از كنار هم مي گذريم . نگاهي گاه زيركانه و گاه بي تفاوت به هم مي اندازيم . گاهي چهره يكديگر را مي كاويم و گاه بدن همديگر را برانداز مي كنيم . دستانمان از عاطفه لبريز است قلبمان التماس دعا دارد . اما تنها لبانمان را به هم دوخته ايم كه مبادا عاشقيهايمان كه تا انفجار سخن به زبان سركشمان بالا مي آيد بيرون نيامده فرو بخوريم.
از كنار هم ميگذريم بدون آنكه بدانيم كه بر يكديگر چه مي گذرد. بدون آنكه بخواهيم بدانيم! كنجكاوي در چشمهايمان موج ميزند و محبت انباشته شده در زندان لبخندهاي فروخورده ، تبسم را بر سر خواب آرزوهايمان بارها و باررها ذبح كرده ايم، شايد الهه آرزو ها قرباني را پذيرفته و نعمات را بر ما ارزاني كند ، غافل از اينكه تنها چيزي را كه هديه ميگيريم آرزوي شكستن همان لبخند فروخورده است.
از كنار هم مي گذريم و پسرك خسته اي را كنارم ميديدم كه با دستاني سياه و ناخنهاي بلند و چركين كه در دستانش پرپرهاي رنگارنگ و لطيفي بود از همان هايي كه دلم ميخواست يكي ميخريدم و غبار هميشگي دلم را با آن ميزدودم بسته اي بزرگ از چوبكهاي گردگيري در دستش بود ، خسته بود و خواب آلود، اتوبوس شلوغ بود و هيچكس قصد پياده شدن نداشت، پيرمرد رنجوري كنار دستم نشسته بود دلم ميخواست خواهش كنم تا جايي هم براي پسرك باز كنيم اما قيافه اش را كه ديدم منصرف شدم، پسرك به 12 سال نميرسيد بيش از سه ربع بود كه نشسته بودم نفهميدم كه پسرك كي سوار شده . تا نيمه راه از خستگي كار بيهوش شده بودم و حتي قادر به باز كردن چشمهايم نبودم . ياد لحظه هاي تنهايي خودم افتادم و يك لحظه تصميم گرفتم تا جايم را به او بدهم تا بتونه كمي استراحت كنه ، اما انگار ميخكوبم كرده بودند ، تنها من نبودم كوچك و بزرگ ، پير و جوان ، خستگي پسرك را ميديدند و انگار نمي ديدند. شايد پسرك بايد بميرد تا كسي باور كند محبت كردن چيز سختي نيست ، خيلي با خودم كلنجار رفتم و لحظه اي كه تصميم به بلند شدن گرفتم ناگهان پسرك از خستگي كف اتوبوس نشست . چند لحظه گيج و مبهوت به او كه سرش را روي دستش گذاشته بود و با دست ديگر صندلي را گرفته بود خيره ماندم و هنوز چند ثانيه نگذشته بود كه ديدم انگار مدتهاست خواب رفته ، ديگر نميدانستم چه كنم ، ترافيك كسل كننده اتوبان مدرس و چشمان خسته پسرك بدجوري بغض خسته چشمانم را قلقلك مي داد . اما انگار هيچ اتفاقي نيافتاده .... هيچ ....



پياده كه شدم ديگه بارون نمي اومد بدجوري دلم گرفته بود مثل آسمون ، مثل روزهاي بي كسي ، مثل هميشه هاي دورم ، بارون نمي اومد تا زير بارون راه برم و گريه كنم تا كسي اشك چشمهامو با ترنم بارون تشخيص نده و دوباره و دوباره ها از كنار هم بگذريم و نگاهي بياندازيم و ...


Mad