من از تكرار بحث دوستت دارم خسته ام
بحث ما دوست داشت نيست
بحث من خسته بودن نيست
اما
ميخواهم از خستگي چشمهايم بگويم
ميخواهم از انتظار مرگ فريادد كنم
ميخواهم شيطان را فرا بخوانم
ميخواهم خدا را فراموش كنم
ميخواهم از تو كه ميهراسي از عشق بگويم
ميخواهم از عشقي بگويم كه نميداني
ميخواهم از آن كه نميداني قلبت را به چه سان خواهد بلعيد بگويم
ميخواهم ياد بگيري
ميخواهم بياموزم
ميخواهم تا با تو
ميخواهم تا با مستانه هايت به بلنداي معرفت پرواز كنم
ميخواهم كه ياد را به خاطر بياورم
ميخواهم تا داد را به محكمه آورم
ميخواهم مرگ را در آغوشم نوازش كنم
ميخواهم يك دم از اين حال بيرون شوم
ميخواهم ديوانگي ها را رواج دهم
ميخواهم كه بي آلايش از كنار خطوط جنون بگذرم
ميخواهم تا بدانم چه ميخواهم
ميخواهم خواستن را در وجودم نابود كنم
ميخواهم زندگي را در اوج زيباييش با مرگ تعويض كنم
ميخواهم بمانم؛ بمانم تا رفتنم را ببينم
ميخواهم با تو بگويم
ميخواهم با هم فرياد كنيم
ميخواهم دنيا را در پنجره تاريك گوشه چشمانم، همانجايي كه قطره اشكي از ترس روشنايي ياراي جاري شدن ندارد، همانجايي كه زندگي به گل نشسته ام دوباره به جريان مي افتد، همانجايي كه روز تيره از اينهمه پليدي و شب زلال گريه است، همانجايي كه مژگاني سايه بان دردهايي است كه ساخته ام كه ميچرخند و فرو مي غلطند، به آتش بكشم، پس اگر غمي از جنس عشق داري و يا عشقي از جنس غم با ما باش اما گل دلتنگيهايت را در گلدان عشق نكار !
پ.ن: دستانت را در دستانم آرزو دارم و چشمانم را مست مستانه ات !
پ.ن: گلهاي آرزويم را براي انتظار و يا نهايت من در گريه هايم خيس و شاداب گذاشته ام.
پ.ن: اي كاش زودتر آمده بودي تا من بيدل ... !
