ديگه هيچ خبري ازش نداشت، ديگه حتي براش ننوشته بود که هست ؟ ميدونست که هست ولي دوست داشت که خودش بگه، اما هرچي صبر کرد خبري نشد، هيچي هيچي !

روزاي در به در ما تباهه عزيزم

قصه انتظار هم كه براش شده بود، داستان زندگي، انتظار به اون بزرگي كمش نبود، اينم شده يه داغ سوزان و تازه، انگار قصه ها تمومي نداره !

سرمه اي بكش بر دو چشم خود كه امشب شب نشيني لحظه هاي انتظاره

ديگه هيچ ستاره اي فروغي نداشت، برق چشمهاي اون، حرفهاش همه پر ستاره بود، ديگه هيچي نيست،  هيچي هيچي هيچي !

مسوزانم كه از داغ شقايقها خبر دارم

دلش ميخواست باز خواب بببينه، از اون روياهايي كه قرار شده ديگه نبينه، شايدم روزگار براش خوابهايي ديده، اما اون دوست داشت بازم خواب ببينه يه روز كه از محل كارش بيرون مياد، تنها چيزي كه نميبنه روزگار باشه و تنها كسي رو كه ميبينه همون مستانه دوست داشتني باشه كه دلش ميخواهد دستهاي نازنينش رو توي دستاش بگيره و هزار هزار بوسه بهشون بزنه، بعد هم تا ابد راه برن شايد هم زير بارون و فقط كنار هم باشن، مهم نيست كه سكوت باشه، مهم نيست؛ فقط پيشش باشه، فقط دستهاش توي دستش باشه، اما روزگار ديگه دوست نداره كه اون حتي خواب ببينه، آخه خواب هم ممنوعه !

اون خنده ها، اين گريه ها، بازي دنيا اينه

پ.ن: قرار ما جمعه ۱۵ اسفند كله صبح تا دم غروب با اتوبوس ميريم ددر، هر كي منو دوست داره بياد !
پ.ن: اگه گمشده ات خودت باشي، بايد كجا دنبالش بگردي ! 
پ.ن: ليلا جون من يه عمره برهنه تر از خودم دارم حرفهامو ميزنم، ديگه چيزي نمونده كه از فهميدن مردم بترسم به جز درد بغض گلومو كه ميدونم هيچوقت نميفهمن!