رفتن از حضور سبز چشمه ها تا نگاه آبي باران را در آرام خود ميخوانم

و صداي گيتار كاوه تمام وجودم را پر كرده از باور ريزش برگ ، وقت پيدايش مرگ

و نگاه خسته اين زمانه بر پشت چشمانم نشسته شايد تا راه انتها بايد گريست و شايد در زير باران نوامبر دوباره ميتوان قهقهه هاي شيطاني سر داد و همراه با كاوه فرياد كرد

مژدگاني بده يك دوست كجاست ؟

كجاست آن دوست ؟ كجاست ؟

و من خنده را با غصه خواهم نوشت و سرنوشت را زير پايم له خواهم كرد و پل هاي بي عبور را تنها به آتش خواهم كشيد و زير باران نوامبر به رقص خواهم نشست و تو با من بمان اي همسفر اي دوست و اي كبوتر

 

پ.ن: به درخواست ابرك و براي دل خودم نوشتم ! اوهوم!