نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/۸
شلاق سياه گيسوانت را دوباره بر آسمان كودكي هاي خيالمان بنواز و دوباره كنار سرنگ هاي پر آب شيطنت هايمان ليواني آب يخ بگذار چشمهاي خيس از عشق را پر از شبنم دوست داشتن كن و كنار نامه هاي قهرهاي بهاري مان يك آدمك خندان را طراحي كن. راستي از زازا چه خبر دلم بدجوري تنگ آغوش مادرانه گذشته هايت شده ديگر برايمان شعر خيارچه نميخواني ؟! تا با گازي از بوسه خاطرات دلم را فدايت كنم، ديگر نگاه خسته سالنامهء سنجاق شده به، يادگار دوستانت را، نمي بيني !

جان من عزيزكم ميدانم كه چقدر خوب و مهرباني، خوش به حال سهرابي كه غنچه عشق را در كنج نهانخانه پاك قلبت كاشت، خوش به حال اشكهايم كه هميشه ها حسرت داشتن چون تويي را ميكشند و از پياله چشمانم پر ميشوند و مي آيند و ميريزند و مي ميرند و فدايت مي شوند خواهرك گلم الهام نازنينم تولدت مبارك
عاشقانه ام را بپذير
پ - د - ر - س - ا - م
