نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/٢/۱٤
واسهء فهم نگاهت، بايد آسمونو فهميد
پيش چشمهاي تو بايد، به حضور آينه خنديد
آينه و پنجره تازه، يه خلاصه از چشاته
يه صداقت غريبي، توي لهجهً نگاهته
وقتي از برق نگاهت، غزل من جون مي گيره
غربت و حسرت و كينه، تو ترانه هام مي ميره
ديگه هيچ واژه تلخي توي چشمهاي غزل نيست
حرفي از غصه و ماتم توي حرفهاي غزل نيست
دستامو بگير تا باهم دست فردارو بخونيم
لحظه ها رنگ غزل شه آبي آبي بمونيم
اگر قسمت من و تو زندگي رو اين زمينه
عشق يك پرواز آبي، باقي مونده توي سينه
maD
