سين گمشده اي را در هفت سين خيال بازنديده ام ساعاتي ميهمان بودم، برايش از گذشته اي بي بازگشت آشنايي خواندم و برايم از تلخ خند زمانه ها ميگفت ، دلم برهنه تر از پرپركهاي شقايقها سرخ بود و حسرت ميخورد، نگاه نگران هيچوقت آشنايي را چگونه سر بكشم وقتي پاييز را در فصل بي طراوت بي مريم در كنج قلبم هميشه وار دوست دارم ، نگاه بي عذاب وجدانم آسوده است، وقتي كه در انتهاي غرور ببرگونه خويش، رقص بنفشه هاي بي پاييز را مينگريستم و نعره بر نياوردم تا دل جنگلها را بلرزانم، تنها به طراوت باران روي شيرواني هاي خسته ام بسنده كردم، نگاهم را پر از ستاره هاي شوق در قدوم بوسه هاي دوستيهامان سر بريدم و آخ نگفتم، چگونه بر تقدير ميشد نوشت و چگونه بر تصوير حك ميشد كرد كه اضلاع مثلث بي عاطفه زندگي بر زاويه هاي غلط نشسته است ! هر بار كه از او ميشنيدم پر از ستاره شوق ميشدم و قلبم براي عشق آتش ميگرفت و گرمايش را هديه دوستي هامان ميدادم، هق هق گريه ات را هرگز از بغض گرفته ات نخواهم گرفت تا هميشه برايش ببارد و زيباترين حادثه ها را به يادگار بگذارد، تا هميشه در حسرت نداشته هايم به غرور مانده در ابريشمين نگاه باريده ات ببالم، تا انتهاي نرسيده ام تا آينده هاي گذشته ام و تا آخرين دمي كه فرو ميبرم و مجال باز پس دادنش را نميابم وحشي خاطراتت را با خود در ميان هياهوي پاييز خسته از راه خواهم كشيد.
وحشي سرخ گل تو ديگه بارون نميشه
ديگه اين صورتي دل ديگه ويرون نميشه
تو برو اين دل خسته ديگه ناودون نميشه
عاشقم اگر بشه عاشق يك دل نميشه
يه روزي يه روزگاري تو بودي تو اوج مستيم
اما اينبار دل عاشقم ديگه حتي به تو يار نميشه
يكي از همين روزها دل ميكنم از همه چي
ميرم اونجايي كه ببرم ديگه دل خون نميشه
ياد تو اگرچه زيباست تو غروب خاطره
جفتمون كفتركامون ديگه شيدا نميشه
تو دلت پيش خودت نيست اون يكي روح نداره
دل من از تو بريده
بال روحشم خميده
ديگه پروا نداره
ميون سفره اسمم اسم درسا رو ميذارم
سين گمشدم تو اين دل؛ حرفهاي نگفته دارم
تا ببيني ظرف بغضم واسه يه اشك ديگه
ديگه حتي واسه شنيدن اشك تو هم جا نداره
