اشتباهي كه همه ما در زندگي خودمون داريم اينه كه ميخواهيم ديگران رو مديريت كنيم مثلا يه مادر دوست داره نظمي كه خودش خواهان اونه رو به بچه هايش مديريت كنه يعني اونهارو وادار كنه تا همون نظم دلخواه اونو داشته باشن و با اينكار چون نميتونه درست اوني رو كه ميخواهد بدست بياره هم خودش دچار مشكل ميشه و هم بچه هارو دچار مشكل ميكنه آخه هر كس يه نظم خاص خودش رو داره و نظم از ديدگاه هر كس حتي مادر و فرزند متفاوته – يا بين يه زوج زن دوست داره حداقل مديريت خونه رو بر عهده بگيره تا اينجا درست اما وقتي كارهاي شوهر رو براي خودش يه مانع ميبينه و در مديريت ايجاد شده خودش خللي وارد ميبينه سعي بر اين ميكنه كه شوهرش رو هم مديريت كنه كه اين باعث مشكل ميشه . اگر به اون حد از شناخت خودمون برسيم كه بتونيم بفهميم كه كي هستيم و ضضعفهامون چيه ديگه براي مديريت كردن ديگران تلاش نميكنيم ابتدا تلاش ميكنيم خودمونو مديريت كنيم و با بدست آوردن اين ميتونيم ديگران را رهبري كنيم يه رهبر احتياجي نداره كه به كسي بگه تو بايد پيرو من باشي و هر كاري من ميكنم تو هم انجام بدهي يه رهبر كسيه كه هر كاري ميكنه ديگران هم دنبالش ميرن و از اون حمايت و پيروي ميكنن براي اينكه به قدرت رهبري حتي در ارتباطات كوچك و حتي دونفره دست پيدا كنيم بايستي بتونيم خودمون رو مديريت كنيم تا ديگران ما رو بعنوان رهبر خودشون باور كنن خوب حالا چطور ميشه اين كار رو كرد ؟ براي مديريت كردن خودمون ابتدا بايست بدونيم ترسهامون چي هستند ؟ شايد ما پشت نقاب چيز خوب و پسنديده اي داريم ترسي رو مخفي ميكنيم ! مثلا تا حالا به اين فكر كردين چرا به كسي محبت ميكنيد ؟ شايد دليل واقعي اون ترسي باشه كه از تنها موندن دارين ؟! عشقي كه هر كسي به يك نفر عرضه ميكنه دليل اين نيست كه واقعا اون عشق راستين و واقعي و الهيه كه اين اصلا وجود خارجي نداره مگر بين تعداد انگشت شمار از اول دنيا تا حالا ! شايد دليل اين عشق ترسي باشه كه حتي خودمون هم نميدونيم و ميخواهيم پشت نقاب عشق قايم بشيم . نه از بقيه از خودمون مخفي ميشيم . حالا يه تمرين كوچولو با هم انجام بدهيم براي هر يك از موارد زير سه تا مورد را در وجودتون پيدا كنيد و بنويسيد .


ترس – علاقه – ضعف – قدرت – مثبت – منفي – آرزو – كينه


با توضيح اينكه ضعف ها و قدرتها تون چيزيه كه نماد خارجي داره و مثبتها و منفيهاتون درونيه .

خود را مديريت كنيد ... ديگران را رهبري


مثلا من خودم سالهاست چاي نميخورم خوب چرا ؟ چرا خودمو از لذت اين نوشيدني خوشمزه محروم كردم نه نه اينكه فكر كنيد دوست ندارم نه اينطور نيست خيلي وقتها واسه عطر چاي دلضعفه ميگيرم بياييد يه كم راحت باشيم يه كم به خودمون كلك نزنيم و لااقل با خودمون صادق باشيم شما فكر ميكنيد چرا ؟ چرا من چاي دوست دارم و نميخورم تا ديروز هركس از من ميپرسيد چرا اين جواب رو ميشنيد : آخه من نميخواهم به چيزي عادت كنم و اين يه تمرين بزرگ براي عادت نكردنه ! خيلي هم منطقي ميتونم مجابتون كنم تا حرفمو و ايده منو بپذيريد اما راستش شايد (ميگم شايد چون هنوز خودمم نميدونم) شايد دليلش مخفي كردن يه ترسه ! ترس از اينكه من آدم متفاوتي نباشم ! آخه من فكر ميكنم خيلي آدم متفاوتي هستم و اين با سلولهاي وجودم گره خورده ! اصلا چيز خوبي نيست ميدونم و من هم هيچ تفاوتي با بقيه ندارم اما خيلي دوست داشتم تفاوت داشته باشم تفاوتي كه باز هم شايد خواست اون نقابيه براي قايم شدن پشت يه ترس شايد (باز هم شايد چون به يقيين نرسيدم) شايد ترس از اينكه من آدم مشهوري نيستم و اينجا اين حس دروني خيلي از آدمهاست كه دوست دارن مشهور بشن ! به قول عليرضا خمسه : وقتي هنوز در عرصه بازيگري مشهور نشدي به هر آب و آتيشي ميزني تا همه بشناسنت تا شناختنت و مشهور شدي يه عينك آفتابي ميزني و يواشكي اينور اونور ميري تا كسي نشناست ! آدميزاد موجود عجيبيه ! عجيب تر از اوني كه فكرشو بكني . حالا شما هم بدون هيچ ترسي بنويسد كه چه ترسهايي داريد و چه حسي رو پشت اون مخفي كرديد ؟