داستان از آنجا آغاز مي شود كه احساس ميكني جائي بند نمي شوي ِسلولهايت آرام و قرار ندارند،ِ تمركز نداري،ِ نمي تواني كارهاي جدي بكني، از نظامات اجتماعي فرار مي كني ، به خودت پناه مي بري ، يا حداكثر كسي كه بشود براي او حرفهاي نهاني گفت،احساس مي كني چيزي كم داري اين چيز را نمي توان به آساني بدست آورد، مشكلا تي است،موانعي وجود دارد،تلاش مي كني به مغزت فشار مي آوري،به جائي نمي رسي، غم همه وجودت را فرا مي گيرد،داستانهاي حزن انگيز را مي بلعي، موسيقي دلشوره آور روزي ده ساعت ، فيلم، سينما، انواع آدمها و انواع موانع هيچ چيز شادت نمي كند، احساس نياز دائمي مي شود.

نميتواني سرجايت بند شوي، اختيار پاها از كف خارج مي شود، راه مي افتي، در جستجوي گمشده، سالها در ذهنت دنبالش مي روي، مي دوي و به جائي نمي رسي، تو كه اهل زمزمه نبودي، كم كم آوازت مي گيرد، چيزي بلد نيستي، به مغزت فشارمي آوري، بچگي ها كساني بودند كه چيزهائي مي خواندند و تو نمي فهميدي، بايد ياد مي گرفتي هر چيزي روزي به كار مي خورد. هنوز نمي داني چه مي خواهي و اين ندانستن كار را مشكـلتـر مي كند. خواهش را مي فهمي، خواستني ناپيداست، مي سوزي.

لحظاتي هست كه فكر مي كني مسيرت را پيدا كرده اي يا در منزلگاهي خوش و خرم اطراق ميكني، باران خنكي مي بارد و خنك مي شود ولي طول نمي كشد،باران هم مي تواند يكباره منجمد شود، سوز و سرما آغاز مي شود و يخ مي زني، مي روي به خواب زمستاني، مثل يك جنازه گوشه اي كز مي كني. دور و بري ها هنوز نمي دانند ولي كم كم مي فهمند، جدي نمي گيرند، بعدا جــدي خواهند گرفت. اينك نوبت خورشيد است كه بتابد گرم شوي، گرم مي شوي، براي براه افتادن مسير درازي در پيش داري، تازه اول كاراست، حتما تندهم نمي تواني بروي چون گمشده اي داري. تصاوير كنار جاده ها بسرعت از برابرت مي گذرند. همه چيز در يك كادرثابت، صداي تلق تلق قطار يا اتوموبيل زوار در رفته وجودت را مي شنوي، هيچي نشده داري تحليل مي روي، استهلاك سراسر وجودت را فرا مي گيرد، گاهي مي ايستي، در يك ايستگاه، در آن سوي خواهشها.

گلهاي نرگس پرچين هاي آن سوي ايستگاه را در برگرفته اند، درختهاي افرا به آفتاب مجال نمي دهند، نفس مي كشي، چندقدم مي روي آن طرفتر، كودكي با بازيچه اش سرگرم است، مي ايستي دستي به سر و رويش مي كشي، حالش را مي پرسي، اينكه چند سال دارد، خانه اش كجاست، چه ميداند، چه مي خواهد، آيا بازيچه اش را مي دهد به تو و هزارسوال بي معني ديگر براي پركردن تنهائي. مي خواستي گلها را بشماري، دشت بي كران مجالت نمي دهد. هيچ گل بوئي ندارد، شامه ات كور مي شود، بوها همه مصنوعي است، هميشه از چيزهاي مصنوعي بدت مي آمد، حتي سوسكهاي واقعي بهتر از سوسكهاي مصنوعي هستند، دلت مي خواست يكبار سوسك شوي مثل كـافكـا يا كسي كه بشود آن را با يك اشاره سوسك كني، حتي كفر هم مي گفتي براي سوسك شدن ولي افاقه نمي كرد. با خودت فكر مي كني كه اين عصيان است و عصيان زيباست. رد شدن از كنار يك سوسك مي تواند به زيبايي يك عصيان باشد. پروانه ايي در دشت پرواز مي كند. چندگامي به دنبالش مي روي، دست نيافتني است. صداي سوت قطار بگوش مي رسد. اگر نجنبي جا مي ماني، بايد بروي. سوسك يا پروانه چيزهائي نبودند كه تو مي خواستي، خواسته تو در آنسوي درياها و اقيانوسهاست. يك جهان فاصله كه هيچ كس نمي تواند آن را پر كند. ديگر حتي آواز هم نمي تواني بخواني، ماًيوس مي شوي، همه اش باتلاق است و جنگلهاي سياه. حس فرار به كوه هدايتت مي كند. آبشارها، درختان وحشي، جويبارها، سنگريزه هاي كف آب، پونه ها، پرندگان مهاجر هم از او مي گويند، درست مثل فرار پنجره هاي قطار از مقابل چشمهاي ما،بالاخره روزي فرا مي رسد كه احساس مي كني گمشده پيدا شده است، دنيا گلستان مي شود، آرام و قرار نداري، روز و شب معنا پيدا مي كند، ولي گمشده انكار مي كند، من قطعهً گمشدهً هيچ كس نيستم، من قطعهً خودم هستم، گيرم كه قطعهً گمشدهً كسي باشم، از كجا معلوم كه قطعهً گمشدهً تو باشم. پاسخ چنين حرفهايي مي تواند افسوس باشد و رفتن. حركت دوباره آغاز مي شود، كند و آرام ، راه بي انتهاست. دنيا پراز گمشده هاست، حتماَ بايد كساني باشند؛ بايد گشت ولي يكي كوچك و ديگري بزرگ، يكي تيز و ديگري چهارگوش، يكي آرام و ديگري پر جنب و جوش، يكي زيبا و ديگري زشت، يكي زرد و ديگري سرخ، يكي سبز و ديگري خاكستري، يكي همكار تو و ديگري همكار ديگران، يكي را خواهرت معرفي مي كند و ديگري را در اتوبوس مي بيني، يكي تند راه ميرود و ديگري كند و بالاخره يك روز احساس مي كني كه قطعه دلخواهت را پيدا كرده اي ولي محكم نگهش نمي داري، فكر مي كني كه خب بايد خودش بماند مگر او قطعه اي را گم نكرده است؟ مگر او بدنبال كسي نمي گردد؟ از دستش مي دهي و ديگري را محكم تر نگه ميداري ولي توانش را ندارد به اين حرفها نيست دست تقدير. تلاشت را ميكني ولي آنقدر محكم كه خرد مي شود، چارهً ديگري نيست، دوباره روز از نو روزي از نو. ماجراهاي خرد، گاه احساس شكست خورده ها را داري، گاه احساس مي كني كه پيكان به قلبت فروكرده اند. گاه احساس فرو رفتن و پرت شدگي دارد. بارها سرت به سنگ خورد ولي جاي خالي هنوز خالي است. سرانجام روز وصال فرا مي رسد، فكرمي كني كه هيچ مشكلي وجود ندارد.

سلام و احوال پرسي كه روزهاي اول اصلا عادت نيست. ساعتها اولين واژها را در ذهن مرور مي كني، مثل اينكه شما قطعهً گمشدهً كسي هستيد؟ اظهار بي اطلاعي مي كند. نخست از ديگري اظهار بي نيازي مي كند. ماهها طول مي كشد و گاه سالها. اگر ماه و سپهر و فلك و خورشيد وستارهً دنباله دارهائي در كار باشند بالاخره جور مي آيد، يعني احساس مي كني كه خب جور شد! اكنون حركت زندگي شتاب مي گيرد، آنقدر سرعت مي گيرد كه ديگر نمي توانيد مناظر كنار جاده ها را تماشا كنيد. از پسري كه براي شما دست تكان مي دهد به سرعت رد ميشويد، گلهاي هميشه بهار را فراموش مي كنيد، سرتان گيج مي خورد، ديگر انرژي نمي ماند و فرصتي؛ براي بوئيدن يك گل يا بازي يك پروانه ، آواز غمگين گذشته شاد مي شود ولي خرسندكننده نيست؛ واژه ها از دست ميروند ، كلمات گم مي شوند، حس مي كني كه خيلي مبتذل است ، نميتوان شاد بود ،غم زيباتر بود ، فراق زيباتر بود ، خواستن زيباتر بود و اگر اين حرفها را جدي بگيري گمشده را رها مي كني و دوباره بدنبال گمشده مي گردي ؛ فقط براي جستن و گشتن و نيافتن.



عاشقانه اي از افشين