يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه نفر ديونه بود ببر آتش و كمان هر چي بود ديو نبود ... ميون اينهمه گل يه گل سفيد و ناز يه گل مريمي داشت اونو از ته وجود اونو خيلي دوست ميداشت چه روزهاي خوبي بود روزهايي كه زود گذشت روزهاي پاك و قشنگ همه چي رويايي بود غم عشق و همنفس يه جوري آسموني آخه عشق بچگي طعم زيبايي داره نميدونم ميدوني ؟ يه جوري آتيشيه اما عشق و منطقو با همه ديونگي خوب جوري به هم زدم تا كه آش زندگيم هميشه به پا باشه اما انگار زمونه سرنوشت ديونه سيب سرخ و زردشو توي پاييز و خزون چرخي داد و قصه ساخت قصه يه غصه رو كه هنوزم كه هنوز ياد بغضش تو دلاست سيب تلخ سرنوشت چرخي زد يواشكي گل ناز منو برد با دلم يباركي تو دلم يه ابر غم جاري شد دلم گرفت هر چي گفت دروغي بود اعتمادم نا به جاست ... هر چي بود گذشت و رفت با يه كوه خاطره تو دلم يخ زد و رفت ... آسمون غم عشق ديگه آفتابي نشد هر چه كردم كه بشه حتي مهتابي نشد مادرم غصه ميخورد غم تنهايي من ... يه روزي يه قاصدك خبر آورد كه يه جا يه جايي همون دورها يه شب مهتابيه انتظارش خاليه چشمهاشم آفتابيه ... من كه اينجا نبودم فكر اينها نبودم توي آسمون غم دنبال رد يه بال منو با خود ببره ديگه برنگردونه ببره اون بالاها بالاي ابر خيال همه زندگيمو همه وجودمو واسه خود بدونه تو همه خستگيام واسه من بخونه ... مادرم با قاصدك رفت يه روز خواستگاري چرخ سيب زندگي يهو گازي به ما زد رفتم و رها شدم بيخيال هر چه هست ... هر چي گفتم به دلش به رضاي دل من هرچي پروانه شدم اون ميگفت كه شمعتم هر چي كندم از زمين اون ميگفت كه بالتم اين دل ساده من دل زودباور من ياعلي گفت و پريد واسه آخرين گناه گريه هاي دلو ديد بس كه توي زندگي ابرهاي سياه غم شب و تاريكي دميد اسمشم كنار خورشيد پريد روزگار من ولي سازگاري رو نديد دوباره يه چرخي خورد دل بيچارمو برد دوباره هق هق من دوباره دلواپسي تا ابد همين شده سرنوشت بي كسی ... گلهاي عشقمو اون تو خيابون جا گذاشت واسه ء دو تا قرون منو تنها جا گذاشت هرچي عاشقش بودم هر چي فرياد زدم هيچ صدايي نيومد جز صداي يك گله جز صداي ام جهل كه هميشه باطله ... رفتم از اينهمه غم يه دو شاخه گل و هم يه ترانه از دلم مثل روز اولم گل آفتابگردوون گل خورشيدي كه دل عشقو خواست ز همسرم همسري كه سر نذاشت حتي يك شب رو سرم ... گلهارو بهش دادم و كلام آخرين كه خداحافظ تو ميدونم كه ميندازي بعد من گلهارو دور ديگه فرقي نداره كه باشي ز ما تو دور ... رفتم از ديار اون تا فراموشش كنم تا كه جز يه خاطره با كمي پول كثيف اونو باطلش كنم ... يه تصادف دوباره سهم من ز روزگار خستگيها مونده بود تو صداي روزگار ... ديگه جا بجا شدم كندم از اينهمه غم دوباره رها شدم خنده هام تو آسمون شبها آسوده شدم خواب گم گشته و خيس دوباره رنگي شدم رنگ برگهاي خزون رنگ نارنجي شدم ... اما توي دست من باز يه حلقه مونده بود حلقه يه خاطره لاي انگشتهاي من ديگه تنها مونده بود اومدم درآرمش ياد پاييز نذاشت اومدم گمش كنم بوي بارون نميذاشت ... باز شدم يه ديونه اما اينبار بي خونه قلب من ، بالهاي من پركشيدن از خونه پي ابرهاي نوامبر پي رعد آخرين تا سكوتو بشكنم تا ببارم از جنون تا كه رويايي بشه جشن عاشقونمون ... اگه تنهام بذاري اگه مثل آسمون بري و جام بذاري يا كه مثل اين و اون منو يادت نياري باز بدون كه زندگي سيب سرخش رو هواست هنوزم ميچرخه و يه روزم نوبت ماست
ديونه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/۳

