امشب از شهر شبت باز گذر ميكردم
دل تنهاي سفر را چو خطر ميكردم
گفتي از ناز كه من نازترين آوارم
تو مرا همچو نسيمي كه گذر ميكردم
اي تب آلوده بي مهر دلكم ميداني
كه چرا من به كلام تو سفر ميكردم
واي اگر سلسله ها بر جگرم ميبارند
واي اگر ولوله ها زهر به دل ميكردم
وقت من نيست دگر اينهمه در خود سوزي
يار من نيست كسي كز دل او دل كندم

  آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش
شد فقط سايه اي بر روي خط حال من او
كاش اين خط به قوا پاك ترين ميكردم
اي تو از آتش آذر به هوا خواهي ما
نشدي دلبر ما باز خطر ميكردم
اي تو خوبي همه عمرم ز صفا بر اين يار
تو همان بودي و من گرد خطا ميگشتم
يادم آيد به چه ايام تو را خوش بودم
واندرين ظلمت شب باز صدا ميكردم
بر دلم خوش گذري بگذر ازاين دل بر ما
ياد نيك است ولي من به خطا ميكردم
تو همان قبله نوري ز پر ياد خيال
ماندم اين دم كه چرا بر تو جفا ميكردم
صبحدم شد دل ما باز همين احوال است
ياد ما نيك بگو گر چه خفا ميكردم