نميدانم با چه كلامي با چه پيامي و با چه خاطره اي آغاز كنم ! حسابي گيج شدم نوشتن را هم كه مانند تزريق مرفين روزانه ام بود فراموش كرده ام يادم مياد پارسال درست همين موقع ها بود كه رفتيم دادگاه تجديدنظر ! آخه خانمم تقلبي بود ! البته اين بعدا معلوم ميشه كه واقعا تقلبيه يا نه ولي خوب بهر حال يه جورايي تقلب كرده بود گرفته بودنش ! بهش يك عدد صفر كله گنده داده بودند آخ كه چقدر سر اين قضيه خانم تقلبي خنديديم يادش به خير ! از اونجا هم رفتيم اصفهان پيش افشين ! درست شب چهارشنبه سوري بود واي چقدر خوش گذشت چقدر بهمون گير دادند برادران بسيجي ! امسال هم من به ياد همون روزها دوباره تو دادگاه بودم دادگاه تجديد نظر ! اما اينبار تقلب سر جلسه امتحان دانشگاه نبود يه تقلب بزرگ بود يه دروغ وحشتناك به نام زندگي ! زندگي كه بدون دخالت دايي ( حيف اسم دايي) و … از هميشه و همه كس قشنگتر بود. حالا بايد يه قوطي 220 ليتري واسه زندگي عشقم تصميم بگيره ! افسوس كه فكر ميكردم با يه دختر اجتماعي و مستقل ازدواج كردم نميدونستم سرقباله ايشون بايد يه قوطي 220 ليتري رو هم به زندگيم ببرم ! البته ميدونم تقصير خودش نيست ، الان هم ديگه به جايي رسيده كه كاري از دستش بر نمي ياد.
خاطرات قشنگ گذشته بدجوري با حال و روزم قاطي شده ياد دو تا ماهي قرمز كوچولو كه حالا جاشو به دو تا تمبر بيست تومني كپي برابر اصل قرمز و كوچولو داده ! يادمه نيم ساعت داشتيم تو آكواريوم كنار خيابون دنبال چهار تا ماهي شيطون و طغس عين خودمون ميگشتيم دوتا خونه ما دوتا هم خونه پيشي جونم اينها ! حالا بايد توي برگه هاي دادگاه دنبال دو تا مهر قرمز بگردم آخه ديگه اون پيشم نيست كه چهار تا بگيرم اون خودش تنها ميره دادگاه و دو تا از اون مهر قرمزها رو ميخره منم خودم تنها ميرم . ديگه چهارشنبه سوري كسي نمياد به من گير بده، آخه فكر نميكنم برادرهاي بسيجي بيان تو كنج خونه آدم بگن چرا خانمت كه مانتوش اينقدر كوتاهست پيشت نيست؟ چرا نصفه شب اون تو خيابون خوشحاله و از رو آتيش ميپره تو توي قلبت آتيش گرفته و داري اشك ميريزي كه خاموشش كني ! ديگه كسي بهم گير نميده كه چرا موهات بلند نيست ! ديگه كسي بهم گير نميده كه …! ولي هنوز معلوم نيست يه چيزكوچولوي ديگه مونده كه ميتونن بهم گير بدن ! تو چرا هنوز زنده اي !؟ كه واقعا اين جزء عجايب خلقته ، من خودمم موندم توش ! ديروز مادرم يه قصه قشنگ برام تعريف كرد.
يه روز عابري كه در حال قدم زدن در كنار جوي آب بوده ميبينه يه سر بريده توي جوي داره ميغلطه و جلو مياد و زمزمه ميكنه ميگه خدايا شكرت از اين بدترم نكن ! عابر پيش خودش ميگه مگه از اين بدترم ميشه !؟ كه ناگهان سر بريده محكم به سنگي ميخوره و متلاشي ميشه !
ديونه
نویسنده: پدرام - ۱۳۸۱/۱٢/٢٦
