يه روزهايي بود درست تا همين چند وقت پيش، يه چيزهايي بود تا همين نگاه آخري، يه وقتهايي بود تا همين دلشوره هاي اخير، يه حرفهايي بود تا همين نجواهاي نوبرونه، يه دستهايي بود تا همين خيابون سر راه، يه نگاهي بود تا همين قطار آخري، يه راهي بود تا همين شهر ديگري.
توي اون روزها يه چيزهايي بود كه نگاه آخري تو همون وقتها يه دلشوره اي داشت، ميون همون حرفهايي كه از نجواي نوبرونه شبهاي بهاري هم يواش تر يود، حرفهايي كه از هم آغوشي پنج جفت عاشق قد و نيم قد سخن ميگفت، تو خيابوني كه ميرسيد به همون قطار آخري كه ميرفت به همون شهر ديگري، حرفهايي از دلشوره نديدن همون نگاه آخري، تو آغوش نجواي عاشقانه همون دستهاي نوبرونه !


Mad