نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۱۱/٢٧
طرف ميگفت تو منو ميشناسي ؟ گفتم خوب آره! گفت ميشناسي ؟ يه نيگاه عاقل اندر ديونه بهش كردم گفتم درسته كه ديونم ولي ديونه خودتي ! گفت نه جدا منو ميشناسي ؟ يه لبخند زدم و گفتم خوب بله ميشناسم، بعد يه دست به صورتش كشيد و گفت تو فقط اينو ميشناسي ! بعد درحاليكه دستشو پشت سرش ميكشيد گفت ! تو هرگز اينو نميشناسي ! چند لحظه گيج و مات نيگاش كردم و اون رفت ! ديدم من هيچي از افكارش رو نميشناسم، من كاملن با افكار اون بيگانه بودم، يعني چي توي سرش ميگذشت ؟
پ.ن: واي انتظار ميكشه منو دل بيقرار ميكشه منو !
پ.ن: نگار خاله سوسكي جون حيف كه تهران نيستي ... ! خيلي دوست داشتني هستي .
پ.ن: چيه جادوگر به اين خوشگلي، هديه مستانه جونم مدل ديونه ايه ديگه !

