شعرهاي ورم كرده در پستوي نهانخانه ام چند روزيست تابم رابريده اند لحظه اي پيدا ميشوند و خويش را با صداي بلند ميسرايند و هنوز بر كيبرد خاطرات نفشردمشان كه ميروند و در بافرهاي فراموشي ام جاي ميگيرند ميخواهم از عشق بسرايم و خستگيهايم را شفا دهم، گرد و خاك كوچه هاي تنهايي چنان در هواي ذهنم بلند ميشوند كه عطسه ام ميگيرد و كلمات نغز اشعار نيامده ام را زير آستري از گرد غريبي فرو ميبرند، چه كنم با دغدغه هاي ديروز و لبخند هاي انتظار فرداي كسي كه ميخواهد هميشه ها را به من هديه كند، هنوز آنقدر سست و لخت نشده ام كه تكان حلقه بي فروغ ميان انگشتكان خسته ام را احساس نكنم، هنوز دلم بوي نوشين كلاردشت را از خاطر نبرده است و هنوز عطر ديوانه مريم در واپسين ترانه وداع را در خاطر دارد اينك و اينبار برايم سخت است تا دوباره دل بسپارم ! فكر ميكنيد تضميني براي هميشه ها دارم يا دوباره عروسك هميشگي خسته كننده اي خواهم بود كه زود روي طاقچه عادت كنار گذاشته ميشوم ! مهم نيست همين بال گشودن را عشق است و همين يك دم پرواز را تا اوج قله هاي سپيد ارغواني اش ! تا دره هاي بر آمده از خواب سينه اش و تا نگاه بلورين خميده اش و تا اشعار نغز و شرابين صورتي اش ! همه را به جشني در لحظه هاي بودنم و در ساعات رسيدنش جشن ميگيرم و ميخندم تا چشمان خسته ام را پرنور تر و وحشي تر از خواب قصه هايشان كنم ، قصه هاي نديده و چشمان نيمه باز مبهوتشان!
يكي اومد كه دل ما
واسهء چشاش بيتابه
يكي اومد كه نگاهم
واسه خندش بيقراره
يكي اومده با صد ناز
دل اين عشقو بدزده
يكي كه تو همه حرفاش
مهربوني لونه داره
يكي اومده دوباره
واسه ما چاره كاره
اوني كه روضه رضوان
در و مرواريد و داره
اوني كه قشنگترينه
توي خواب و توي رويا
هر چي هست برام همينه
واسه انگشتر فردا
نميخواهم نيگاهش عوض شه
دوست دارم آواز بخونه
بگه كه باهام ميمونه
تا قيامت تو نفسهاش
