در سراشيبي اوج زندگي، عاشقي را در فرود ديدم و در نفس نفس زدنهاي سربالايي آن لبخندي كه هنوز در نيمه راه تپه ها به خورشيد آرزو نقش نبسته و هزاردستان آرزويش را بر شكفتن نگاه نيافته در خيالم پرپر شد، مرگ حق است و آرزوي ديرينه ام و هميشه برايم دوست داشتني ترين بوده، اما تنها براي من، حتي نميتوانم براي عزيزي تجسمش كنم، حال عزيزي از تبار عشق و خورشيد ، عزيزي از نگاه خسته زندگي، ميخواهد كه با آن بياويزد، او نميخواهد، من براي او نميخواهم، هيچكس نميخواهد، اما مرگ رحم ندارد و خوبان را هميشه زودتر از هميشه ها به سوي خويش مي خواند و در آغوش مي گيرد.
نه اينبار نه ! نبايد بگذاريم ، نه ! ما نميتوانيم، او بايد آغوشش را بر روي لبخند كمرنگ ما بگشايد تا دوباره پررنگ شوند. تا دوباره ها از حلقه جاري چشمانمان شبنم هميشگي عشق و درد زندگي جاري باشد.
دوباره چاقوي تيز ، دوباره استخوانهاي جمجمه و دوباره ميهماني ناخوانده و مزدوری سرطان، زيباييت را به يغما ميبرند، زيبايي هميشه پنهانت زير شرم عادت كودكيهايت را خواهند بلعيد، چه اهميت دارد! تو خودت باش و اينبار تو ما را از مرگ تدريجي روح خسته مان برهان و استوارتر از هميشه ها اعصاب خسته و دردناك دستم را از درد هميشه ماندگار خنجرهاي روزگار رهايي بخش ! آه كه باورش نيز سخت است كه بخواهم به نداشتنت بيانديشم ، دختركانت را تنها نخواهي گذاشت و چشمان هميشه گريان نرگس مستت را و معصوميت ليلا وار مجنونينت را دوباره با نگاه مهربانت آبياري خواهي كرد، ميدانم كه با ما خواهي ماند و از هميشه بيشتر دوستمان خواهي داشت ، اميد نا اميديها را در علي ميجوييدم، خدا را در فراموشخانه دل پشت نام علي صدا ميزدم، اما اينبار تنها خدا را ميخوانم و از او ميخواهم خنده هاي شيرينت و همصحبتيهاي بي نظيرت را هرگز از من ، هرگز از نرگس باغ زندگيت و هرگز از ليلاي عاشقت نگيرد،.
من در بغض فروخورده هميشگي ام اينبار از خدا ميخواهم كه چشمان منتظر به بازگشتت را به در نخشكاند و اگر قرار است صاعقه اي براي بردن فرود آيد بر گرده خسته من بيايد زيرا چشم انتظاري براي من نيست، اما تو ... تو دو غنچه نشكفته داري و دلبري كه جز رضايت، رضا نميشود و من صادقانه و عاشقانه از يزدان پاك و بي انتها مي خواهم كه صاعقه رفتن را بر من ببارد و دردهايت را در لحظه معجزه بر فكر زمان فراموش كند.
خدايا گر ميبخشي به يكباره ببخش، اگر ميزني به يكباره بزن و گر ميبري به يكباره ببر، كه دلم كوچك است و طاقت آب شدن و ديدن و نشستن ندارد، بيا و جانم بستان از اينهمه درد نامردميها و رهاييم ده !


و همصدا با شهيار ...

باز اين ترانه ها را عشق است .... رخش سرخ بادپا را عشق است
عشق درگير غروب درد است ..... باز هم طلوع ما را عشق است
آي از خانه زخم و گريه .............. غربت بغض گشا را عشق است
آي از آب و هواي بي عشق ........... بادبان ناخدا را عشق است
اهل ببي مرز ترين دريا باش ...... آي اهل همه جا را عشق است
از غزل باختگان ميترسم ......... شعرهاي بي هوا را عشق است
اي قشنگ سازها آوازها ........... روزهاي بي عذا را عشق است