يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود يه نفر نشسته بود تو چشاش يه قطره اشك تو نگاهش يه پارچه غم موهاي سياهشو انگاري نشسته بود رد اشك تو صورتش انگاري جامونده بود ريشهاي بلندي داشت دوتا كفشهاي سياه، خاكي و بدقواره ، نگاه قشنگي داشت، چشمهاي درشتي داشت ، مژه هاش خيس و نمين ، دل پر غصه اي داشت ، الغرض اين پسرك ، تو تمام اين جهان ، انگاري هيشكي نداشت ، حتي توي آسمون ، يه ستاره هم نداشت ، يه چيزي يه برقي زد ، پسرك يه هايي كرد ، خاك انگشترشو با نفسهاش پاك ميكرد ، ميماليدش به تنش، روي قلبش ميماليد ، فكر ميكرد خاكي شده ، با دلش جلاش ميداد ، تو نگاش يك ستاره ، وقتي زل ميزد به اون ، تو دلش اميد عشق، انگاري زنده ميشد ، قد ترديد خيال ، راهشو گم كرده بود، لونه شو يادش نبود ، نميدونست چه كنه ، خاطراتش زنده بود ، فكر ميكرد هنوز يه ببر ، مثل شاهين توي اوج ، دلش آتيش ميگرفت ، تك تك خاطره هاش ، ياد اون نوازشها ، بوسه قايمكي ، طرح لبخند لباش ، صاف شده خط لبهاش ، نميفهميد چي شده ، يا نميخواست بدونه ، كه ديگه دل نداره ، كه ديگه اون ويلونه ، هر چي گفتند تو گوشش ، نميفهميد ديونه كه ديگه آخرشه ، ول نميكرد ديونه لونه و آشيونه ، هي ميگفتن تو لونت ، افعي كرده آشيون ، طفلكي نگاه ميكرد ، نميفهميد حرفهاشون ، اسمشو يادش نبود ، صداش ميكردن ديونه رنگ آبي تو خونش ، هميشه عاشقونه ، بيچاره شبها تا صبح ، عادت هميشگي ، خواب و رويا شده بود گريه يواشكي ، نصفه شب كانكت ميشد ، به جاي يه خواب ناز ، در به در مثل يه روح دنبال لونه اش ميگشت ، راهشو گم كرده بود ، دنبال خونش ميگشت ، اما بازم تو خيال ، گربه شو پيدا ميكرد ، كه با لبخند رو لبش ، ميومد بيرون ميگفت : از تو كادوم ميام بيرون فقط به خاطر تو !