در يكي از پيامهاي جديد مطلب زيبايي بود از غريبه اي آشنا كه دلم نيومد بهش جواب ندم به اينهمه احساس معصومانه و زيبا ....



----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نه مي توانم خود را از تو پس بگيرم . نه تو را پس بدهم. تو مرا گرفته اي يا من تو را؟ نمي دانم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ / زيستن بدون انتظار چيزي را کشيدن هلناک است. خوشبختيها منصفانه تقسيم نشده. چگونه مي شود دست از گذشته برداشت همه چيز انجاست. هر کي داره عالمي داره شادي و غمي من فقط تو رو دارم تو همه وجودمي بگذار بشناسم تو رو ........ تو منو تنها نگذار غم بي کسي رو باز تو بياد من نيار عشق تو مثل خون تو رگهاي من ....... نقش تو هميشه تو چشاي من ياد تو گرمي لحظه هاي من ......... اسم تو شروع قصه هاي من...


----------------------------------------------------------------------------------------------------------

وقتي غنچه نشكفته قلبت اينگونه زيباترين كلمات را ميسرايد، بدان كه ديگر زمان پس دادن و پس گرفتن نيست ! انتظار چه را ميكشي ؟ انتظار خود عشق است بدون انتظار عشق معنا نميابد اصلا عشق بدون انتظار حقيقت وجودي ندارد و بدون انتظار زيستن يعني پايان زندگي اما براي كسي كه جلوي جوخه اعدام دو دقيقه ديگر تيرباران خواهد شد باز هم انتظار كشيدن وجود دارد انتظار معجزه ! و شايد هرگز ... اما وجود دارد مگر ميتوان بدون انتظار زندگي كرد ؟ شايد در فراسوي افكارت نيافته اي عشق انتظار را يا شايد نميداني بايد چگونه انتظار بكشي ! زندگي به تو خواهد آموخت همانگونه كه من بيقرار آموختم.



غنچه اي از عشق تو آواره خواهد شد دلش
ناز كم كن باريا بيچاره خواهد شد دلش
ابر عاشق بر غم تنهاييت
ناگهان خيس خواهد كرد چشمان دلش
دل نميگويم همه سنگ و كلوخ !
باريا بر يار دلداده نرم خواهد شد دلش
چشم تو از ناز چشمان لوند
كم چه دارد آتش از جانش بزن
يار را هي عاشق و ديوانه كن
وه كه عاشق شد همي ... پيمانه كن
برحذر با ش از دروغ و از فريب
دوستي در عاشقيها عرضه كن
واي اگر روزي دلش را بشكني
واي اگر آنروز حرفش نشنوي
دارمت الهام جان يك پندكي
از همه نامردمي ها اندكي

وه چه گرگانند در دنيا چو ميش
غافل از زشتان نهاد بد سرشت
دور شو از آدميها دور شو
هست در دنيا فرشته بس زياد
تا بگردي و بگردندت نهاد
عاشقي را مايه جان كن ولي
عشق مولا را بده تو صيقلي
عشق دنيا را نگير بر بار دل
آخرش هر بار دنيا رفتني است
بار دل گر عشق مولايت نهي
از هميشه حال دل خوش تر نهي
عشق دنيا لازم است اما بدان
ميتوان از عاشقيها شعر خواند
محكم و عاشق تو فريادت بزن
هيچ ترسي از دل مردم نزن
عشق دنيا را بنا كن در دلت
پايه اش اما به مولايت ببند

قصه دنيا شروعش گريه است
ياد ايامي در آغاز الست
غنچه اي اينك هنوزت صبر بايستي نمود
تا كند تقدير از بالا فرود
عشق تو همچون كبوتر بال زد
ياد ايام جواني در دلم را دار زد