نميدونم چرا امشب پريشونم ميخواهم اما نميتونم كه باز ازاون بخونم آخه چشمهام ديگه خسته است دلم از آشيون رسته است بهار اومد هوا تازه است و شايد آشياني نو دلي آكنده از عشق و صفايي نو چه بيهوده است دل بستن به سنگي در ميان سينه اي بي رحم چه بيهوده خيال عاشقي در آشيان افعي بي رحم نمي مانم نمي خواهم دگر از عشق دنيايي فغان از نارفيقيهاي قلابي امان ازتكيه دادن پشت بر خنجر دگر اينجا ميان سفره قلبم چه غوغايي است كه وجدانم چه آسوده است بر اين حادثه تلخ و تماشايي نگاه منتظر را من دگر بر راه او بستم چو يك ليوان چاي با حسرت بوئيدن طعمش به تلخي كمي قهوه بدون شير دل بستم و ديگرمن براي رفتنش اشكي نميريزم چو ميدانم كه آزادم و او تنها چو ميدانم كه خوشحالم و او غمگين به دنبال پشيزي مال دنيا در ميان اينهمه غوغا علي يارم علي مولا دلم آسوده فرموه نگاه سرنوشتم را به سويي خيره فرموده درون خواب من ايشان از عاشقتر شدن گفته از اين آينده اي زيبا به آرامي سخن گفته بگفتم يا علي مرگم عطا فرما بخنديد اي جوان زوداست تا ره يايي اندر ركاب ما بگفتم يا علي پس سرنوشتم كو ؟ بفرمود اي جوان اينجاست نزد ما ! بگفتم تا به كي چشمان به در دوزم بفرمود آتش عشقت نمايان كن بگفتم هو علي حرمش به صدها خانه آنسوتر نمايان است بفرمودم كه رقص خود هويدا كن زدم بر مستي و چرخش كنان خواندم كه اينك اين تنم روحم هويدا كن نگاهي كرد و پاسخ داد بده مهماني آتش شود سالهاي سال حتي مده اذن ورود بر غم بزن آتش بخند بر درد ديرينه بكن سخره همه دنيا بكش اين بار سنگين را همي آرام و بي كينه برو تو سوي يك دلدار مده دل را به يك ديوار بده آن را به يك عاشق به يك ديوانه مولا به آني كه صفا دارد چو مستانه وفا دارد مده قلبت به بيگانه كه زخمي تر كند جانه ....
نگاهي بر دلم كردم نگاهي سوي افكارم بخنديدم بر اين دنيا شدم سرچشمه شادي شدم مانند پيشينم شدم دنياي شيرينم و اينك مهربان تر شد همين دنياي زهر آلود دهم مهماني خنده به هر انس به هر موجود و اينك كارت دعوت را نويسم بر اجل شايد كه روزي وا كند نامه شود او بهر اين عاشق به مهماني عمر من همي مهمان پاياني !