نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٩/٢۱
لحظه رفتن من شد
ميون دريا و بيشه
ابرهات پس كي ميباره
واسه اين عاشق شيشه
ميترسم كه عاشقت باشم
تو بري واسه هميشه
اين دل ديوونه رو
بشكني مثل يه شيشه
اگه با من مي موني
بالهات بايد رها شه
پر بزني روي ابرها
درد و غم با تيشه
چشمهاي خسته ام رو ببين
اشكه واسه هميشه
دل ميخواهد برام بموني
نه باورم نميشه
خون خود عهد من كن
تا بشيم عاشقونه
ديونه شو مثل من
بهم نگو نميشه
آخه جز اين نميشه
دوباره بي تو ... ...
پ.ن: افشين جون ميدونم ميخواهي از ايران بري اما با اين حرفهات محبتت از دلم بيرون نميره و تو هرگز اينو نفهميدي ، اين شعر رو هم هرگز براي تو نگفتم داداشي !
پ.ن: شما فكر ميكنيد كه اين دلم دوباره عاشق نميشه ؟
پ.ن: اگه نشه چي ميشه !
