درمون دردهاي من
يك جمله التماس من
چشم انتظار آه من
پاييز و بيقرار من
درياي درد و آه من
برگهاي زرد و پير من
پل هاي بي عبور من
شبهاي آذر ماه من
تنها نشون زندگي
تنها حيات باقي ام
آوار درد زندگي
بارون مرگ و ساز من
يخ بسته از دلبستگي
وا كن غم دلبستگي
بيرون بكش وابستگي
آتش بزن بر خستگي
يا رب نفس كن زندگي
اين حلقه را كو در برم
از دست اين وارستگي
بشكن غم اين سينه را
بيرون بياور حلقه را
كو جام مسرور شراب
كو اينهمه نور عذاب
كو ابرهاي سرخ و خيس
كو وقت رفتن تا حضيض
بشكن بزن بيرون بيار
اين حلقه آتش ميزند
بكن دل ديونه را
اين عشق سمي تر شده
يارب ببين بغض دلم
يا بشنو فرياد دلم
كو پس علي مرتضي
كو اين شياطين بلا
دل داده ام آتش بزن
دل بسته ام پرپر بزن
يا دل بر آلامم بنه
يا يخ به دريايم بزن
آمد به آخر ماه عشق
آذر شود كاملترين
صبري بده
كم،اندكي
بگذار تا آتش شود
ماه نوامبر آذرين
بالاخره نوامبر آتشين از راه رسيد و امشب تولد بهترين دوست بي وفاي من افشين است و دلم را از اين همه فاصله به او هديه خواهم داد تا اولين تولد دوران تاهلش را با نازنين ترينش به جشن بنشيند و در مرداب چشمان ياسمن گل بچيند و بخندد و شايد هم يادي از سرنوشت تلخ من در گوشه اي از ذهنش تار بتند !
و باز هم امشب درست يكسال است كه ابرهاي خاكستري روي آفتاب زندگي من سايه انداخت، سايه اي كه قرار بود با آمدن خورشيد محو شود ، خود ماند و دختر خورشيد را براي هميشه محو كرد !
اولين نوشته اش را بار ديگر تنها ميخوانم: (((تمام ضربه هاي موج سهمگين زندگي را بر خود هموار ميكنم اگر زلالي و سبزيت، چشمهايم را پر از زندگي و دست هايم را پر از ياس هاي رازقي كند. هميشه باش كه بودنت، سايه سار تابستان عمر مـــــــــــــــــــــــن است)))
خسته ام از يورش پاييز .... گريه دارد اين نگاه مانده در باران .... وه چه آشوبي است درد انگيز .... كلبه ام ميرقصد از انگيزه طوفان ....
