نگاهت را از من مگير كه آتش شهوت چشمانت در درد بي تو بودن استخوانهايم را خرد ميكند، وقتي نگاه بلورين سينه ات را در نگاهم ميدوزي ، وقتي با برق بازوانت سينه ام را براي آغوش گرمت بي تاب ميكني، وقتي لبانت را به غنچه شراب لبانم مينماياني، حسرت گرماي قرمز جام شرابم را در اوج له له لبهايم ميخواني و هنوز از آن ننوشيده آتش بر جانم ميزني، وقتي با چشمان نيمه خمارت تمام حواسم را مجذوب سينه هاي بلورينت ميكني كه از ميان پيراهن صورتي و سپيد و ارغواني ات هنوز بيرون نيامده ميدرخشند و با التماس چشمان مخمورت حسرت بوسيدنشان را در همان پشت حرير ارغواني برآمده ات را بر دلم مينشاني و دستان پر التهابت را كه نميدانم چرا ميلرزند بر روي لبانم ميمالي و نفس گرمت را همچنان به من نزديكتر ميكني ...


نگاهت را از من مگير كه در شهوت بوسيدن لبانت چشمانت چيز ديگريست چشمان وحشي و بي ترحمت را قبل از اينكه تيري براي قلبم رها كنند ميبوسم تا از بوي شراب بدنت مست نشوم و بتوانم تا انتهاي جام لبانت را سر بكشم.