گرافيك

صدا صداي خاطره هاست، عشق را در ميانه راه گردن نميزنند ، باور كن هنوز عاشق و ديوانه هايي چون من بسيارند تا عاشقانه دوست بدارند و دوستشان بدارند، تو بر سياهه شب يورش چراغ  را آتش بزن، تا ديو عشق نه نگويد و در ميان چشم تو نقش ديونه اي را تا ابد حكاكي كند تا هميشه تا روزي كه از عشق رنگي و طرحي باقيست كه همين رنگها زيباست! روز ولنتاين تنها يك روز نيست تنها شبي پر خاطره نيست ، صداي قلبهايي است كه براستي معناي عشق را مزمزه كرده اند. صداي ديونه هاست.

((من از ديار عروسك ها مي آيم، از زير سايه هاي درختان كاغذي، در باغ يك كتاب مصور، از فصل هاي خشك تجربه هاي عقيم دوستي و عشق))

 

خاطرات كودكي

شبهاي بي رونق را پر ستاره كردي، قصه هاي كودكانه مان را خاطره وار با طعمهاي ترش و شيرين به يادمان آوردي، دوستانم را يافتي و نا يافتني ها را شناختي، حرفهايم را شنيدي اما نگاهم را نديدي كه چگونه درين بهت خيال انگيز تهمت زا رقصيدم و دم برنياوردم تا بگويم چگونه هنوز دوستت دارم، چگونه هنوز طعم نداشتن خاله اي مهربان بر قلبم چنگ مي اندازد، چگونه ميتوان دوست داشت. از حرفها و قصه ها دلگير نشد، چگونه ميتوان دروغ ها را فراموش كرد و تهمت ها را به باد نشنيدن سپرد، هنوز بوي عشق در قلب ديونه من جاريست، شايد به پهناي اتوباني وهم انگيز ، اما جاريست ، و از طراوت اين عشق است كه هنوز دوستت دارم و در انتظار ديدارت پرپر ميزنم، تو هنوز بوي خاله نداشته ام را ميدهي و حرفهايت چه تلخ و چه شيرين ، چه با من و چه در غيابم برايم شيرين است ، هميشه بگو، برايم بگو، از من بگو ، بگو يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود يه نفر ديونه بود ...

((كوچه اي هست كه قلب من آن را ، از محله هاي كودكي ام دزديده است))

 

ناگفته ها

هديه كردم باد را بر شلال گيسوانت، باد برد! بوسه اي دادم ز سوي اين نگاه خسته و ويران، اين همان  آواره چشمان زيبايت، نشسته در ميان هق هق و ترديد، و خنديده بر آواز نگاهت، يك سبد گل چه كم است، هديه باد به چشمان تو بي نهايت گل لبخند، كم است ! خنده هايت زيباست، گريه هايت غمگين، روز تو قلب درخت، عشق تو محو و بلند، تو نگفتي از من، من نخواندم از تو، روزگاري كه گذشت، روز هايم شب گشت، گفتي از ناگفته ها، ميتوان گفت هنوز، ناگفته ها را گفتي ؟ دوستت دارم را آه كاش ميگفتي !  تو به خاطر بسپار، اين شب عشق رهاست، يا صداي  دل ديونه ماست !

((در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي ست ، دل من ، كه به اندازه يك عشق است به بهانه هاي ساده خوشبختي خود مي نگرد))

 

ابرك

چگونه از حضور بگويم زير ابرهاي هميشه سپيدت، كه نگاهم را حضور دزديده و حضورم را در نگاه گم كرده ام ، تو هم مهتابي بودي بر تيرگي شبهاي ديوانه ام، شبهاي مستي بي شرابم، شبهاي خواب آلوده و بيدارم، از چه ميگويم كه همين دوست داشتن زيباست گرچه پايان ناپيدا تر از روزگار است، ميدانم تو هم سيبت را دوست داري، زندگي را دوست داري و تنهايي هايت را دوست داري، شايد ولنتاين مقدس هم تو را دوست ميدارد، سينه ات را فراخ كن تا كمانش را بر سينه ات هدف گيرد و تيرش را بر قلبت بنشاند، زخم عشق را چشيده اي ؟ زيباست و دوست داشتني ، غمگين است و شيرين، آمده اي تولد عشقت را به جشن بنشيني ؟ آمدي روزگار را به لبخندت ببندي ؟ عشقت مبارك !

((حياط خانه ما تنهاست. حياط خانه ما در انتظار يك ابر ناشناس خميازه مي كشد))

 

گلدونه هاي رازقي

كجا بودي؟ روزهاي عاشقي ات را تنهايي ؟ روزهاي تبلورت را چه ميكني ؟ شنيده ام سياه پوش رفته بر بادت بودي، شنيده ام پشت پنجره ات ياسي نو روييده، باور نميكني چقدر خوشحالم، دوستي هايت را هميشه در خاطرم زيبا و پر خاطره نگاه داشتم، بديهايت را فراموش كردم، نه تو بدي نداشتي، مشكل از من بود، من لطافت گلدونه هايت را نميفهمم، همانگونه كه شاپور هم فروغ را نفهميد، يادشان را گرامي ميدارم و روزگار خوشي را برايت آرزو دارم، دوست دارم سياهي گذشته هايت پرنور و روشن تر گردد، تا انتهاي بام خانه ات را عطر ياسهاي كبود پر كند، عاشقيهايت مبارك سوفياي عزيز

((آن كلاغي كه پريد، از فراز سر ما و فرورفت در انديشه آشفته ابري ولگرد، خبر ما را با خود خواهد برد به شهر))

 

دارك مون

صدا صداي پريدن هاست، در سايه روشن مهتاب، صداي زنجره هاي تاريك، روشنايي ات كجاست اي دختر مهتاب، قلبت را با رباني بياراي، زندگاني را هديه بياور بر نگاه خسته مرداب، خنده هايت روشن، خنده هايت زيباست، اخمهايت تاريك، تو اگر مهتابي، واي چه تاريكي ؟

Fall in night in the bright when sleepy you're just the moon in a dark side open your mind to make it bright and let the angels full your heart bright .

((من از نهايت شب حرف مي زنم، من از نهايت تاريكي و از نهايت شب حرف ميزنم، اگر به خانه من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور))

 

كوه يخ

چشمهايت زيبا، خنده هايت هم ناز، حرفهايت بي غش، كوه قلبت هم يخ،  آتشي دست من است، تبري تيز در كوله من، شايد اين كوه يخي آب گردد در تو، قلب دريايي تو باز آغاز گردد. امشبي را كه رقصيديم، امشبي را كه خنديديم، چون شب آغاز است، چون شبي در آتش، آتش يك بارش، آتش درياها، واي باز يخ زد و رفت.
عشق همش بهونس، دريا آخر زمونس، دنيا هنوز درازه، دوستي ما چه نازه، تو باشي دختر دريا، من ميگم از ترس موجها، شب، شب خاطره هاست، تو خودت رو درياب، آتش بزن بر قلب خود، دوستيها را برتاب، ناز كن بر دل ها، آرزوي دل ما، يك بقل شور و نشاط، يه دو صد جين خنده، بشكن اين فاصله ها.

((مي توان با هر فشار هرزه دستي، بي سبب فرياد كرد و گفت: آه من بسيار خوشبختم))

 

خدايان

اگر نداي آزادي و عشق را در اين دنيا نميابي، اگر حضور دوستيهاي بي غش ما را اينجا نميبيني، پس بال باز كن اي پرستوي زيبا، تا با تو تا خدايان پرواز كنيم، و در آن روح لطيف، و در اوج خستگي از تيرهاي پست دنيايي، راه سينه مان را بر تير عشق باز كنيم تا زهر شيرينش را تا انتهاي قلبمان احساس كنيم. امشب بال بگشا و ديوانه اي را هم مهمان پروازت كن.

((همه هستي من آيه تاريكي ست كه ترا تكرار كنان به سحرگاه شكفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد))

 

كبوتر زخمي

ميگويند زخمت كهنه تر از آوازت ميسرايد، ميگويند ! تو برايم بگو كه قلبت هنوز ميتپد براي عشق و بالهايت پر آواز است از اوج پرواز، خاطره نميخواهم ، گذشته هايت مال باد، هر چه گفتند، باز هم بگويند، بارها بگويند و بشنوند و خسته هم نميشوند، ميدانم، تو روزگار را بياراي، سپيد چون پرهاي نگشوده و شكسته ات، مرهم عشق معجزه ميكند، قلبت را باز كن، دوستيها زيباست، حرفها مثل سراب، مثل بادي است و گذر، دوستيها زيباست، حرفهايت شيرين، با تو بودن زيباست، با تو بودن شيرين، با تو پرواز چه طعمي دارد، قدر شيريني پرواز تو را فرهاد هم  نفهميد! چه رسد بر دل ديونه من !

((پرده ها از بغضي پنهاني سرشارند و كبوترهاي معصوم از بلندي هاي برج سپيد خود به زمين مينگرند))

 

تا شقايق هست

تا شقايق هست، زندگي هم زيباست، تا شقايق بر دشت، رقص آهو رعناست، تا شقايق سرخ است، اشك آهو جاريست، تا نگاهت خيس است، پس شقايق هم هست، مست و ديونه دل، رقص چشمان غزال، يك شقايق پرپر، آه بوي زخم دل ديونه ما، باز هم ميرويد، نوگلي از دل خاك، باز شقايق زيباست، رقص خود ازسر گير، باز اين دل تنهاست، و خراميدن يك ناز غزال، آرزوي دل من. امشبي را كه در آن ميرقصي، تو بزن پيوندي، رسم دل ها اين است، دل ديونه من دوستت ميدارد.

((به چمنزار بيا، به چمنزار بزرگ و صدايم كن، از پشت نفس هاي گل ابريشم، همچنان آهو كه جفتش را))

 

رودرانر

نام زيبايت خاطره اي از پرواز كوتاه من است، عطر عشقت را رها كن، بگذار تا لحظه اي آرام بگيرم در اين ذهن مشوش، نيازت را ناز كن تا نازت را نماز كنند، بر لحظه ها بخند و دل من را ميهمان خنده هايت كن، لحظه اي نرو، بگذار تا قصه ها بخندند، اينجا هديه ايست براي تو، امشب عشق دوستيهايمان در تبلور سينه هايمان باد كرده است، بيا دوستي ها را در كوله ات بگذار، صدا صداي رفتن است، درخت بيدي كنار جاده است، باد آمد، سوار طوفان شو، تا چون قلب ديونه ما بارها به انتها برسي، خوش خواهي رفت، يادت نرود ياد من را ببري، يادم نرود يادت ببرم !

((نمي توانستم، ديگر نميتوانستم. صداي كوچه، صداي پرنده ها، حصار قلعه خاموش اعتماد مرا، فشار مي دادند و از شكاف هاي كهنه دلم را به نام مي خواندند))

 

شاعرانه ها

سكوت شاعرانه هايت را بر نگاه مان سنگين كرده اي، گاهي و اوقاتي هنوز بدنبال چشمان سياهت لابلاي خطوط خاك خورده ات ميگردم، اما جز ترانه اي كه بوي خستگيهايت را ميدهد چيزي نميابم، امشب اما تو اينجايي و دلم در نگاهت ميخواند سرود جشن عاشقانه ها را كه جز با شاعرانه هاي تو جان نميگيرد، بگو ، بزن، بخند، گريه كن، هنوز بوي عشق به مشام ميرسد، هنوز هم ميتوان با شاعرانه ها عاشقانه اي سرود. هنوز هم ميتوان، بزرگ و قوي و بي انتها بود و دوست داشتني تر شد، بيا در جشن زخمهاي عاشقانه ها با هم بخنديم بر من و تو و هرچه هست در اين دنياي بي خيال !

((از آينه بپرس نام نجات دهنده ات را، آيا زمين كه زير پاي تو ميلرزد، تنهاتر از تو نيست؟))

 

پرنيان

تو تنها ميداني كه عشق چيست، تو تنها ميداني كه صداي فاصله چيست، تو تنها ميداني كه نگاه آسمان آبي است، تو ميداني كه چگونه بر ابهت نگاهت عشق را قرباني ميكنند، تو ميداني و نگاه روشني بر طاقچه عشق و عادت خانگي ات، اما امشب قلب تنهاي ما را هم درياب، كه جشنمان جشن عشق است و دوست داشتن انسان !

((ما با زبان ساده گل هاي قاصد آشنا بوديم، ما قلبهايمان را به باغ مهرباني هاي مععصومانه ميبرديم))

 

 ناتاشا

عجيب است كه آرام بيايي، آرام تر از چشمانت، تو بازی روياها را خوب ميدانی، تو از انتها نيامده، با اين سرعت کجا ميرانی، چشمهای بغض تر شده کودکان را در قلبت خواندی، اما قلب خود را هنوز نخوانده ای، چشمانت را بر هم بگذار و در رويای شبانه ات فرو برو، ديگر سپيده دميد !

((کاش در بزم فروزنده تو، خنده جام شرابی بودم، کاش در نيمه شبی درد آلود، سستی و مستی خوابی بودم))

 

ندا

دير آمدي اي دوست، اي كاش زودتر ميامدي، گفتي از سرزمين خاطره ها و كودكي ات آمده اي ؟ گفتي دوست داشتن را دوست داري ؟ دوستانه هايمان را پذيرا گشتي، زندگي را خنديدي؟ عشق را فهميدي؟ اما ميدانم معناي دل ديونه ما را نميداني، خورشيد ديگر نوري براي سوزاندن ندارد، وقتي نداي عشق جگرهارا ميسوزاند، تو از كدوم ديار ميايي ؟ چه زود پس ميروي ! مجال كلامي و پيامي را نيافته ايم هنوز، شايد امشب عاشقانه هايمان را با هم بسراييم، شايد يه روز دوباره، توي دنيايي كه آدمك نداره !

((كسي مرا به آفتاب معرفي نخواهد كرد، كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد))

 

آبجی کوچيکه

دوست دارم هميشه، خوشگل من کجايی؟ عمو رو دوست نداری؟ که پيش من بيايی ! عشق تو هم مبارک، خوشگلی و با نمک ! بلد نبودی انگار، تبريکتو بخونی، واسه من همون بس، که ياد من بمونی !

((علی کجاس ؟ تو باغچه ! چی ميچينه آلوچه. آلوچه باغ بالا. جرئت داری ؟ بسم اله !))

 

ليلا

تو آمدي بر ما و خواندي از ترانه هاي نزديكي! راستي ميشناسمت ! تو از همين ديار مايي، ديار خط خورده بي تاريخ! ديار نوازشهاي بي آغوش، ديار تلخ جدايي ها و شيريني رهايي ! تو هم نگاهت دنبال مجنونيست چون نگاه خسته من دنبال ليلي ! تكرار اسم ساده تو، گم شدن تو قصه هاست، ياد هر چي عاشقي، بوسه هاي بي هواست، فرصتي از جنس تو، شهري از اين خاطره، بي نهايت پنجره، تو ميدانستي از دل هاي عاشق ، تو ميترسيدي از بوي شقايق، تو ميترسيدي از چشمان عاشق، رفتن من بي دليل آواز كرد، بي بديلي بر نگاهت ساز كرد، روزها بودي ، نبودي پيش ما، يك دم اين امشب بيا با ما بمان !

((آن روزها رفتند؛ آن روزهايي كز شكاف پلكهاي من، آوازهايم چون حبابي از هوا لبريز؛ مي جوشيد))

 

 

مستانه

امشب از فاصله ها رفتن ما، رقص آتش رقص قلبي با شكوه... امشب اين زيباترين نام خدا، عشق عاشق بي ريايي، انتها ... امشب از راه سترگي بي بديل، راه انسان هاي عاشق در كوير، اين سراب زندگي مال من است، عشق و ماندن در فراسوي تمام بغض افكار من است ... اي تو از اين سايه ها لب چيده تر، بي ريا در انتهاي عمر من ... با تو ميخوانم تمام عمر خويش، راه فردا را مگير از بندهء آن درد خويش ... گويي امشب بس عزيز است اين نفس، گويي امشب شرترين خِلقت نماد ... راهي از گلبوته هاي عاشقي، راهي از اين كوچه ويران نهاد... بال بگشا اي عزيز نازنين، مست چشمانت نه انسانم نه ديو ... قاصد آن دستهايت جان مگير، بي مي و ساقي بيا جانم بگير ... روي گلبرگ نگاهت باز كن، اين دلم با نغمه سازي بزن پرواز كن ... شهر عشقت شايدم باشد سراب، ماندني هستي بمانم گرچه هم باشم خراب ... من خراب حرفها و مست تو ... مست چشمت مست آن دستان تو ... مست مستانم نباشم پس چه باشم من مگر ديوانه ام تا مست چشمانت نباشم، من نباشم ، من در اين دنيا نباشم، مست چشمانت نباشم، من نباشم ... هستي ؟

((وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر، قلب چراغهاي مر تكه تكه مي كردند. وقتي كه چشم هاي كودكانه عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون ميپاشيد، وقتي كه زندگاني من ديگر چيزي نبود، هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري. دريافتم كه بايد، بايد، بايد ديوانه وار دوست بدارم.))

 

چه كنم، اين آسمان آبي بشه، دل من دوباره آفتابي بشه، چكنم كه اين دلم رفته به باد، داده هوش و عقلمو به باد ياد، ياد اون چشمهاي مخمور و عزيز، باده نوش دل بيچاره من، كه ننوشيده يه جرعه از چشات، بيقرار و نا اميد، مست مستانه تو، شعر تو ترانه هات، كه نميخوني برام، اما مي موني برام،  يكي بود، يكي نبود، زير سقف آسمون، توي اين شهر بزرگ، اينهمه عاشق و مست، اينهمه يار عزيز، يكيشون ديونه بود، تو شدي خال تكش، قلب مهربونتو، وعده دادي به تبش، يه روزي بعد بهار، بعد آخرين قرار، بعد اونهمه مصيبت، وقتي قصه ام شد تمام، گل لبهات وا ميشه، خنده هات شيدا  ميشه، دل ديونه من مست اون چشهمات ميشه، ميزنم جام مي ام ميون حوض چشات، مست مستانه تو، مست و ديوانه تو. تا ابد با من بمون، تا نمونم بي نشون، بخونم هميشه ها، يكي بود يكي نبود، زير گنبد كبود يه نفر ديونه بود ...

 

روز عشق را بخاطر شهادت ولنتاين مقدس به جشن نمي نشينيم، از مرگ دوستدار عاشقان بهانه اي ساخته ايم تا بگوييم كه عشق هنوز زنده است و در قلبمان ميتپد تا بگوييم كه هنوز دوستت دارم را با قلبمان ميگوييم و بوسيله زبانمان، نه اينكه با زبانمان بگوييم براي خاطر دلمان !

ياد فروغ فرخزاد گرامي باد. تصادف وحشتناك 24/11/1345 و پايان اشعار زيبايش شعرهاي داخل پرانتز همه از اين شاعر بزرگ است.

 

پ.ن:  واسه يه مادر نگرانم، الان توي آي سي يو است، تا فردا، خدا مهربونه ، هرچي بخواهد حتمن همون درسته !

پ.ن: يه نگاه هم به وبلاگ استاد بندازيد !

پ.ن: از بسكه تو اخبار از راهپيمايي و مجلس و راي گفتن حالم بد شده، از اون بدتر موضوع دعواي سر نوار غزه اسراييله ! فكر ميكنيد تا حالا چند بار اين موضوع رو توي اخبار شنيدين ؟ ميدوني قصه اين نوار شده مثل نوار خانومها، هيچكس ازش خوشش نمياد، اما يه جايي واقع شده كه نه اسراييلها ميتونن بيخيالش بشن نه خانمها !