طرف كرم ز كس نبست اين دل پر اميد من
گر چه سخن همي برد قصه من بهر طرف
از غم ابروي توام هيچ گشايشي نشد
وه كه درين خيال كج عمر عزيز شد تلف
هيچ طلب نكرده اين شعله بي فروغ من
يخ زد و شمع من نسوخت زير نگاه آه و برف
يا به سراب برده اند اين شب دريايي من
يا كه قدح تو مي زني دلي كه برده ات ز كف
گرچه ملول گشتم از اينهمه ترس و بي كسي
باز به تير آذرم كمان گرفته ام بكف
اينهمه راه و اين سفر ، نوامبر بي رمق شده
به جشن آذرم بيا ، شايد ببارد بيشرف
تصور كنيد قيافه مغازه داري رو كه با خط درشت و خوش و بزرگ يه تابلو زده كه ؛ كليه ميوه هاي اين مغازه سوا كردني ميباشد ؛ و من هم ميخواهم برم موز بخرم اونم از هر خوشه يكي سوا كنم !
پ.ن: آنيتاي عزيز من خوشگل مو قشنگ تا دلت ميخواهد رو بابايي جيش كن ؛ بامن !
پ.ن: بازم اين حافظ دو بيت اولشو از رو دست من نوشته !
پ.ن: اونهايي كه تلفن من رو دارن پس چرا نميزنگولن من منتظرم!
