چند روز است ميخواهم بنويسم ، واژه ها گم شده اند ، كلمات خودشان را از من پنهان مي كنند ، چند تا شونو يه گوشه ذهنم ناغافل گير انداختم، ازشون خواستم تا كمكم كنند كه بنويسم، اما انگار موضوع رو همشون ميدونستن ، رخ واژه هاشون سرخ ميشد و با شرمندگي يه عذري ميآوردند، به "دوست داشتن" گفتم بيا، يه نيم نگاهي بهم كرد و با خنده گفت: ديواري از من كوتاه تر گير نياوردي؟! تا تقي به توقي مي خوره زودي برميدارين از من سوء استفاده مي كنين ! تو اصلا معني منو ميفهمي ؟! ، به محبت گفتم بيا، لپهاي صورتي رنگشو يه بادي كرد و بعد با كشيدن يه آه با افسوس گفت : نه عزيز من اينكاره نيستم ، از عشق خواهش كردم ديدم سرخ شد و خنديد و گفت : بي خيال بذار تو آتيش خودم بسوزم ....
ديگه كم آورده بودم ، ديگه چيزي برام نمونده بود، بايد يه فكري مي كردم، اما هر چه ميگشتم كمتر مي يافتم. هيچ واژه اي حاضر نمي شد كمكم كنه تا بتونم تنها يك جمله رو بنويسم . هيچكدوم خودشون رو لايق نمي ديدند كه بخواهند كلمه اي كه امروز ذهنمو به خودش مشغول كرده بود رو زينت بدن، هيچكدومشون لايق كلمه "مادر" نبودن !
مادر جان شرمنده ام كه نميتونم حتي با يه جمله هم كه شده از زحماتت تشكر كنم .


منو ببخش واسه همه كاستي هام

روز جهاني مادر بر همه مادران دلسوخته و عاشق مباركباد


Mad