ديشب ستاره هاي دلت به ماه خيال من چشمك مي زدن، ديشب ميون اينهمه غم ، غم ناز استاد ، گل هاي آفتابگردون دلمو تو دل همون تاريكي بدجوري سوزوند. ديشب همه حرفهات قشنگ بود، ديشب خودت هم ناز شده بودي، ديگه از اون خشونت سالهايي كه ميشناسمت و هراز چندگاهي روح تشنه و خسته ام را با شعرهاي ناب و سخنان شيوا و صداي دلنشينت مي آراستي ، خبري نبود. ديشب يه غم نازي تو صدايت بود، ديشب ستاره هاي دلت با پرهاي خيال من قصد بازي كرده بودن، يه بازي قايم موشك ، سوسو ميزدن و روشن ميشدن و تا يه پر از بوسه خيالمو بطرفشون ميفرستادم با يه چشمك كوتاه خاموش مي شدن ، ديشب هوس مرواريدهاي باغچه دريايي تو رو كرده بودم، دلم ميخواست به جاي يه درخت زرد آلو برات مي ايستادم تا تو خودتو پشت اينهمه غم قايم كني. ديشب ستاره هاي دلت يه رنگ ديگه شده بود، صورتي نبود، آبي هم نبود، نه ، هر چي بود هر چي نبود ، از رنگ دل من بود، از همون رنگي كه هيچكس تا حالا نديده، از همون رنگ !
و با خود زمزمه خواهم كرد: ((دوست دارم تو هميشه زيبائي ها ش رو ببيني و هميشه مهربان باشي … تقدير واژه ها را براي تو ارث خواهد گذاشت و تو هميشه براي رفتن ياسها صبور باش و سكوت كن ! هميشه جائي براي تو هست و نگاهي ميان انگشتان تو پرخواهد شد تو ايستاده باش و صبور ))
