تقديم به سوفيا


اول بار كه نگاه ساده ام را در چشمانت دوختم نگاهي ساده بيش نبود نگاهي كه هيچ رنگي نداشت اما زلال بود وقتي به خود آمدم كه تو نگاهي پر از رنگهاي آبي و سبز را تقديم كرده بودي نگاهي كه مرا به نوشتن كتاب سبزمان واداشت من باور كرده بودم كه دفتر زندگي مان جلدي سبز ورقي آبي و پاياني زيباتر از زيباترين آغازها خواهد داشت اما يك روز ، روزي كه صداي تپش قلبت را ديگر نشنيدم نميدانستم اين تلخ ترين حقيقت را باور كنم يا نه ؟ سالهاست كه زير پلك خيس سحر انتظار مي كشم سالهاست بلورهاي نرم اشك را زير آفتاب خشك مي كنم وقتي خداحافظي كردي نگاهت مي گفت كه بر ميگردي !
رفته اي و من به تو فكر ميكنم و به لحظه برگشتنت، به روز آمدنت، هروقت بيايي قدمت روي چشم ، اگر آن وقت اشكي و نگاهي از من مانده باشد.

عاشقانه اي از زينت

پ - د - ر - س - ا - م