حلقه اي از طلا بر انگشت دوم دست چپم ميدرخشد، حلقه اي از عشق بر بطن چپ قلبم مي آرامد، حلقه اي از خاطرات بر نيم كره چپ مغزم جريان دارد، حلقه اي از وفا بر سمت چپ سينه ام نشسته است، حلقه اي از غيرت و تعصب بر نيمه چپ روحم ميجوشد، حلقه اي از غرور تمام وجودم را فرا گرفته است، وجودي كه در حلقه اي از بي وفايي اسير است، در حلقه اي از جهالت، در حلقه اي از خودبيني، در حلقه اي از بي اعتمادي، در حلقه اي از اسارت دنيوي اين دنيا اسير است، اما ميدانم كه قلب هميشه قويتر از همه چيز پيش ميتازد و دوباره برق طلايي حلقه انگشت دوم دست چپم باعث افتخار و غرور من خواهد بود، حلقه اي را كه او در دستانم كرد، حلقه اي كه هرگز از انگشتم حتي براي يك لحظه جدا نشده، حلقه اي كه جز با مرگ ما از انگشتم جدا نخواهد شد، جز با خواست او، هماني كه مهربان بود و عاشق، ميدانم كه باز خواهد آمد و عاشقانه دوستم خواهد داشت، همانگونه كه بودم و هستم و ميداند كه خواهم بود.