چه شبها و چه مهتاب ها را بي حضور يار در كنج اعماق فكرم تنها و بي روزن طي كرده ام. چه نگاهها و چي ابريشمهاي نبافته اي را كه از پشت حضور پنجره ها از دست داده ام. سرنوشت را بارها آتش زده ام و از نو ساخته ام ، لحظه اي كه ميبيني در اوج خوشبختي و لذتي ، ناگهان دستانت را سرد و لخت و تنها ميابي و لحظه اي كه احساس ميكني گامي جلوتر انتهاي خلقت توست نزول فرشته اي لبخندي از جنس بلور برايت هديه مياورد و يا قطره اشكي از پشت شيشه هاي دودي عينكي، كه پايين نيامده با گوشه دستمالي پاك ميشود، شايد لذت شنيدن صداي خرد كردن يك گيتار و شايد صداي ترمز ماشين براي كبوتر احمق جاده . (براي زيستن دو قلب لازم است) را ميداني اما نميداني تنها زيستن كافي نيست و عاشقي تنها بهانه ايست، لذت حضور تو و لمس دستان نتابيده ات بر ظهور نيلوفر پيچيده و نپيچيده بر زندگي ات را دوست دارم،  براي نيامدن معذورم و براي رفتن مجبور، براي خواستنت در انتظار و براي نداشتنت در اشتباه، در اوج نگاهم بوي سپيدت آتش ميگيرد و در كشتن احساسم ترانه دو بغض شكسته ، صداي زيباي فرياد الكترونيك گيتار و Roxette در تمام تنهايي هايم ترانه Lies را ميخواند و خستگيهايم را تنها Bee geez التيام بخش است و براي حضور واژه هاي تو از دستان هنرمند Hetfield امداد ميخواهم اما چگونه مهتاب را در حوض بي آب خانه تماشاگر شوم وقتي ديگر نه تو هستي و نه من، بدنبال حقيقت نيامده ام، راه ميسپارم. تو لايق نام خورشيدي و زيبايي شاعرانه مهتاب اما هم تو ميداني و هم من كه هرگز بر من نخواهي تابيد كه اين گناه سرنوشت من است و تقدير خسته هميشگي ام .