صبح ناي بلند شدن نداشتم، براي اولين بار بود؛ مثل خيليها كه صبح دل كندن از رختخواب براشون مصيبته؛ دلم ميخواست بزنم به رگ بيقيدي و بگيرم بخوابم، اما خوب، هنوز درجه ديونه گيهام داخليه و بازم به هر جون كندني بود پاشدم. سر كار هم خوب مثل هميشه، تكرار حرفهاي نو و چهره هاي جديد و قديمي، ساعت دو نيم بود خواستم برم خونه، يه كار بانكي پيش اومد كه منم قبول كردم و قبل از رفتن انجامش دادم، ماشينو برده بودم تعميرگاه و هنوز درستش نكرده بودن و من بايد پياده برميگشتم خونه، روزنامه همشهري چند روزي بود داستان زيبايي را در ستون ماجراهاي طبيعت مينوشت و امروز قسمت آخر بود به عشق اون با اين كه حوصله روزنامه خوندن نداشتم رفتم و يه روزنامه خريدم و منتظر اتوبوس شدم، فكر كنم بيست دقيقه مثل هويج كاشته نشده كنار خيابون داشتم سبز ميشدم و ريشه ميزدم، البته زياد مهم نبود چون وقت مناسبي براي مطالعه روزنامه پيدا كرده بودم، آخرين زوزه داستان سلطان گرگي كه هيچكس و به هيچ روشي نميتونست نابودش كنه مگر با نقطه ضعفش! نقطه ضعف سلطان لوبر هم چيزي نبود جز بيانكا معشوقه و همسرش! بگذريم دلم كباب شد واسه همه پسرهاي عاشقي كه بخاطر يه دختر بيوفا حتي حاضرن جونشون رو هم بدن.
بعدش هم چون خيلي ناراحت شده بودم بهترين مرهم يه خواب باحال تو اتوبوسي بود كه تازه اومده بود، ديگه نفهميدم چي شد! تا خود ميدون بيست و پنج شهريور خوابيدم، همه پياده شدن و من تقريبا آخرين نفري بودم كه به سختي و با چشمهاي كوچولو پياده شدم، تا سرمو بالا گرفتم جاي همتون خالي چشمهام باز شد، ديدم درسا خانومي صاف صاف جلوم وايستاده! بهش ميگم اينجا چيكار ميكني؟ ميگه سوار اتوبوس بودم! ديدم اين دليلش از اون يكي بدتره ميگم خوب، كجا سوار شدي گفت يه ايستگاه بعد از تو! ديدم اينيكي بيشتر شاخ در مياره، بالاخره فهميدم براي ديدن من تا شركت اومده بود، يه كم دير رسيده بود شانسي منو كنار شيشه توي اتوبوس در حالي كه روزنامه ميخوابيدم! ميبينه و خودشو مثل اين فيلم هنديها به اتوبوس ميرسونه و براي اينكه، نكنه من وسط راه پياده بشم مجبور ميشه همه راهو بايسته و منو بپاد! خوب اين از سورپريزهاي قشنگي بود كه تا حالا از هيچ دختري توي اين صد سال عمري كه از خدا گرفتم ( بقيه اشم چكي پرداخت كرده !) نديده بودم، بهر حال نيشم تا نزديكيهاي بناگوشم باز شد و كلي ذوق كردم كه تونستم روز تولدش ببينمش، آخه خونشونو عوض كردن رفته يه جايي كه نه تلفن داره نه آدرس داره و اگر هم داره اينقدر دوره كه من بلد نيستم.
ميدونم ديگه حوصله خوندن ندارين اما خواستم بگم كه: دوستي، حتي جدايي، بي كسي، بي آشنايي، يار ديرين گذشته، يا كه همراهي گسسته، اينهمه بي همزبوني، اينهمه دل ناگروني، بودن و نبودن عشق، بي رمق جون كندن عشق، هر نگاهي، هر كلامي، قطعه اي، يا پرتگاهي، بوي يك كلام سرخه، گرچه آبي تر بزرگ، ديدن ديوونگيها، خنده هاي گاه و بيگاه، رقص پاي خسته عشق، بوي دستهاي غريبه، آسمون عشق اينه، گرچه هم مردم فريبه. بوي دستهاي تو با من، عطش تشنگيامه، لب ندادن به دستهام، اشك اون دستهات ميباره، چه كنم بازي دنيا، بدجوري دلم رو برده، چشمهاي قشنگيهاتو، زير آفتاب كي سوزونده، خورشيد از بالاي ابرها، من و تو دنبال بيديم، دنبال همون درختيم كه زير سايه چترش، ما دو تا به هم رسيديم، دل من خيلي ميخواهدت، چاره دلم همينه، اما اين دنيا نميخواهد، كه من و تو رو ببينه، دوست داره مايي نباشه، دوست داره دلها جدا شه، دوست داره مثل دو تا ابر بزنه صاعقه هاشو، به دلها آتيش بباره، تا بسوزونه دلهارو، عشق و ديونگيهارو، تو برو سفر سلامت، بذار من اينجا بمونم، بذار تا خاطره هاتو، تا توي گور بكشونم، نميخواهم يه بار ديگه باز تو گريمو ببيني، ببيني چقدر حقيره . . .
