نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱٢/۸
شبي با عشق و پروانه
شبي زيباي ديوانه
مرا تنها شبي است امشب
كه از غصه ندارم سر
سرم پر باده مي گشته
غمم آرام بنشسته
نگاه من به اين روزن
نگاهي از پي غم نيست
كه تنهايي من امشب
بدون يار من كم نيست
ولي كار خدا اين است
شكايت از خودم دارم
كه كمتر ياد ميكردم
ز الطاف خداوندي
همي خواندم من اين جمله
كه ايشان ياد من ميداد:
حالا بيا بريم هر جا گلي كه داري هر كي و هر چي باشه
شايد اومد از را يه روزي كه اونم نباشه
اين دل همه رو تن ما عمرش دو روزه
ولي اونم فقط يه قصه است دنيا يه روزه
ولي امشب دوباره من گلي دارم
گلي زيبا و عشق آلود
گل زيباي افشينه
كنار يار بي كينه
چه ها ميكردمش امشب
فدا ميكردم اين جانم
براي رونق مجلس
صفا ميدادمش جانم
ولي افسوس دلتنگم
شدم خاموش دردي داغ
شدم تنها و بي رويا
شدم رسواترين تنها
براي ماندن عشقش
نگاهم سوي افشينه
براي زندگي فردا
علي يارش علي مولا
بيا با عشق راهي شو
نگاه خسته رسوا
فراموشش مكن هرگز
به يك لبخند در فردا
بزن آتش به جان عشق
مشو رسواي اين و آن
كه در اين زندگي جز عشق
نماند يادگاريتان
بتبريكم پذيرا باش
و ياد خستگان بنما
فراموشم مكن يكدم
كه از دنيا بريدم من
