دلم براي هميشه تو را فراموش نخواهد كرد

 

بر فراز قله هاي پرواز كبوتري شكسته بال پر خسته را نشسته و پريده بر افسون اين زمانه به همسفري فراخواندم كبوتر نازنين و زيباي روياهايم بال گشود و سپيدي بالهايش در رقص گيسوانش چشمان خسته از بغض هميشه هايم را خيره كرد، نگاهم افسون و دستانم در تب دستانش بيقرار شد.

اما كبوتر خسته بود از جبر اين زمانه، از حادثه هاي نخواسته و بيرحم و پرجفاي زندگي، رقصي ميكرد و آرام فرومينشست، خانه قلبم ساده بود، خانه قلبم رنگي نداشت، با تمام خستگيهايش قلم دردست گرفت و صورتي بر خانه ام پاشيد، دلم را آبي تر كرد از تمام بودنهايش.

روزگار بگذشت ، پرده سياه نامردميها چشمانم را گرفت، هنوز تا انتهاي يك نسيم با كبوتر خسته بالم پرواز نكرده بودم، دلم ميگفت خسته است، فكرم ميگفت دروغ خواهد گفت، احساسم پوزخندي زد و گفت: تو هم به پستي همان بيابانهاي پرخار و بي درختي و من در كشاكش روح ياغي ام به فكر شكستن هميشه بالهاي عشقم بودم، ببر پرغرور درونم با اينها راضي نميشد و با چشماني تشنه خون بيقرار تر از هميشه ميخواست جامه عاشقي تنم را بدراند و رهايم سازد.

لحظه ها ميگذشت و روزها مي رفتند، نميدانستم چه مي كنم!نميدانستم چه هستم و به كجا مي روم! تنها ميخواستم عاشقترين باشم و بي رياترين صادق، اما اين پايان هيچگاه برايم پايان خوشي نبود، چگونه باور كنم كه لحظه هايم بي آرزو ترين خواهش ها را در تقدير فردايم قلم ميزنند، چگونه باور كنم كه مهر بلاهت را از پيشاني ام پاك شده ميبينند؟! نه ، نه ديگر حتي در اوج پرواز نيز باورش سخت است.

بالهايم را گشودم، بر گرداگرد خود چرخي زدم و اينبار تنها سخني كه خواهم گفت خواهشي است. روح سركش و ياغي ام تنها ميخواهد خوش باشد و قهقه هاي ابدين خود را جاويدان سازد، اينبار من، كبوتر سپيد رويا را تنها و بي كس در بادهاي سرد اين زندگي رها كردم و تنها اميدم آنكه كبوتر نازنين مرا بفهمد.

ميخواهم زندگي كنم، شايد صوفي تر از هميشه و شايد تنها تر از هيچوقت، ميخواهم اينبار هيچكس را با خود شريك كنم در افكاري كه تنها هيچكس آنرا مي فهمد و در روحي كه هيچكس به ظرافتش پي مي برد، ميخواهم دوباره بال بگشايم در نهايت اوج خيال تمام واقعيتهاي اين زندگي سگي و اين زندگي پوچ و بي انتها، ميدانم بارها به پوچي رسيده ام و دوباره قطره اشكي را بهانه زندگي ام قراردادم و عشق را در ميان بلورهاي همان مرواريد چكيده بر چشمان يار به تبلور رسانده ام، روزهاي من، دردهاي من، درد بي كسي نيست، درد كبوتر ديروزم درد من نيست. ميخواستم تنها به جمله اي در زندگي ام تمامش كنم اما او حتي در يك فصل كتابم هم نميگنجد، درسا را براي هميشه در خاطرم پاك و نازنين، سپيد و صورتي و ارغواني به خاطر مي سپارم، و يادش را جاويد تر از هر كبوتر زيبايي در يكي از فصول كتاب ننوشته ام خواهم نوشت، او درد كشيده اي بي انتهاست كه لايق بهترين سرنوشت بشريت است، اما ديگر خدا هم نيم نگاهي به اين پرنده هاي بي آلايش و نازنين نميكند، آه كه دلي پرخون دارم و انديشه هايي بر فراز و قلمي ناتوان و روحي تشنه تر از خنده هاي هميشه ها و تنها شعري خواهم خواند.

تو برو خود را باش          دل من آبي نيست

تو برو خود را باش         عاشقي آبي نيست

آبي اين دل ما          عشق بي رنگ نداشت

صورتي آبي بود         آب هم رنگ نداشت

تو برو خود را باش         دل من ابري بود

تو برو خود را باش      چشم من گردي بود

راه اين پنجره ها

بوي افيون و سياه

به دلم راه نداشت

دل من خسته غم           دل چون ناز تو گل

دل من آتش بود               دل تو همدم شب

حتي با زردي عشق  صورتي رنگ نباخت

آسمان دل من

هر چه كردم نگشود

در به اين عشق قريب

غربت و دوري تو

هر چه كردم نكشيد

دل به دام دل تو

روزگارم خوش بود               آسمانم آبي

يه شب مهتابی               صورتي هم آبي

باز در حسرت تو         حسرت عشق دلم

نخ به نخ بي كينه                 دل كنم آئينه

تو برو خود را باش           ياد تو يار دلم

تو برو خود را باش   دست تو خاطره ام

ميچكيد از دستم              غم گرماي دلت

همه حرفها زيبا                همه دنيا دريا

زنده ماندن شد ما          زندگي شد غم ما

زندگي ابري شد

صاعقه

خاكستر