نویسنده: پدرام - ۱۳۸٢/۳/٢٠
تو اينجا نيستي
اما من برايت شعر مي خوانم
پشت هر پنجره اي با تو قهوه مي نوشم
و در روز هاي باراني در همين کوچه پس کو چه هاي خيس
با تو قدم مي زنم
تو اينجا نيستي
اما من گاهي سرم را روي شانه ات مي گذارم
و فشار گرم دستانت را روي دستم احساس مي کنم
تو اينجا نيستي
اما من به خاطر تو
لباس سفيد و صورتي و ارغواني مي پوشم
براي چشمانم قاب مي کشم
و رژ لب صورتي به لبهايم ـ ـ ـ
راستي
خنده ات نمي گيرد ؟
تو اينجا نيستي اما
من با تو زندگي ميکنم
اما من برايت شعر مي خوانم
پشت هر پنجره اي با تو قهوه مي نوشم
و در روز هاي باراني در همين کوچه پس کو چه هاي خيس
با تو قدم مي زنم
تو اينجا نيستي
اما من گاهي سرم را روي شانه ات مي گذارم
و فشار گرم دستانت را روي دستم احساس مي کنم
تو اينجا نيستي
اما من به خاطر تو
لباس سفيد و صورتي و ارغواني مي پوشم
براي چشمانم قاب مي کشم
و رژ لب صورتي به لبهايم ـ ـ ـ
راستي
خنده ات نمي گيرد ؟
تو اينجا نيستي اما
من با تو زندگي ميکنم
