوزن بميرن
آتيش بيفته تو دل هر چه پليد و باطله
گرگر خنده سر بده، غم دلهارو پر بده

چه كنم بي تو
شرابم چشم تو
جامم نگاهت
بيا ساقي

لبان من عطشناك نگاهت
كجايي تو دلم صد شور دارد
مثال آتش اين كوچه ها
طعم گس انگور دارد
شرابي سرخ دارم
وسوسه انگيز
من امشب

بجاي چشم مست تو
اگر صد ساله هم باشد
ندارد طعم چشم تو
اگر يك جرعه مينوشم

نمينوشم
نمينوشـم
نمي نوشم
نمي نوشـم
ن مي نوشم
نه مي نوشم
نه مي نوشـم
نه مينوشــــم
نه ميــنوشـم
نميــنوشــم
نمي نوشم
نــمينوشم

ترا لاجرعه مينوشم
اگر هستي
مكن يكدم فراموشم

تصحيح: توضيح اينكه در متن فوق يك كلمه پنج بار اشتباه تايپ شده با پوزش مجدد از خوانندگان عزيز لطفا بجاي كلمه خره از كلمه عزيز استفاده كنيد . صد بار به اين خره گفتم درست تايپ كن ها !

پ.ن: پست قبلي  بجاي تيشه  فرهاد نوشتم تبر ! هيشكي نگفت آخه خره  فرهاد تبر  داشته !؟ عجب بابا !
پ.ن: تولد .S جونم شونصد تا مبارك
پ.ن: آتيش بسوزونيد كه وقتشه ترقه بتركونيد كه وقتشه، غصه هاتونو آتيش بزنيدد كه سال نو سال سرنوشته، دوستتون دارم از بسكه دوستتون دارم.

نظرات ()



طراوت
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/۱٧

تو رو هيچ وقت گم نكردم
تورو هيچ جا، جا نذاشتم
اگه سوختم، ولي موندم
رو چشات يه خونه ساختم

هميشه ها بر نگاه خود مانده بودم كه چگونه از نگاه تو رانده بودم ، غافل از اينكه تو هم در نگاه من مانده بودي كه چرا در نگاهت نمانده بودم !

اگه شسته بود نگاتو
اشكهاي بارون خسته
ميگرفتم رد پاتو از ستاره تا ستاره
تو ولي هيچ جا نبودي
تورو هيچ جا، جا نذاشتم
تو اصلن پيدا نبودي
طرح مرگو رو تنم بي تو كشيدم

با تموم مرگي كه گرفتم، كه درمونش جز مستي نيست، بالاخره جوابمو گرفتم ! عزيز دل وقتي تو نفس ميكشي، بوي نفسهاتو از همينجا حس ميكنم، و فقط فكر كردن به همون نفسهاست كه اجازه نفس كشيدن بهم ميده!

قصتو من مينويسم
هي نگو اين سرنوشته
بي تو بودن اوج تلخي
موندنت اوج بهشته

آخه يكي نيست بگه مگه از آينده چيزي معلومه، منم كه عادت دارم هميشه آخر بازي تنها بمونم، ايندفه كه از هميشه ها جالبتره از اولش تنهام ! اما اين تنهايي رو به جون خريدم كه چي ! خودمو از بوسيدن دستاش محروم كردم كه چي ؟ بوي عطر گيسوانش را بر نوازش دستانم حرام كردم كه چي ! توي دستهام گل كوير كاشتم كه چيو ثابت كنم ! روياي ديدن هر روز و هر روزش رو ممنوع كرم خوب براي چي ؟ شايد اين ممنوعيت تا ابد ادامه داشته باشه، اين مهم نيست، فقط خواستم بگم همه جوره هستم، بودنم فقط واسه اين چند روز خوشي نيست، من دربدر يه عشق آسموني ام كه ميگن ديگه نيست، ميگن مجنون همون يكي بود ! ميگن  فرهاد ديگه تبرش شكسته !  اما اگه يكي بخواهد دوباره تبر شكسته فرهاد رو دستش بگيره، كي هست كه كمكش كنه ! كي باور مي كنه !  حالا اگه تو اون عشق آسموني نبودي،  ديگه هيشكي نيست، ديگه آخر خطه ! فقط مولاست كه ميتونه مثل هميشه منو مجذوب كنه ! مثل هميشه ! مثل ابد ! مثل تصميم سخت من!
باش ، بودنت هست من است و هستي تو نفس هاي من !

بارها گفته ام و باز همي گويم باز
كه به جز تو نتوان چشم به چشمي انداخت
يا كه بر دست لطيفان دگر، بوسه اي نتوان يافت
باز گويم كه دگر نتوان گفت
اينهمه عشق و دل و احساسم
كه به يكباره به پاي تو نهاد
پس نگيرم ندهم مفت به اين آساني
تو بريز اينهمه شك هايت دور
تو به اين قلب كه ايمان داري
پس دگر خدعه نگيرندت كار
دل عاشق، دل ساده، دل من
گر تو هم باز روي  باز نيايي بر ما
به همان چشم تو و نقش و نگار
دل خود خوش دارد
تو مپرس از من باز
كه دلم ميشكند
تا تو باشي بر پا
حرف عاشق برجاست
باز يك دم نروم از يادت
باز بر آمدنت دير نكن
قسم آن شه مولا حيدر
تو بگو بر جايي
دل ما را درياب


اگه حس شبي غمگين خونه ميكرد توي چشمات
مثل آفتاب ميشدم من ، ميتابيدم روي شبهات

پ.ن:(7,042,202 bytes) تو عمرم همچين فايلي دانلود نكرده بودم !
پ.ن: هميشه آخرين سئوال اولين خواهش زندگيه !
پ.ن: حالا اوني که هيچ جا گم نشده فقط پيدا نيست رو چه جوري ميشه پيدا کرد ؟

خوشم مياد کامنت هم رفته زير علامت سئوال !

 

پرسيدم: هستی ؟









نظرات ()



آخرين سئوال
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/۱٤





؟


نظرات ()



گل نسرين
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/۱۳

واي از روزي كه نامت فراموشم كنم
يا كه از جبر زمانه خستگيهايم،بدت را گويم و
مهر زيبايت فراموشم كنم

واي بر هنگامهء تنهاي بي هنگام من
كمتر از گل گويمت، خاكم به سر
بشكنم ناز دلت، يا ترك آغوشت كنم

گوييا در اين جهان تنها تو ماندي يار من
اي دريغا دير فهميدم ترا
صد بوسه بر نامت كنم

دوستت دارم همينجا اي گلستان دلم
من ندارم طاقت دوري
نخواني شعر رفتن از برم

عمر من گر انتهايبش قصه جوي تو بود
آه عشقم تك به تك
از مهر زيباي تو بود

ميخورم مي از سبويت، مست آن ناز توام
مادرم نسرين من
شرمنده روي توام

پ.ن: يا علي اين مردم طي سال هزار بار عشق را سر ميبرند، يكبار وا اسفا ميكنند كه مولاي عشق را سر بريدند! 
پ.ن: اگه باشي يا نباشي اسم تو اسم شب عشقه ! 
پ.ن: اگه اوني كه پيدا كردي تا تورو پيدا كنه خودش گم بشه بايد دنبال چي بگردي ؟
 

نظرات ()



رويای ممنوع
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/۸

  

ديگه هيچ خبري ازش نداشت، ديگه حتي براش ننوشته بود که هست ؟ ميدونست که هست ولي دوست داشت که خودش بگه، اما هرچي صبر کرد خبري نشد، هيچي هيچي !

روزاي در به در ما تباهه عزيزم

قصه انتظار هم كه براش شده بود، داستان زندگي، انتظار به اون بزرگي كمش نبود، اينم شده يه داغ سوزان و تازه، انگار قصه ها تمومي نداره !

سرمه اي بكش بر دو چشم خود كه امشب شب نشيني لحظه هاي انتظاره

ديگه هيچ ستاره اي فروغي نداشت، برق چشمهاي اون، حرفهاش همه پر ستاره بود، ديگه هيچي نيست،  هيچي هيچي هيچي !

مسوزانم كه از داغ شقايقها خبر دارم

دلش ميخواست باز خواب بببينه، از اون روياهايي كه قرار شده ديگه نبينه، شايدم روزگار براش خوابهايي ديده، اما اون دوست داشت بازم خواب ببينه يه روز كه از محل كارش بيرون مياد، تنها چيزي كه نميبنه روزگار باشه و تنها كسي رو كه ميبينه همون مستانه دوست داشتني باشه كه دلش ميخواهد دستهاي نازنينش رو توي دستاش بگيره و هزار هزار بوسه بهشون بزنه، بعد هم تا ابد راه برن شايد هم زير بارون و فقط كنار هم باشن، مهم نيست كه سكوت باشه، مهم نيست؛ فقط پيشش باشه، فقط دستهاش توي دستش باشه، اما روزگار ديگه دوست نداره كه اون حتي خواب ببينه، آخه خواب هم ممنوعه !

اون خنده ها، اين گريه ها، بازي دنيا اينه

پ.ن: قرار ما جمعه ۱۵ اسفند كله صبح تا دم غروب با اتوبوس ميريم ددر، هر كي منو دوست داره بياد !
پ.ن: اگه گمشده ات خودت باشي، بايد كجا دنبالش بگردي ! 
پ.ن: ليلا جون من يه عمره برهنه تر از خودم دارم حرفهامو ميزنم، ديگه چيزي نمونده كه از فهميدن مردم بترسم به جز درد بغض گلومو كه ميدونم هيچوقت نميفهمن!

نظرات ()



شكر بريز
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٢/٥

 

بريز بازم شكر بريز، ديگه اينقدر شكر ريختي كه تمام قهوه ات از تو فنجونت ريخته بيرون ! بازم بريز، تلخه، تلختر از اونيه كه فكرشو بكني، من يه قاشق ريختم اما وقتي اسپرسو تموم شد، ديدم همون يه ذره هم حل نشده، اما شيرين بود، لااقل از حال و روز من شيرينتر بود، شكلاتشم خوب بود، خوشمزه بود، مثل حرفهام خوشمزه بود، عاقل پسند بود، منطقي بود، با دنياي ديونه ها هيچ كاري نداشت، هيچي هيچي !

تحمل كن سر ناسازگاري فلك اين چرخ گردون را

امروز راديو توي محل كارم روشن بود، ترانه زيباي قديمي كه خيلي باهاش حال ميكردم بد وقتي گذاشت، نميدونم چرا اشكهام بدون اجازه هوس سرسره بازي روي لپهامو كردن و مجبورم كردن با اينكه خيلي دوستشون دارم لاي تار و پود آستينم قايمشون كنم !

تنها رفتي تنها ماندم

ميدوني يه عمري مست بودم، مست گيتار الكتريك، مست صداي دف و هو حق هاي درويشانه، مست مولا علي، مست بوي عطر سيبي كه هيچوقت واسه من نچرخيده، مست مي و جام شراب، اما حالا كه مست دو تا چشم و مستانه هاش شدم، ديگه تو جامم خاليه، يه جام خالي و لبان پرعطش من، انتظار ابدين مستانه خيالي منو ميكشه، مستانه اي كه به جز مستي چيزهاي قشنگ ديگه اي هم بهم هديه داده، يه دو جفت چشم هميشه خيس و يه بغض هميشه پردرد و يه دست سرد و نازنين كه روزگار حتي طاقت نداره يه روز اونهارو توي دستهام  ببينه ! مثل هميشه مثل تقدير، مثل سنت هايي كه هنوز نشكسته اند اما خواهم شكست.

براي شام آخر مشكلي در كار ما افتاد  اي عشق

من ديگه آرومم، زخمه هايي كه بر دلم ميزنند، فكر با مستانه بودن، روزگاري كه گذشت، داشتن ابدين دستهاش، همه و همه منو آروم ميكنه، چشمهام ميباره اما اون دليل بر آرامش مطلق منه، من با عشق و در نهايت اوج عشق به آرامش ميرسم، شايد دوري از مستانه هاش ارزش اين شعرو بازم برام بيشتر كرد، ديگه نميدونم چقدر بايد بيشتر بفهمم !

حالا بيا بريم هر جا گلي كه داري هر كي و هر چي باشه شايد اومد از راه يه روزي كه اونم نباشه

يا علي روزگار حتي اگر فرق عشق را بشكافد، دنيا نه تنها عشق را فراموش نخواهد كرد بلكه از بوي عطر عشق مست خواهد شد.

مستانه گويم يا علي

پ.ن: هستي ؟
پ.ن: ميدونم سخت نيست اما هر چقدر هم كه سخت بود طاقت بيار، فقط به خاطر اشكهاي من
پ.ن: فكر كنم ديگه تند تند آپديت كنم! چاره اي نيست وگرنه ميتركم !

نظرات ()



لبخند بزن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱۱/٢٧

 

طرف ميگفت تو منو ميشناسي ؟ گفتم خوب آره! گفت ميشناسي ؟ يه نيگاه عاقل اندر ديونه بهش كردم گفتم درسته كه ديونم ولي ديونه خودتي ! گفت نه جدا منو ميشناسي ؟ يه لبخند زدم و گفتم خوب بله ميشناسم، بعد يه دست به صورتش كشيد و گفت تو فقط اينو ميشناسي ! بعد درحاليكه دستشو پشت سرش ميكشيد گفت ! تو هرگز اينو نميشناسي ! چند لحظه گيج و مات نيگاش كردم و اون رفت ! ديدم من هيچي از افكارش رو نميشناسم، من كاملن با افكار اون بيگانه بودم، يعني چي توي سرش ميگذشت ؟

هديه تنها قلبت را ميخواهم با كمي جاشني لبخند

پ.ن: واي انتظار ميكشه منو دل بيقرار ميكشه منو !
پ.ن:  نگار خاله سوسكي جون حيف كه تهران نيستي ... ! خيلي دوست داشتني هستي .
پ.ن: چيه جادوگر به اين خوشگلي، هديه مستانه جونم مدل ديونه ايه ديگه !

نظرات ()



Valentine
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱۱/٢۳

 

 

گرافيك

صدا صداي خاطره هاست، عشق را در ميانه راه گردن نميزنند ، باور كن هنوز عاشق و ديوانه هايي چون من بسيارند تا عاشقانه دوست بدارند و دوستشان بدارند، تو بر سياهه شب يورش چراغ  را آتش بزن، تا ديو عشق نه نگويد و در ميان چشم تو نقش ديونه اي را تا ابد حكاكي كند تا هميشه تا روزي كه از عشق رنگي و طرحي باقيست كه همين رنگها زيباست! روز ولنتاين تنها يك روز نيست تنها شبي پر خاطره نيست ، صداي قلبهايي است كه براستي معناي عشق را مزمزه كرده اند. صداي ديونه هاست.

((من از ديار عروسك ها مي آيم، از زير سايه هاي درختان كاغذي، در باغ يك كتاب مصور، از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق))

 

خاطرات كودكي

شبهاي بي رونق را پر ستاره كردي، قصه هاي كودكانه مان را خاطره وار با طعمهاي ترش و شيرين به يادمان آوردي، دوستانم را يافتي و نا يافتني ها را شناختي، حرفهايم را شنيدي اما نگاهم را نديدي كه چگونه درين بهت خيال انگيز تهمت زا رقصيدم و دم برنياوردم تا بگويم چگونه هنوز دوستت دارم، چگونه هنوز طعم نداشتن خاله اي مهربان بر قلبم چنگ مي اندازد، چگونه ميتوان دوست داشت. از حرفها و قصه ها دلگير نشد، چگونه ميتوان دروغ ها را فراموش كرد و تهمت ها را به باد نشنيدن سپرد، هنوز بوي عشق در قلب ديونه من جاريست، شايد به پهناي اتوباني وهم انگيز ، اما جاريست ، و از طراوت اين عشق است كه هنوز دوستت دارم و در انتظار ديدارت پرپر ميزنم، تو هنوز بوي خاله نداشته ام را ميدهي و حرفهايت چه تلخ و چه شيرين ، چه با من و چه در غيابم برايم شيرين است ، هميشه بگو، برايم بگو، از من بگو ، بگو يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود يه نفر ديونه بود ...

((كوچه اي هست كه قلب من آن را ، از محله هاي كودكي ام دزديده است))

 

ناگفته ها

هديه كردم باد را بر شلال گيسوانت، باد برد! بوسه اي دادم ز سوي اين نگاه خسته و ويران، اين همان  آواره چشمان زيبايت، نشسته در ميان هق هق و ترديد، و خنديده بر آواز نگاهت، يك سبد گل چه كم است، هديه باد به چشمان تو بي نهايت گل لبخند، كم است ! خنده هايت زيباست، گريه هايت غمگين، روز تو قلب درخت، عشق تو محو و بلند، تو نگفتي از من، من نخواندم از تو، روزگاري كه گذشت، روز هايم شب گشت، گفتي از ناگفته ها، ميتوان گفت هنوز، ناگفته ها را گفتي ؟ دوستت دارم را آه كاش ميگفتي !  تو به خاطر بسپار، اين شب عشق رهاست، يا صداي  دل ديونه ماست !

((در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ست ، دل من ، كه به اندازه يك عشق است به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد))

 

ابرك

چگونه از حضور بگويم زير ابرهاي هميشه سپيدت، كه نگاهم را حضور دزديده و حضورم را در نگاه گم كرده ام ، تو هم مهتابي بودي بر تيرگي شبهاي ديوانه ام، شبهاي مستي بي شرابم، شبهاي خواب آلوده و بيدارم، از چه ميگويم كه همين دوست داشتن زيباست گرچه پايان ناپيدا تر از روزگار است، ميدانم تو هم سيبت را دوست داري، زندگي را دوست داري و تنهايي هايت را دوست داري، شايد ولنتاين مقدس هم تو را دوست ميدارد، سينه ات را فراخ كن تا كمانش را بر سينه ات هدف گيرد و تيرش را بر قلبت بنشاند، زخم عشق را چشيده اي ؟ زيباست و دوست داشتني ، غمگين است و شيرين، آمده اي تولد عشقت را به جشن بنشيني ؟ آمدي روزگار را به لبخندت ببندي ؟ عشقت مبارك !

((حياط خانه ما تنهاست. حياط خانه ما در انتظار يك ابر ناشناس خميازه مي كشد))

 

گلدونه هاي رازقي

كجا بودي؟ روزهاي عاشقي ات را تنهايي ؟ روزهاي تبلورت را چه ميكني ؟ شنيده ام سياه پوش رفته بر بادت بودي، شنيده ام پشت پنجره ات ياسي نو روييده، باور نميكني چقدر خوشحالم، دوستي هايت را هميشه در خاطرم زيبا و پر خاطره نگاه داشتم، بديهايت را فراموش كردم، نه تو بدي نداشتي، مشكل از من بود، من لطافت گلدونه هايت را نميفهمم، همانگونه كه شاپور هم فروغ را نفهميد، يادشان را گرامي ميدارم و روزگار خوشي را برايت آرزو دارم، دوست دارم سياهي گذشته هايت پرنور و روشن تر گردد، تا انتهاي بام خانه ات را عطر ياسهاي كبود پر كند، عاشقيهايت مبارك سوفياي عزيز

((آن كلاغي كه پريد، از فراز سر ما و فرورفت در انديشه آشفته ابري ولگرد، خبر ما را با خود خواهد برد به شهر))

 

دارك مون

صدا صداي پريدن هاست، در سايه روشن مهتاب، صداي زنجره هاي تاريك، روشنايي ات كجاست اي دختر مهتاب، قلبت را با رباني بياراي، زندگاني را هديه بياور بر نگاه خسته مرداب، خنده هايت روشن، خنده هايت زيباست، اخمهايت تاريك، تو اگر مهتابي، واي چه تاريكي ؟

Fall in night in the bright when sleepy you're just the moon in a dark side open your mind to make it bright and let the angels full your heart bright .

((من از نهايت شب حرف مي زنم، من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم، اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور))

 

كوه يخ

چشمهايت زيبا، خنده هايت هم ناز، حرفهايت بي غش، كوه قلبت هم يخ،  آتشي دست من است، تبري تيز در كوله من، شايد اين كوه يخي آب گردد در تو، قلب دريايي تو باز آغاز گردد. امشبي را كه رقصيديم، امشبي را كه خنديديم، چون شب آغاز است، چون شبي در آتش، آتش يك بارش، آتش درياها، واي باز يخ زد و رفت.
عشق همش بهونس، دريا آخر زمونس، دنيا هنوز درازه، دوستي ما چه نازه، تو باشي دختر دريا، من ميگم از ترس موجها، شب، شب خاطره هاست، تو خودت رو درياب، آتش بزن بر قلب خود، دوستيها را برتاب، ناز كن بر دل ها، آرزوي دل ما، يك بقل شور و نشاط، يه دو صد جين خنده، بشكن اين فاصله ها.

((مي توان با هر فشار هرزه دستي، بي سبب فرياد كرد و گفت: آه من بسيار خوشبختم))

 

خدايان

اگر نداي آزادي و عشق را در اين دنيا نميابي، اگر حضور دوستيهاي بي غش ما را اينجا نميبيني، پس بال باز كن اي پرستوي زيبا، تا با تو تا خدايان پرواز كنيم، و در آن روح لطيف، و در اوج خستگي از تيرهاي پست دنيايي، راه سينه مان را بر تير عشق باز كنيم تا زهر شيرينش را تا انتهاي قلبمان احساس كنيم. امشب بال بگشا و ديوانه اي را هم مهمان پروازت كن.

((همه هستي من آيه تاريكي ست كه ترا تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد))

 

كبوتر زخمي

ميگويند زخمت كهنه تر از آوازت ميسرايد، ميگويند ! تو برايم بگو كه قلبت هنوز ميتپد براي عشق و بالهايت پر آواز است از اوج پرواز، خاطره نميخواهم ، گذشته هايت مال باد، هر چه گفتند، باز هم بگويند، بارها بگويند و بشنوند و خسته هم نميشوند، ميدانم، تو روزگار را بياراي، سپيد چون پرهاي نگشوده و شكسته ات، مرهم عشق معجزه ميكند، قلبت را باز كن، دوستيها زيباست، حرفها مثل سراب، مثل بادي است و گذر، دوستيها زيباست، حرفهايت شيرين، با تو بودن زيباست، با تو بودن شيرين، با تو پرواز چه طعمي دارد، قدر شيريني پرواز تو را فرهاد هم  نفهميد! چه رسد بر دل ديونه من !

((پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند و كبوترهاي معصوم از بلندي هاي برج سپيد خود به زمين مينگرند))

 

تا شقايق هست

تا شقايق هست، زندگي هم زيباست، تا شقايق بر دشت، رقص آهو رعناست، تا شقايق سرخ است، اشك آهو جاريست، تا نگاهت خيس است، پس شقايق هم هست، مست و ديونه دل، رقص چشمان غزال، يك شقايق پرپر، آه بوي زخم دل ديونه ما، باز هم ميرويد، نوگلي از دل خاك، باز شقايق زيباست، رقص خود ازسر گير، باز اين دل تنهاست، و خراميدن يك ناز غزال، آرزوي دل من. امشبي را كه در آن ميرقصي، تو بزن پيوندي، رسم دل ها اين است، دل ديونه من دوستت ميدارد.

((به چمنزار بيا، به چمنزار بزرگ و صدايم كن، از پشت نفس هاي گل ابريشم، همچنان آهو كه جفتش را))

 

رودرانر

نام زيبايت خاطره اي از پرواز كوتاه من است، عطر عشقت را رها كن، بگذار تا لحظه اي آرام بگيرم در اين ذهن مشوش، نيازت را ناز كن تا نازت را نماز كنند، بر لحظه ها بخند و دل من را ميهمان خنده هايت كن، لحظه اي نرو، بگذار تا قصه ها بخندند، اينجا هديه ايست براي تو، امشب عشق دوستيهايمان در تبلور سينه هايمان باد كرده است، بيا دوستي ها را در كوله ات بگذار، صدا صداي رفتن است، درخت بيدي كنار جاده است، باد آمد، سوار طوفان شو، تا چون قلب ديونه ما بارها به انتها برسي، خوش خواهي رفت، يادت نرود ياد من را ببري، يادم نرود يادت ببرم !

((نمي توانستم، ديگر نميتوانستم. صداي كوچه، صداي پرنده ها، حصار قلعه خاموش اعتماد مرا، فشار مي دادند و از شكاف هاي كهنه دلم را به نام مي خواندند))

 

شاعرانه ها

سكوت شاعرانه هايت را بر نگاه مان سنگين كرده اي، گاهي و اوقاتي هنوز بدنبال چشمان سياهت لابلاي خطوط خاك خورده ات ميگردم، اما جز ترانه اي كه بوي خستگيهايت را ميدهد چيزي نميابم، امشب اما تو اينجايي و دلم در نگاهت ميخواند سرود جشن عاشقانه ها را كه جز با شاعرانه هاي تو جان نميگيرد، بگو ، بزن، بخند، گريه كن، هنوز بوي عشق به مشام ميرسد، هنوز هم ميتوان با شاعرانه ها عاشقانه اي سرود. هنوز هم ميتوان، بزرگ و قوي و بي انتها بود و دوست داشتني تر شد، بيا در جشن زخمهاي عاشقانه ها با هم بخنديم بر من و تو و هرچه هست در اين دنياي بي خيال !

((از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را، آيا زمين كه زير پاي تو ميلرزد، تنهاتر از تو نيست؟))

 

پرنيان

تو تنها ميداني كه عشق چيست، تو تنها ميداني كه صداي فاصله چيست، تو تنها ميداني كه نگاه آسمان آبي است، تو ميداني كه چگونه بر ابهت نگاهت عشق را قرباني ميكنند، تو ميداني و نگاه روشني بر طاقچه عشق و عادت خانگي ات، اما امشب قلب تنهاي ما را هم درياب، كه جشنمان جشن عشق است و دوست داشتن انسان !

((ما با زبان ساده گل هاي قاصد آشنا بوديم، ما قلبهايمان را به باغ مهرباني هاي مععصومانه ميبرديم))

 

 ناتاشا

عجيب است كه آرام بيايي، آرام تر از چشمانت، تو بازی روياها را خوب ميدانی، تو از انتها نيامده، با اين سرعت کجا ميرانی، چشمهای بغض تر شده کودکان را در قلبت خواندی، اما قلب خود را هنوز نخوانده ای، چشمانت را بر هم بگذار و در رويای شبانه ات فرو برو، ديگر سپيده دميد !

((کاش در بزم فروزنده تو، خنده جام شرابی بودم، کاش در نيمه شبی درد آلود، سستی و مستی خوابی بودم))

 

ندا

دير آمدي اي دوست، اي كاش زودتر ميامدي، گفتي از سرزمين خاطره ها و كودكي ات آمده اي ؟ گفتي دوست داشتن را دوست داري ؟ دوستانه هايمان را پذيرا گشتي، زندگي را خنديدي؟ عشق را فهميدي؟ اما ميدانم معناي دل ديونه ما را نميداني، خورشيد ديگر نوري براي سوزاندن ندارد، وقتي نداي عشق جگرهارا ميسوزاند، تو از كدوم ديار ميايي ؟ چه زود پس ميروي ! مجال كلامي و پيامي را نيافته ايم هنوز، شايد امشب عاشقانه هايمان را با هم بسراييم، شايد يه روز دوباره، توي دنيايي كه آدمك نداره !

((كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد، كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد))

 

آبجی کوچيکه

دوست دارم هميشه، خوشگل من کجايی؟ عمو رو دوست نداری؟ که پيش من بيايی ! عشق تو هم مبارک، خوشگلی و با نمک ! بلد نبودی انگار، تبريکتو بخونی، واسه من همون بس، که ياد من بمونی !

((علی کجاس ؟ تو باغچه ! چی ميچينه آلوچه. آلوچه باغ بالا. جرئت داری ؟ بسم اله !))

 

ليلا

تو آمدي بر ما و خواندي از ترانه هاي نزديكي! راستي ميشناسمت ! تو از همين ديار مايي، ديار خط خورده بي تاريخ! ديار نوازشهاي بي آغوش، ديار تلخ جدايي ها و شيريني رهايي ! تو هم نگاهت دنبال مجنونيست چون نگاه خسته من دنبال ليلي ! تكرار اسم ساده تو، گم شدن تو قصه هاست، ياد هر چي عاشقي، بوسه هاي بي هواست، فرصتي از جنس تو، شهري از اين خاطره، بي نهايت پنجره، تو ميدانستي از دل هاي عاشق ، تو ميترسيدي از بوي شقايق، تو ميترسيدي از چشمان عاشق، رفتن من بي دليل آواز كرد، بي بديلي بر نگاهت ساز كرد، روزها بودي ، نبودي پيش ما، يك دم اين امشب بيا با ما بمان !

((آن روزها رفتند؛ آن روزهايي كز شكاف پلكهاي من، آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز؛ مي جوشيد))

 

 

مستانه

امشب از فاصله ها رفتن ما، رقص آتش رقص قلبي با شكوه... امشب اين زيباترين نام خدا، عشق عاشق بي ريايي، انتها ... امشب از راه سترگي بي بديل، راه انسان هاي عاشق در كوير، اين سراب زندگي مال من است، عشق و ماندن در فراسوي تمام بغض افكار من است ... اي تو از اين سايه ها لب چيده تر، بي ريا در انتهاي عمر من ... با تو ميخوانم تمام عمر خويش، راه فردا را مگير از بندهء آن درد خويش ... گويي امشب بس عزيز است اين نفس، گويي امشب شرترين خِلقت نماد ... راهي از گلبوته هاي عاشقي، راهي از اين كوچه ويران نهاد... بال بگشا اي عزيز نازنين، مست چشمانت نه انسانم نه ديو ... قاصد آن دستهايت جان مگير، بي مي و ساقي بيا جانم بگير ... روي گلبرگ نگاهت باز كن، اين دلم با نغمه سازي بزن پرواز كن ... شهر عشقت شايدم باشد سراب، ماندني هستي بمانم گرچه هم باشم خراب ... من خراب حرفها و مست تو ... مست چشمت مست آن دستان تو ... مست مستانم نباشم پس چه باشم من مگر ديوانه ام تا مست چشمانت نباشم، من نباشم ، من در اين دنيا نباشم، مست چشمانت نباشم، من نباشم ... هستي ؟

((وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر، قلب چراغهاي مر تكه تكه مي كردند. وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون ميپاشيد، وقتي كه زندگاني من ديگر چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري. دريافتم كه بايد، بايد، بايد ديوانه وار دوست بدارم.))

 

چه كنم، اين آسمان آبي بشه، دل من دوباره آفتابي بشه، چكنم كه اين دلم رفته به باد، داده هوش و عقلمو به باد ياد، ياد اون چشمهاي مخمور و عزيز، باده نوش دل بيچاره من، كه ننوشيده يه جرعه از چشات، بيقرار و نا اميد، مست مستانه تو، شعر تو ترانه هات، كه نميخوني برام، اما مي موني برام،  يكي بود، يكي نبود، زير سقف آسمون، توي اين شهر بزرگ، اينهمه عاشق و مست، اينهمه يار عزيز، يكيشون ديونه بود، تو شدي خال تكش، قلب مهربونتو، وعده دادي به تبش، يه روزي بعد بهار، بعد آخرين قرار، بعد اونهمه مصيبت، وقتي قصه ام شد تمام، گل لبهات وا ميشه، خنده هات شيدا  ميشه، دل ديونه من مست اون چشهمات ميشه، ميزنم جام مي ام ميون حوض چشات، مست مستانه تو، مست و ديوانه تو. تا ابد با من بمون، تا نمونم بي نشون، بخونم هميشه ها، يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود يه نفر ديونه بود ...

 

روز عشق را بخاطر شهادت ولنتاين مقدس به جشن نمي نشينيم، از مرگ دوستدار عاشقان بهانه اي ساخته ايم تا بگوييم كه عشق هنوز زنده است و در قلبمان ميتپد تا بگوييم كه هنوز دوستت دارم را با قلبمان ميگوييم و بوسيله زبانمان، نه اينكه با زبانمان بگوييم براي خاطر دلمان !

ياد فروغ فرخزاد گرامي باد. تصادف وحشتناك 24/11/1345 و پايان اشعار زيبايش شعرهاي داخل پرانتز همه از اين شاعر بزرگ است.

 

پ.ن:  واسه يه مادر نگرانم، الان توي آي سي يو است، تا فردا، خدا مهربونه ، هرچي بخواهد حتمن همون درسته !

پ.ن: يه نگاه هم به وبلاگ استاد بندازيد !

پ.ن: از بسكه تو اخبار از راهپيمايي و مجلس و راي گفتن حالم بد شده، از اون بدتر موضوع دعواي سر نوار غزه اسراييله ! فكر ميكنيد تا حالا چند بار اين موضوع رو توي اخبار شنيدين ؟ ميدوني قصه اين نوار شده مثل نوار خانومها، هيچكس ازش خوشش نمياد، اما يه جايي واقع شده كه نه اسراييلها ميتونن بيخيالش بشن نه خانمها ! 

نظرات ()



حققيقت تلخه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱۱/۱٢

Don't you cry tonight

 

Listen a song from broken hearted

 

It's my life

 

Sad but true

 

Never cared for the games they play

 

It's my life

 

Sad but true

 

چه فرقي داره وقتي با صداي دف ، هو حق بزني يا با صداي بيس جيسون نيوزتيد اونقدر هد بزني و موهاتو بچرخوني كه ديگه رو پا بند نشي و با مغز بخوري زمين، مهم اينه كه ميخواستي به خلسه بري و يه حال ديگه و يه دنياي ديگه، كه رفتي حتي بدون يه جرعه شراب و مستي چشمان يار، حالا فرمان فتحعليان از علي ميخونه و جيمز هتفيلد از شياطين مگه فرقي ميكنه، تو ميخواهي زندگي رو از ياد ببري كه بردي ! اما اينبار تو نبردي !

Hey

I'm your life

I'm the one who takes you there

Hey

I'm your life

I'm the one who cares

You

You're my mask

You're my cover, my shelter

 

يه روز يه خرسه و يه كلاغه سوار هواپيما ميشن، كلاغه زنگ مهماندار رو به صدا درمياره، مهماندار هواپيما مياد و ميپرسه شما زنگ زدين كلاغه ميگه بله ميگه كاري داشتي ؟ كلاغه ميگه نه ! مهماندار ميپرسه پس چرا زنگ زدي ؟ كلاغه ميگه واسه لاشي بازي !

Hate

I'm your hate

I'm your hate when you want love

Pay

Pay the price

Pay, for nothing's fair

 

بعد از پنج دقيقه دوباره كلاغ زنگ مهماندار رو ميزنه مهماندار دوباره ميپرسه براي چي زنگ زدي ، كلاغه بازم ميگه واسه لاشي بازي !

Hey

I'm your life

I'm the one who took you here

Hey

I'm your life

And I no longer care

 

خرسه كه از اين موضوع خوشش مياد كار كلاغ رو تكرار ميكنه و وقتي مهماندار ازش ميپرسه كاري داري ، ميگه نه ! مهماندار باز ميپرسه براي چي زنگ زدي ؟ خرسه هم ميگه واسه لاشي بازي !

I'm your dream, make you real

I'm your eyes   when you must steal

I'm your pain   when you can't feel

Sad but true

 

مهماندار شاكي ميشه و موضوع رو به خلبان ميگه، خلبان هم ميگه اگه دوباره لاشي بازي درآوردن به من بگو .

I'm your truth, telling lies

I'm your reasoned alibis

I'm inside   open your eyes

I'm you

 

براي بار دوم خرسه زنگ مهماندار رو به صدا درمياره، اينبار خلبان ميره و هر دوتاشونو از هواپيما ميندازه بيرون !

 

Sad but true

 

 

همينطور كه توي آسمون داشتن ميرفتن پايين ، خرسه از كلاغه ميپرسه حالا چيكار كنيم ؟ كلاغ هم ميگه تو كه بال نداري، گه خوردي لاشي بازي درآوردي !

 

پ.ن: چند وقت نبودم، يعني بودم اما نميخواستم كه باشم، پس نبودم !

پ.ن: ميدوني فرق عاشق شدن با اينكه بخواهي كه عاشق بشي چيه؟

پ.ن: غروب يكرنگي ما ! سكوت دل تنگي ما ! آتيش يخ بستن ما !

 

نظرات ()



شاخ نبات
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱۱/٤

هركجا هستم، باشم،  آسمان مال من است ! پنجره فكر، هوا، عشق، زمين، مال من است. زير باران بايد رفت، چشمانم دوباره بارانيست، بالهايت را باز كرده اي، قلبت  را نازنين ، دوستت دارم،  چشمهايم را شسته ام، بارها ، هر جور ديدمت همان بودي، فكر و خاطره را زير باران بردم، شستم، آلوده چشمانت شدم، هر كجا هستم باشم، آسمانم تنها ابرهاي خيالت را ميبينند، اما مال من نيست، پنجره مال من است، هواي بيرون پنجره خنك است و چشم نواز، چشمانم ميسوزد، فكر من، مال من نيست، عشق تو مال من است!

چي ميشد كه غصه قصه من، توي اين هواي خيس ، اينهمه پريشوني، تن دلداده من، چشم باروني و خيس، تو نگاه پنجره، تو تموم آسمون، يه دونه ابر سپيد، يه دوتا چشم قشنگ، منو برد تو آسمون، تو هواي فكر تو، با تو آفتابي ميشه، گلدونهاي عشق تو، تو نگام يه پنجره، يه افق آتش خيس، يه قلندر، يه طلسم، يه محبت بزرگ ! توي دستهاي تو يخ واسه اين همه تبم، داغ و بد مست شبم، بي حضور چشم تو، يه بخارم يه شبم، شبنم دست تو رو توي رويا ميديدم، تو حضور بغض باد، تو سياهي دلم، يه شقايق ميديدم، هميشه سياهي بود، هميشه تباهي بود، آخه اميد چشات، برقي تو سياهي بود.

 توي دفتر دلم من دو تا خط كشيدم كه نميرسن به هم، دور چشمهاي تو هم خط قرمز كشيدم، تا فراموشت كنم، مثل قلبم تا ابد. ديگه بارون نميخواهم، بغض  و درد تو گلوم، ديگه صبري ندارم، واسه رفتن تو ! تو برو كه تا ابد، رنگ حسرت به دلم، تو برو عزيز دل، انگاري مزاحمم يا زيادي عاشقم.

 

پ.ن: واسه رفتن تو دل ديگه صبري نداره، مستانه بي مستانه، پس چرا آخر  نداره !

پ.ن: اگه يه روز ساعت هفت كه ميشه، انتظاري نباشه، چشم دل براه نباشه، اميدي نباشه، اگه يه روز هيچي نباشه، تنها صداي پاي اشكهام  باشه، ميخواهم اونروز نباشه !

پ.ن: اميد جون ميگفت، از مهريه مهمتر قسطي كردن اون شاخ نباته ! آخه خيلي سخته شاخ به اون قلنبه سلمبه اي رو خوردن ! فكر ميكنم تموم نگرانيش از ازدواج همين شاخ نباته وگرنه تا حالا شونصد تا زن گرفته بود در ضمن تاج استقلال همچنان در صدر ميدرخشه!

 

نظرات ()



حکمتانه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢٩

دردهاي بيهوده كشيدن سودش تنها در جيب كارخانه هاي داروسازي ميرود و بيهوده درد كشيدن ضررش تنها به جيب خودمان !

بي يار بودن دردي است و آرزوي داشتن  يار درد بي درمان .

عشق زمان را از ياد ميبرد و زمان عشق را !

سكوت مستانه حكمتي است و حكمت مستانه جز با سكوت تداعي نمي شود .

مستي چشمان يار تنها كاشانه دل است و انتظار زندگي در آوار !

بي عشق زيستن تباهي است و با خيال عشق زيستن تنهايي است .

دوستي مستانه اشتياق است و مستانه دوستي التهاب !

 

 

پ.ن: سامان گفت با اين قيافه شدي ملاي ديونه ها ! منم در اين فرصت حكمت المجانين را تحرير كردم!

پ.ن: دو شب پيش يكي زنگ زد گفت : منزل رازقي ؟ منم به شوخي گفتم گلدونه رو ميخواهي ؟ اونم گفت نه ننه جون با پونه كار دارم !

پ.ن: مستانه جون هنوز چشمهام داره ميسوزه ! رنگ چشمهات چند ؟

 

نظرات ()



اشکهاتو پاک کن
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱٠/٢٢

 

همه چيز تغيير خواهد  كرد، زندگي يعني تغيير و سرنوشت چيزي جز تغيير زندگي و روزگار نيست، تغييري كه خود ما بيش از همه در وجودش موثريم، و هيچ چيز واقعن اهميتي نداره، عشق، گذراست، دوست داشتن كمرنگ خواهد شد، ياد كهنه و فرسوده خواهد شد، خاطره برشي است كه جاي خود را به برش هاي ديگر زندگي ميدهد، گريه هاي نفس بر، بغضهاي آتشين، روزي خنده دار ترين دوران زندگي ات خواهد شد، اعتمادهاي نا به جا، دل دادگيها و سر سپردگيهايت مسخره و عجيب خواهد شد حتي براي خودت، نگاهت تغيير خواهد كرد، طعم غذاهايي كه دوست داشتي تغيير خواهد كرد، يادت مياد همين پنج سال پيش اوني كه خدا ميدونستي توي موسيقي، حالا ارزششو نداره يه بار داخل دستگاه پخشت بذاريش،  اوني كه فكر ميكردي واست ميميره، واست تب هم نكرد، اوني كه نميشناختيش حالا شده تموم زندگيت، اوني كه واست مثل همه دخترها يه دختر خيلي معمولي بود، حالا حتي يادش راه بغض نفستو  ميبنده، اوني كه هنوز حتي نگفته كه باهات مي مونه، چه جوري شبها خوابتو گرفته، تا مجبور بشي توي بيداري همش خوابشو ببيني ! ولي مگه اين امروز همون ديروز فردا نيست ؟ مگه دوباره تغيير جزء زندگي تو نيست ؟ مگه سلولهاي تو هر لحظه نميميرن، مگه مولكولهاي تازه اكسيژن جاي اون رونميگيرن، تو ميگي اين ديگه آخريشه، آخه پسر از كجا اينقدر مطمئني؟ اگه اينم دروغ بود چي ؟ اگه اينم فقط يه رويا بود چي ؟ اگه صداي بغض شبهاتو نشنيد و رفت چي ؟ اگه اونم به خاطر زندگي خودش رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ اگه رفت چي ؟ باز تو مي موني و يه ابر بغض بيقرار، بسه به خودت بيا ديگه بسه ، دل نبند، اينكه ديگه گذشته ، دل بكن ! اشكهاتو پاك كن، بازم كه مژه هات سنگين شدن، باز داري خواب ميبيني ؟ هنوز مست مستانه اي ؟ كي ميخواهي هوشيار بشي؟ شايد اينم يه بازيه، يه بازي قشنگ، شايد يه عده جمع شدن كه تو از ته دل بنويسي و اونها بهت بخندن، شايد مستانه دروغه ، شايد دروغ الان تورو قورتت داده ! شايد ! يعني دستهاشم دروغه ؟ اونها كه ديگه راست ميگفتن!

 

مستانه گويم يا علي !

 

پ.ن:ديگه فرقي نميكنه، من ديگه باختم، من بازم تو قمار عشق باختم، فعلن دلمو باختم ولي خدايا روزي رو نيار كه ببينم خودمم باختم !

پ.ن: من هنوز نفهميدم من دارم خواب ميبينم يا يكي داره منو خواب ميبينه !

پ.ن: منتظر ديدار همه دوستان در بزرگترين قرار ميليوني وبلاگي ترانه هاي دوستي هستيم جزئيات در وبلاگ ليدرهاي مكرمه و مكرم گروه ابرك دوتايي  و زرشك بزرگ بيست و ششم دي ماه جمعه ساعت 10 صبح پارك طالقاني كنار زمين بازي.

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »