يكروز خواهم رفت ميدانم، آمدنم نيز در رفتن متولد شد ولي يكروز خواهم رفت روزي كه از هديه هاي شب با خود هيچ ارمغاني نبردم، روزي كه از چشمان خمار خورشيد زير شيشه هاي دودي عينكم مخفي ميشدم، روزي كه ديوار را تا انتها نرفتم و روزي كه باد را در نجواي گوشم فراموش كردم !
تو هر چه بداني من را نميداني، تو علامت سئوال ذهنم را به ياد نخواهي آورد، تو حتي نقطه هاي نامم را باور نكرده اي ! نه اشتباه نميكنم تو از يادبود دلم از جوانه روييده بر مزار عشقم هم ديدن نميكني، تو از كجا آمده اي كه اينگونه به ابديت رسيدي، دست مرا هم بگير !
من يكروز خواهم رفت آمدنم را شايد پذيرفتيد نميدانم گاهي لبخندي و گاهي نگاهي، گاهي حرفي و گاهي سكوتي بدرقه حرفهايم كرديد و دلم را مالامال دوستي و گوشه چشمانم را حوضچه كوچكي از تنهاييهايم كرديد. قلبي در سينه ام متولد كرديد كه متاسفانه اين يكي هم عاشق است ، مجنون و ديوانه اي ساختيد كه حتي از ترك نازكي روي بلور اشك گل رز به هق هق گريه مي افتد و خون گريه ميكند، دلم هميشه خون است. وقتي شادي درونش جاري مي شود آتش ميگيرد و وقتي غمي در آن مينشيند بغچه بغض فروخورده اش را باز ميكند و از مرواريد چشمانم پر ميسازد.
من يكروز خواهم رفت اگر تنهايي هايم از حس بودنتان پر ميشود اگر ديوانگيهايم از آتش محبتتان ريشه ميگيرد اگر باغ ذهن خسته ام از عشق با شما بودن به بر مينشيند اگر تكه تكه از حرفها و دانه دانه از لغاتم با ياد شما اوج ميگيرد و در تكه شعري جلوه گر ميشود اما هنوز پدرام خسته است هنوز در گوش پاييز نجوا ميكند هنوز به سلامتي بهار مستانه اش مي انديشد كه مبادا دير بيايد و سالها چشم انتظارش بگذارد. هنوز هم براي او كارت دعوت ميفرستد بي نشان بي نام ، اما ميفرستد رنگي سياه را با نارنجي در مي آميزد و نيم نقشي بر كاغذي سپيد خيلي سپيد تر از روحم، اما نه به همان سادگي نه به آن بزرگي و نه به همان تنهايي !
روزگار خواهد گذشت و حال خواهد رسيد حالي كه من هنوز در گذشته آن هستم حالي كه در آينده اش من يك روز خواهم رفت و شما را با خاطره اي عجيب تنها خواهم گذاشت خاطره اي سراسر سئوال و خاطره اي بي انتها !
پ.ن: اي داد از دست اين فرياد بمي !
پ.ن: يا پرواز كن بالهاي گشوده ام را يا بزن نابود كن آتش بزن آنچه به جا ماند ز من !
پ.ن: دوباره ساده شدن، سبك شدن، با تو پريدن، دوباره نشكني ام، اين شعله نيمه جان است، تير خلاصي ام را با كمان آذرين بزن، اين ببر آتش و كمان، شكار چشمانت شد مستانه ترين شعرهايم تقديم رقص چشمانت، همان چشماني كه در بوي باد سينه ام را آتش زد. .
