صورتك معصومت را غمها دريده اند و عشق را در پستوي پنهان مغزت جراحي كرده اند، اشكهاي بلورين دلم را نمبيني، تبسم مسخره هميشگي لبهايم حالت را بهم ميزند، اما تو نيز با آه خسته اي بر من لبخند ميزني . درونم برايت ميگريم و بر حال خودم افسوس ميخورم كه اي كاش بلايت بر من نازل ميشد، عصيان ديوانگي هايم پيرهن لبخند و اميدي دروغين پوشيده اند و به آنسوي اقيانوسها دل خوش داشته اند تا شايد از مغز در رفته اي سوار بر سياره اي آهنين مرهم دردهايت را با خود برايت ارمغان آورد.
روزگاري به درد از دست دادن معشوقي دل سنگ و دروغين تاثر داشتم و با خود ميگفتم مگر ميتوان جواب محبت را با ضربتي خنجر پاسخ داد و حيران و سرگردان به گلي در ميان دهان عكسم دل خوش داشتم، وحشي تر از رزهاي صورتي، ببري پروقارتر از هميشه ها را به خيال باطلي هديه ميدادم، اينك شنيده ام ميخواهند غرور ببرم را پوست بكنند و با چاشني خيال خامشان ميان كلبه تازه به دوران رسيده شان زير پا بگذارند و عقده كاستيهاي روحشان را با كاه خيال پر كنند!
روزگاري اشكهاي عشقم را چه بيهوده خرج نامردميهايشان ميكردم ... اما آن روزگاران نميدانستم غم آب شدن تو برايم سختتر از هر چيز است وقتي تو در ميان اين هياهوي بي مروت در غم پرواز گيسوان پنهان در عادت شرم كودكيهايت ذره ذره درد ميكشي و به روي تبسم مسخره من لبخند ميگشايي، ميفهمم كه چه جهالتي انسان را در بر دارد و هر چه پيش ميرود و هر چه روحش را بيشتر و بالاتر پرواز ميدهد بهتر ميبيند كه تا گردن در گنداب جهل و ناداني فرو رفته است، امروز ديگر آموخته ام كه هميشه بدتر از پيش نيز وجود دارد و دردي كه روزگاري آنرا نهايت درد ميدانستي اينك نه تنها دردش نمينامي بلكه به افكار پيشينت پوزخند ميزني !
اينك كلمات عاشقانه ام زير غم مرطوب اوست همويي كه وقتي به هق هقهاي تنهايي دلبرش رضا مي انديشم وقتي خستگيهاي چشمان پدرش را زير چروك پوست زمان ميخوانم و وقتي به چشمان بهت زده ليلا و نرگسش مي انديشم، جز دردي كه استخوانهاي دست راستم را فراميگيرد و شبنمهاي هويداي هميشگي ام مجالي براي نفس كشيدن نميابم، طفلك درساي درد كشيده و نازنين روياهايم، هنوز در بهت عاشقانه بازوانم طعم عشق را نچشيده و هنوز در آغوش گرمم حتي دمي آرام نگرفته، كلامم از مرگ لبريز شده، ميدانم روزي اين سرنوشت شوم را در دست خواهم گرفت و با نعره اي ببر آسا دنيا را به كام خويش خواهم ساخت، تا آنروز ديگر گلي در دهانم نخواهم گرفت و جز وحشت چشمانم هديه اي نخواهم ساخت تا روزي كه رو در روي او حلقه اسارت سنگين دليهايش را از ميان انگشتكان خسته ام بيرون آورم و با دهاني بسته تر از هميشه چنان نعره اي سر كنم تا ديگر ميمونكان مقلد و بيچاره هوس نزديك شدن به اين ببر مغرور را نيز از ذهن خود پاك كنند.

I wanna go
I can't stop here more
No urge to stay
No will to live
No want to be
No fact remains
No truth here's
The death have fun with us
Wanna play with us
Day after day
Our pains becomes stronger
And our resist becomes whicker
Like our life
The death will greets us all
The life will be finished
The time will be finished
We all are at the end
But someones
Have a long time finishing
Some
Not
No
Now
Come on finish it, Kill me, kill'em
This is not life
How will you call it
Is it real
Is it true
No Fuck off
عاشقانه اي از سحاب
