امروز داستاني رو خوندم كه بدجوري اشكم رو درآورد داستان عشق يه ديونه اي هم اسم خودم با يه دختره هم اسم مريم ؛ عشقي كه هميشه از بي وفايي دخترها و جهلشون در يافتن يار صادق پايان ميگيرد نميدانم شايد هوسراني بهشون اجازه موندن با يه عشق رو نميده شايد هم ....
روزي كه ديگر برنگشتوقتي چشمانم را بر روي نگاه تو مي خواباندم وقتي كه آرزوي زيباترين لحظات را در نگاه چشمانت داشتم وقتي لالايي عشق را برايت هر روز زمزمه مي كردم وقتي كه عاشقانه برايت فرياد ميزدم كه چگونه دوستت دارم وقتي آرزوي بودنت در ميان بازوانم را داشتم تا سرتا پايت را غرق محبت كنم وقتي در قطره اشك شادي گوشه چشمانت كاخ آرزوهايم را ميساختم ... به من بگو آن لحظه تو به چه مي انديشيدي ؟ بي وفائي ؟
با سكوت سنگين نگفته ها به جلو ميرانيم و در زير آوار ناشنيدنيها تقلاي زندگي ميكنيم بي خيال و پر خيال از واهمه بهمني كه شايد آن سكوت با شكستنش بر سرمان فرود آيد اميد بسته ايم به آينده به زندگي و تنها به رحمت مولا علي ؛ نازنين !
