امشب دوباره مثل شبهاي دگر خواب از چشمم فرارييست امروز عاشوراست يا علي پسرت كجاست ؟ امروز دل مولايم علي غمين است يا شايد خوشحال از اينكه فرزندش را دوباره نزد خود مي يابد در رضوان ؛ امروز نميخواهم از درد حسين بگويم كه بس فراوان شنيده ايد و خوانده ميخواهم با مولايم نياز كنم ميخواهم از تقديس اين روز سود جويم و دل خويش را شفا دهم چگونه بايد فرياد كنم ؟ چگونه بايستي به چشمان يار خواهش نمايم ! يا مولا اگر امروز فرزندت را در خون ميكشند اگر امروز نامردميها روي قلب بزرگت تركي مي اندازند بگذار تا من بگريم بگذار تا كرمت رها شود و قطره اي از آن نصيب من گردد بگذار تا عمري با عزت نصيبم شود يا مولا طاقت ندارم تو ميداني كه ديوانه ام ميترسم آتش وجودم زمين و زمان را خاكستر كند يا مولا كرمت را عطا فرما يا علي بازيچه هاي چرخ بازيگر برايم هيچ نيست خدايم همي داند كه از دنيا سالهاست دل بستم اما دلم ، روحم و عشقم مال اين دنيا نميباشد يا علي ميداني هرگز موقع احتياج به درگاهت نيامدم ، ميدانم بزرگواري ميدانم كريمي ميدانم ميداني اما چه كنم غرور پوشالي اين روح حقيرم هنگام احتياج با خود ميگويد مرد آنست كه در خوشي ياد مولا را بگيرد و از او نياز كند نه حال كه گرفتاري ! اگر حال ميگويم براي خستگي نيست براي درماندگي نيست براي بغض شبانه روزي خفه كننده ام نيست براي اين است كه امروز روز دلتنگي است من اگر با تو نگويم با كه بگويم ؟ برايم نعمتي فرستادي و چند ماهي خيال ميكردم كه محرمي دارم تا انتها اما انگار سهم من همين اندك بود و لياقتم همين مقدار، شكر قانعم اما يا مولا صبرم هم كوچك است و قلبم ديگر جايي براي غم ندارد ميترسم روزي كه چشمه چشمانم خشك شود با چه دلخوش باشم. يا مولا رهايم كن از اين دنيا تو ميداني من در اين دنيا تاب ندارم بگو بفرما از خدا برايم عذاب بفرست شادم خواهي كرد اما عذابهايم را ناگهاني فرودآر و مدت را كوتاه كن و فرشته زيباي مرگ را با نامم آشنا كن . يا مولا فرزندت از نامردميها خروشيد از بي وفائيها در ميان راه ماند و از طمع دنياي اين مردمان در خون خويش زيبا شد. يا مولا كرم فرما يا صبر ايوب يا انتهاي راه ، يامولا تصميم خطرناكي در سر دارم ميهمان نميخواهي تنها نمي آيم قلبم را هم با خود مي آورم. قلبم نزد دختركي است كه افكارش را ربوده اند، آنها از جنس خاك است همه را همينجا ميگذاريم و به سويت پرواز ميكنيم زيباست و رويايي ميخواهم چون حسينت بخروشم و آتش بگيرم تا اين زندان تن را بسوزانم و بالهايم را آزاد گردانم، ميگويند بالهايت شكسته ! وه چه خيال باطلي اين جسم خاكي من است كه شكسته نه روح آتشينم ! اين درد جسماني تنها به عرفاني تر شدن روحم جلا ميدهد برايم كم است خدايا بيشتر كن ميخواهم عذاب آن سو را اين سو بگيرم و منزه تر در ركاب مولايم عازم شوم اما به شرطي كه يادت نرود هر روحي هر چقدر هم بزرگ باشد به فراخي روح مولا نيست و صبرش لبريز خواهد شد پس آتشم بزن و رهايم بخش تا ...
درباره نویسنده
نویسندگان وبلاگ
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
- سكوت مرداب
- pedrum.com
- بدرود
- چهارشنبه
- طراوت
- آخرين سئوال
- گل نسرين
- رويای ممنوع
- شكر بريز
- لبخند بزن
- Valentine
- حققيقت تلخه
- شاخ نبات
- حکمتانه
- اشکهاتو پاک کن
- دستم رو بگير
- مهره سوخته
- 2004
- ستاره
- ســـــوختــــــم
- من بيدل
- Le coure de poete
- ای عاشقان
- نميشه
- شعبه ۲۶۱
- مستانه
- نوامبر باريد
- ديو نه بود
- بيشرف
- گلايه
کلمات کلیدی مطالب
آرشیو وبلاگ
- عناوین مطالب
- امرداد ۸٥
- فروردین ۸۳
- اسفند ۸٢
- بهمن ۸٢
- دی ۸٢
- آذر ۸٢
- آبان ۸٢
- مهر ۸٢
- شهریور ۸٢
- امرداد ۸٢
- تیر ۸٢
- خرداد ۸٢
- اردیبهشت ۸٢
- فروردین ۸٢
- اسفند ۸۱
- بهمن ۸۱
- دی ۸۱
دوستان من
کدهای اضافی کاربر
