اي ساقي مه طلعتم  شراب دردانه ام كو  اي گمشده در خويش و اي گمگشته با ما اي آتش شباهنگام ، اي ماهتاب فروزان. سكوت خاموشي هايت را بي من كجا ميبري ؟ برايم شراب نميريزي ؟ به خاطر اينهمه غم شرابت را با من نمينوشي ؟ بر جام سرخت لبي بزن و طعم شراب را با بوسه جامت دو چندان كن اي دختر خورشيد ، تو كه نميداني فردا چه ميشود ! امروز را چرا گم كرده اي ؟  مگر قرار است همه چيز همان باشد كه ميبايست ؟ مگر ديونه بودن عيب دارد ؟ مگر شكستن گيتاري كه عاشقت كرده كار بدي است ؟ مگر ... مگر بايد مثل همه زندگي كرد ؟ وقتي بايد گريه كني مگر نميشود خنديد؟ هه ... ميگويند ديونه است ! ميگويند ... خوب بگويند ، اينقدر بگويند تا از خستگي از نا بروند ! يا نه، باز هم بگويند ... مگر چه ميشود ؟ مگر ديگر مهتاب براي عشقهاي كوچك نميتابد ؟ مگر حلقه هاي گل ديگر بر گردن معشوقه ها نميخوابند ؟ مگر ياسهاي پشت پنجره يا گلپونه هاي عشق ديگر نميرويند ؟ ديگر نميبويند اين فضاي خسته سينه ما را ؟  يا نميپويند راه اشكهاي آمده و نيامده مان را از اين همه هجوم ترديد !

ميداني روزي ما هم جام شراب خوشبختي مان را سر خواهيم كشيد ! تنها ميبايست صبر كرد تا ستاره تقديرمان آبستن شهاب شانس شود ! شايد روزي گلي هم بر گلدون خالي ما برويـد و بي منت عطرش را به جام تلخ شرابمان خالي كند ، تا تنها با او بنوشيم و با او برقصيم در دنياي هق هق تنهايي هايمان و تنها اشكهاي پايين نيامده مان با گوشه پيراهن او پاك شود و چشمانمان را تنها او بوسه باران كند ، شايد روزي دختري از نژاد خورشيد سوار بر كمان آتش بر من نازل گردد و آزاد مردي از تبار يار بر تو ! شايد همه يك خيال است اما ...  تو آزاد كن مرا ...

درياب مرا ... مرحمتي كن به منو .... يكدفعه بيدار كن از خواب مرا ... درياب مرا ...

من اتفاق نارسي هستم كه زود افتادم ... افتاده و نيفتاده ... من ساده ... پــــــاي پياده .... هنوز نيفتادم ... درياب مرا ...